تنهایی درد بی درمان من - چرا خدا منو نمیکشه؟
من25سالمه یه دختر مرده متحرک هستم از وقتی یادم میاد تنم سوخته بود
از وقتی یادم میاد این داغی بود روی قلبم
من تا کی باید تنها زندگی کنم تا کی باید گریه کنم تا کی باید شب ها بی خوابی بکشم
صورتم سالم و قشنگ هست تا حالا5تا خواستگار داشتم4تاشون به محض اینکه گفتم تنم سوخته رفتن یکیشون گفت خواهرش تنم رو ببینه دید و گفت نه
اگه ترس از عذاب اون دنیا و سوختگی دوباره تو جهنم اون دنیا نبود خیلی وقت پیش خودکشی کرده بودم
چرا خدا منو نمیکشه از این زندگی راحت شم
دخترخاله مادرم خیلی مذهبیه گفت این دنیا داری عذاب میکشی بجاش اون دنیا خدایا بهترین چیزا رو بهت میده با یه بدن سالم تازه داشت ارومم میکرد گفت خداروشکر کن که صورتت سالمه و کسی نمیفهمه تنت سوخته
از هرچی آدم مذهبیه بدم میاد کسیکه منطقش اینه خداروشکر کنم از همه بدم میاد
کی اون دنیا رو دیده من این دنیا رو میخوام زندگی این دنیا شادی این دنیا منم میخوام کسی رو داشته باشم که دوسش داشته باشم که دوستم داشته باشه
چندبار از سر لجبازی با خدا و زندگی ای که برام گذاشته تصمیم گرفتم بدترین گناه ها رو بکنم
چرا باید تنها باشم چرا همه باید خوش باشن و من این باشم
پیش دکترای زیادی رفتم عمل کردم ولی بازم اثراتش رو تنم هست هیچ پسری این تن رو به عنوان همسر قبول نمیکنه
هربار به این نتیجه میرسم نه تنها خدا منو زد خودم هم بدبختم که خدا منو زد اگه عرضه داشتم خودکشی میکردم ولی انقدر بدبختم که از پس اینم برنمیام
چرا خدا منو نمیکشه از این زندگی راحت شم مگه نمیگن صلاح بندش رو میخواد مگه نمیگن خدا خوبه مگه نمیگن میبخشه مگه نمیگن از رگ گردن نزدیکتره پس چرا صدای منو نمیشنوه
چرا منو نمیکشه