به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 6 از 11 نخستنخست 1234567891011 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 102

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 01 آذر 04 [ 10:35]
    تاریخ عضویت
    1393-6-24
    نوشته ها
    169
    امتیاز
    14,145
    سطح
    77
    Points: 14,145, Level: 77
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 305
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,840

    تشکرشده 282 در 128 پست

    Rep Power
    42
    Array
    سلام.

    منم یه زمانی این حس شما رو تجربه کردم. یه خواستگار داشتم (فامیل)، خیلی همدیگرو دوست داشتیم. 2 سال..
    دقیقاً مثل شما که هرشب با جملات عاشقونه و پرمهر و محبت شب بخیر می گفتیم و صبح هم از خواب بیدار می شدیم.. برای آینده کلی برنامه ها ریختیم..

    (ما نامزد بودیم)

    من خیلی دوستش داشتم. خیلی زیاد...حتی فکر می کنم خیلی بیشتر از دوست داشتن اون نسبت به من

    تا اینکه نمی دونم چی شد و همه چیز خراب شد.. بعدها فهمیدم با یکی دیگه دوست شده بود (یعنی یک دختر اونو از من گرفت)..

    الآن نمی تونم اون حس و عذابی که کشیدم رو توی جملاتم بیان کنم تا بفهمید که چی کشیدم.. من به شدت احساساتی هستم. خیلی زیاد.. یادمه همون دو سال پیش که این جریاناتِ زندگی من بود، خبر دادن که یکی از اقواممون که یه پسر 26 ساله بود دچار تومر مغزی بدخیم شده و می گفتن که احتمالاً تا چندماه دیگه بیشتر زنده نیست! اون موقع من حسرت اونو می خوردم!!! به یه آدم سرطانی حسرت می خوردم. می گفتم خوشبحالش که تا چندماه دیگه بیشتر زنده نیست!!


    من هرروز افسرده تر می شدم.. شکستم.. شب ها همش گریه می کردم.. هیچی خوشحالم نمی کرد. هیچی....

    ولی الآن 2 سال گذشته و من هیچ حسی ندارم.. اتفاقاً عید امسال هم دیدمش! با یه دختر دیگه ای ازدواج کرده بود. نه همون دختری که اونو از من گرفت. یه دختر دیگه.. خیلی هم باهم خوب بودن.. ولی من هیچ حسی نداشتم.. انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده بود! چون می دونستم خودش منو نخواسته بود. منم سرد شدم..

    گذر زمان خیلی از مشکلات رو حل می کنه. گذر زمان یه معحزه س. شاید برای شما این گذر زمانی که نیاز باشه تا از این درد رها بشید خیلی باشه. مثلاً 1 سال یا 2 سال! ولی نهایتش همه چیز رو فراموش می کنید. مطمئن باشید..

    به زمان فرصت بده.. به خودت فرصت بده.. به زندگیت فرصت بده..
    زمان هم زود می گذره. همه چیز زود می گذره و فراموش می شه.. چه خوشی ها چه غم و گرفتاری ها.. این خاصیت دنیاس.

    یه توصیه ساده هم اینکه تا اونجایی که می تونید اثر خاطرات رو پاک کنید. اون مغازه و کسب و کارتون رو یا عوض کنید و کار دیگه ای راه بندازید یا اینکه مکان کارتون رو عوض کنید.. گوشی موبایلتون رو عوض کنید. لباسهایی که با اونها به ملاقات اون می رفتید رو عوض کنید و از خونه ببرید بیرون. بدید به یه نیازمندی تا صواب هم کنید.. عطر و ساعت و کفش و ادکلن و ...

    یا حتی اگه می تونید ماشینتون رو عوض کنید.. همین خونه ای که الان درش ساکن هستید رو هم اگه بتونید عوض کنید و تغییر مکان بدید خیلی موثره..

    یه نکته ی ساده: شما قسمت هم نبودید. مثل منو اون آقا.. مثل خیلی های دیگه که شکست عشقی و عاطفی رو تجربه کردن..

    بذار زمان بگذره.

    من درکت می کنم.. سخته می دونم.. کلاً توی این دنیا سختی زیاده. خیلی زیاد.. ولی خودکشی نکن. باشه؟


  2. کاربر روبرو از پست مفید بانوی آفتاب تشکرکرده است .

    Hildaa (دوشنبه 08 خرداد 96)

  3. #2
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 05 فروردین 00 [ 04:44]
    تاریخ عضویت
    1396-3-06
    نوشته ها
    54
    امتیاز
    4,862
    سطح
    44
    Points: 4,862, Level: 44
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 88
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    0

    تشکرشده 45 در 26 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط بانوی آفتاب نمایش پست ها
    سلام.

