❀ هر آن چه فکر می کنی باور نکن ❀
چرا فکر کردن آغاز و پایان رنج است ؟
نویسنده : جوزف انگوین
ترجمه : شاهین غفاری
سفری برای یافتن دلیل ریشه ای رنج انسان
«مردم به سختی می توانند از رنج هایشان رها شوند زیرا به خاطر ترس از ناشناخته ها، ترجیح می دهند رنجی که برایشان آشنا است را تحمل کنند.»
«تیک نات هان»
ابتدا باید منظورم از رنج بردن را توضیح دهم. وقتی در این کتاب از رنج بردن صحبت می کنم، به رنج روانی و هیجانی اشاره دارم. فارغ از اینکه در زندگی چه بر شما گذشته باشد، همیشه راهی وجود دارد که به کمک آن دیگر مجبور نباشید رنج هیجانی و روانی را تحمل کنید.
نمی خواهم بگویم هر آن چه که تحمل می کنیم کاذب و ساخته ذهن خودمان است. بدبیاری ها و رخدادهای وحشتناک هر روز برای افراد زیادی رخ می دهند. با وجود آنکه دردهای زیادی را در زندگی خود تجربه می کنیم اما رنج بردن، انتخاب خود ماست. به بیان دیگر، از دردها نمی توان اجتناب کرد اما واکنشی که به رویدادها و شرایط پیرامون نشان می دهیم به انتخاب ما بستگی دارد. ما انتخاب می کنیم که رنج ببریم یا نبریم.
بودایی ها می گویند هر بار که یک رویداد منفی را تجربه می کنیم، دو تیر به سمت مان پرتاب می شود. برخورد فیزیکی با یک تیر، دردناک است. برخورد با تیر دوم که تیر احساسی است، حتی دردناک تر است (این همان رنج بردن است).
بودا توضیح می دهد «در زندگی نمی توانیم همیشه تیر اول را کنترل کنیم اما تیر دوم، چیزی نیست جز واکنش ما به تیر اول. تیر دوم، انتخابی است.»
وقتی چند سال قبل برای اولین بار این نقل قول را از بودا شنیدم، گیج شدم زیرا با وجود آنکه معنای آن را درک کردم اما نمی دانستم که چطور باید آن را در زندگی خود به کار گیرم. آخر بدیهی است که وقتی به یک نفر حق انتخاب داده شود که از بین رنج بردن و نبردن یکی را انتخاب کند، اگر عقل سلیمی داشته باشد، رنج نبردن را انتخاب می کند.
اما چطور می توانستم انتخاب کنم که رنج نبرم؟ اگر به این سادگی بود، هیچ کس از هیچ چیز رنج نمی برد. سال ها بعد به این درک جدید رسیدم که رنج از کجا سرچشمه می گیرد و توانستم آن را در منبعش متوقف کنم.
وقتی سفر خود به سازی را آغاز کردم، به دریایی از آموزه ها، تحقیقات و روش ها برخورد کردم که به غلبه بر مشکلات کمک می کردند. ده ها و شاید صدها کتاب خواندم، به مطالعه روانشناسی پرداختم، نزد درمان گران رفتم، به سخنان رهبران فکری گوش کردم، عادت های خود را تغییر دادم، ساعت چهار صبح بیدار می شدم، رژیم غذایی ام را تغییر دادم، منظم تر و هدفمندتر شدم، لایه های ناشناخته وجودم را کنکاش کردم، تیپ های شخصیتی مختلف را مرور کردم، هر روز مدیتیشن میکردم، به گوشه نشینی های معنوی پرداختم، از مرشدان معنوی پیروی و در مورد مذاهب باستانی تحقیق کردم.
سرسختانه در پی یافتن پاسخی بودم زیرا می خواستم بدانم که چگونه در زندگی خود به رنج پایان دهم و به دیگران نیز در این راه کمک کنم.
بعد از سال ها تحقیق، ناگهان به صورت اتفاقی با یکی از اولین راهنمایانم که به من آموخته بود چطور مربی شوم، برخورد کردم و او برایم آشکار کرد که چگونه رنج خود را تسکین دهم.
پاسخی که من کشف کردم، در درک این موضوع نهفته بود که ذهن ما چطور کار می کند؟ و تجربیات انسان چطور خلق می شوند؟