    منم یه زمانی این حس شما رو تجربه کردم. یه خواستگار داشتم (فامیل)، خیلی همدیگرو دوست داشتیم. 2 سال..
    دقیقاً مثل شما که هرشب با جملات عاشقونه و پرمهر و محبت شب بخیر می گفتیم و صبح هم از خواب بیدار می شدیم.. برای آینده کلی برنامه ها ریختیم..

    (ما نامزد بودیم)

    من خیلی دوستش داشتم. خیلی زیاد...حتی فکر می کنم خیلی بیشتر از دوست داشتن اون نسبت به من

    تا اینکه نمی دونم چی شد و همه چیز خراب شد.. بعدها فهمیدم با یکی دیگه دوست شده بود (یعنی یک دختر اونو از من گرفت)..

    الآن نمی تونم اون حس و عذابی که کشیدم رو توی جملاتم بیان کنم تا بفهمید که چی کشیدم.. من به شدت احساساتی هستم. خیلی زیاد.. یادمه همون دو سال پیش که این جریاناتِ زندگی من بود، خبر دادن که یکی از اقواممون که یه پسر 26 ساله بود دچار تومر مغزی بدخیم شده و می گفتن که احتمالاً تا چندماه دیگه بیشتر زنده نیست! اون موقع من حسرت اونو می خوردم!!! به یه آدم سرطانی حسرت می خوردم. می گفتم خوشبحالش که تا چندماه دیگه بیشتر زنده نیست!!


    من هرروز افسرده تر می شدم.. شکستم.. شب ها همش گریه می کردم.. هیچی خوشحالم نمی کرد. هیچی....

    ولی الآن 2 سال گذشته و من هیچ حسی ندارم.. اتفاقاً عید امسال هم دیدمش! با یه دختر دیگه ای ازدواج کرده بود. نه همون دختری که اونو از من گرفت. یه دختر دیگه.. خیلی هم باهم خوب بودن.. ولی من هیچ حسی نداشتم.. انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده بود! چون می دونستم خودش منو نخواسته بود. منم سرد شدم..

    گذر زمان خیلی از مشکلات رو حل می کنه. گذر زمان یه معحزه س. شاید برای شما این گذر زمانی که نیاز باشه تا از این درد رها بشید خیلی باشه. مثلاً 1 سال یا 2 سال! ولی نهایتش همه چیز رو فراموش می کنید. مطمئن باشید..

    به زمان فرصت بده.. به خودت فرصت بده.. به زندگیت فرصت بده..
    زمان هم زود می گذره. همه چیز زود می گذره و فراموش می شه.. چه خوشی ها چه غم و گرفتاری ها.. این خاصیت دنیاس.

    یه توصیه ساده هم اینکه تا اونجایی که می تونید اثر خاطرات رو پاک کنید. اون مغازه و کسب و کارتون رو یا عوض کنید و کار دیگه ای راه بندازید یا اینکه مکان کارتون رو عوض کنید.. گوشی موبایلتون رو عوض کنید. لباسهایی که با اونها به ملاقات اون می رفتید رو عوض کنید و از خونه ببرید بیرون. بدید به یه نیازمندی تا صواب هم کنید.. عطر و ساعت و کفش و ادکلن و ...

    یا حتی اگه می تونید ماشینتون رو عوض کنید.. همین خونه ای که الان درش ساکن هستید رو هم اگه بتونید عوض کنید و تغییر مکان بدید خیلی موثره..

    یه نکته ی ساده: شما قسمت هم نبودید. مثل منو اون آقا.. مثل خیلی های دیگه که شکست عشقی و عاطفی رو تجربه کردن..

    بذار زمان بگذره.

    من درکت می کنم.. سخته می دونم.. کلاً توی این دنیا سختی زیاده. خیلی زیاد.. ولی خودکشی نکن. باشه؟

    الان که نشستم به طناب ی که درست کردم نگاه میکنم
    صدای برادرم با پدرم با داییم که نشستن فوتبال رو میبینن میاد خوشحالن از حال من بیخبر
    به سقف اتاق نگاه میکنم قراره طناب بره اون بالا نمیدونم درد داره یا نه ولی جرات میخواد
    جرات میخواد عاشق زندگی کردن باشی و بخوای بری
    یادمه به بچه هایی که به دنیا میومدن با حسرت نگاه میکردم که چند سال بیشتر از من عمر میکنن حسودیم میشد دنیا رو بیشتر میدیدن
    ولی حالا چی؟
    به ادم هایی که امشب میمیرن حسودی میکنم
    به کسی که مریضه قراره بمیره حسودیم میشه
    خیلی سخته . خیلی دارم همه رو اذیت میکنم
    شمارو خودم رو دوستان . خانواده
    خیلی حرف میزنم میدونم ولی مغزم مثل یه لیوان شده که زیر شیر ابه خیلی زود پر میشه باید خالیش کرد یه جورایی داره میترکه
    چطور دوسال تمام صبر کردی تحمل کردی ...
    میدونی چی سخته تو خونه ای هستم که مادری نیست مهر مادری نیست سرد و سوت و کوره تمام روز و شب تو اتاقم نشستم و کاری نمیکنم حرفی نمیزنم فقط میام اینجا مینویستم
    خونه ی بدون مادر قبرستون .. خاک سرد ارومم میکنه کاش همین الان میتونستم برم زیر خاک .. بخوابم راحت شم راحت اروم ... یه خواب ابدی ...
    من 4 ماه زمان دادم ... هرروز حالم بدتر شد که بهتر نشد ...
    میدونی تمام لباس هاش تو اتاقمه
    هرروز واسش مینویسم و خاطرات رو مررور میکنم تمام نوشته هایی که نوشتم کنارمه
    عکس هاش تو لپ تاپ ه همه جاش
    هنوز پیامک هاشو دارم پیام هاشو میخونم
    هرروز میرم پیج اینستا میبینم براش پیام مینویسم ولی بلاکم میکنه اصلا واسش مهم نیست
    با مادرش بعضی وقت ها حرف میزنم
    خیلی خوشحال ه کنار اون
    خوشحالی که با لگد کردن من و زندگیم به دست اومده
    این دنیا بهش وفا میکنه؟

  4. #3
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 01 آذر 04 [ 10:35]
    تاریخ عضویت
    1393-6-24
    نوشته ها
    169
    امتیاز
    14,145
    سطح
    77
    Points: 14,145, Level: 77
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 305
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,840

    تشکرشده 282 در 128 پست

    Rep Power
    42
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط mohammaderz نمایش پست ها
    الان که نشستم به طناب ی که درست کردم نگاه میکنم
    صدای برادرم با پدرم با داییم که نشستن فوتبال رو میبینن میاد خوشحالن از حال من بیخبر
    به سقف اتاق نگاه میکنم قراره طناب بره اون بالا نمیدونم درد داره یا نه ولی جرات میخواد
    جرات میخواد عاشق زندگی کردن باشی و بخوای بری
    یادمه به بچه هایی که به دنیا میومدن با حسرت نگاه میکردم که چند سال بیشتر از من عمر میکنن حسودیم میشد دنیا رو بیشتر میدیدن
    ولی حالا چی؟
    به ادم هایی که امشب میمیرن حسودی میکنم
    به کسی که مریضه قراره بمیره حسودیم میشه
    خیلی سخته . خیلی دارم همه رو اذیت میکنم
    شمارو خودم رو دوستان . خانواده
    خیلی حرف میزنم میدونم ولی مغزم مثل یه لیوان شده که زیر شیر ابه خیلی زود پر میشه باید خالیش کرد یه جورایی داره میترکه
    چطور دوسال تمام صبر کردی تحمل کردی ...
    میدونی چی سخته تو خونه ای هستم که مادری نیست مهر مادری نیست سرد و سوت و کوره تمام روز و شب تو اتاقم نشستم و کاری نمیکنم حرفی نمیزنم فقط میام اینجا مینویستم
    خونه ی بدون مادر قبرستون .. خاک سرد ارومم میکنه کاش همین الان میتونستم برم زیر خاک .. بخوابم راحت شم راحت اروم ... یه خواب ابدی ...
    من 4 ماه زمان دادم ... هرروز حالم بدتر شد که بهتر نشد ...
    میدونی تمام لباس هاش تو اتاقمه
    هرروز واسش مینویسم و خاطرات رو مررور میکنم تمام نوشته هایی که نوشتم کنارمه
    عکس هاش تو لپ تاپ ه همه جاش
    هنوز پیامک هاشو دارم پیام هاشو میخونم
    هرروز میرم پیج اینستا میبینم براش پیام مینویسم ولی بلاکم میکنه اصلا واسش مهم نیست
    با مادرش بعضی وقت ها حرف میزنم
    خیلی خوشحال ه کنار اون
    خوشحالی که با لگد کردن من و زندگیم به دست اومده
    این دنیا بهش وفا میکنه؟



    نه من 2 سال تحمل نکردم! گفتم این ماجرا 2 پیش بود و من چند ماه افسرده و پژمرده بودم. نمی دونم چقدر زمان برد که کم کم همه چیز رو فراموش کردم. ولی می دونم همین گذر زمان کم کم همه چیز رو کمرنگ کرد. مخصوصاً اینکه فهمیدم خودش منو نخواست وگرنه هیچکس نمی تونست مانع جدایی ما شه. به خاطر همین وقتی به گذشته فکر می کنم با خودم می گم چقدر ساده و احمق بودم که خودمو ناراحت می کردم و مدام غصه می خوردم! به درک که منو نخواست. لیاقت نداشت. چه بسا بعضی موقع ها خدا رو خیلی شکر می کنم. چون بعضی وقتا اتفاقاتی رو می بینم که خدا رو شکر می کنم با اون آقا ازدواج نکردم.


    می دونم سخته. (می دونم). ولی لطفاً سعی کنید کم کم تمام خاطرات رو پاک کنید. محو کنید. نابود کنید.

    می دونم الآن هر حرفی زده بشه شما اصلاً گوش نمی کنید. یه نوع لجبازی نسبت به خودتون درونتون هست و نمی خوایید به خودتون کمک کنید.

    راستی فکر نکنید مردن خیلی خوب و راحته! تازه اول حساب کتاب و مجازاته. اول سختیه. اول ترس و وحشته. مگه اینکه خیلی آدم خوبی توی زندگی بودید و خیالتون از پرونده زندگیتون راحته.

  5. کاربر روبرو از پست مفید بانوی آفتاب تشکرکرده است .

    Hildaa (دوشنبه 08 خرداد 96)

  6. #4
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 05 فروردین 00 [ 04:44]
    تاریخ عضویت
    1396-3-06
    نوشته ها
    54
    امتیاز
    4,862
    سطح
    44
    Points: 4,862, Level: 44
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 88
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    0

    تشکرشده 45 در 26 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط بانوی آفتاب نمایش پست ها
    نه من 2 سال تحمل نکردم! گفتم این ماجرا 2 پیش بود و من چند ماه افسرده و پژمرده بودم. نمی دونم چقدر زمان برد که کم کم همه چیز رو فراموش کردم. ولی می دونم همین گذر زمان کم کم همه چیز رو کمرنگ کرد. مخصوصاً اینکه فهمیدم خودش منو نخواست وگرنه هیچکس نمی تونست مانع جدایی ما شه. به خاطر همین وقتی به گذشته فکر می کنم با خودم می گم چقدر ساده و احمق بودم که خودمو ناراحت می کردم و مدام غصه می خوردم! به درک که منو نخواست. لیاقت نداشت. چه بسا بعضی موقع ها خدا رو خیلی شکر می کنم. چون بعضی وقتا اتفاقاتی رو می بینم که خدا رو شکر می کنم با اون آقا ازدواج نکردم.


    می دونم سخته. (می دونم). ولی لطفاً سعی کنید کم کم تمام خاطرات رو پاک کنید. محو کنید. نابود کنید.

    می دونم الآن هر حرفی زده بشه شما اصلاً گوش نمی کنید. یه نوع لجبازی نسبت به خودتون درونتون هست و نمی خوایید به خودتون کمک کنید.

    راستی فکر نکنید مردن خیلی خوب و راحته! تازه اول حساب کتاب و مجازاته. اول سختیه. اول ترس و وحشته. مگه اینکه خیلی آدم خوبی توی زندگی بودید و خیالتون از پرونده زندگیتون راحته.
    ادم بدی نبودم تو زندگیم ... لااقل خوبی هام بیشتر از بدیهام بوده .. ادم مهربونی هستم طاقت دیدن ناراحتی کسی و ندارم ... خیالم تقریبا از پرونده زندگیم راحته ... درسته نماز نمیخوندم ولی کسی و هم مسخره نمیکردم ...
    من خیلی هارو میشناسم صبح تا شب با مسخره کردن این و اون شاد هستن و میخندن .. خیلی بهتر از من و خیلی های دیگه زندگی میکنند و شادن
    نمیدونم این چه دنیایی ه طرف هزار جور نامردی و دزدی و خیانت و کثافت کاری میکنه راحت تر از خیلی های دیگه زندگی میکنه هیچ جا به مشکل بر نمیخوره ولی من ...
    خیلی سخته بخوای خاطرات رو محو کنی نابود کنی الان امیدم به خاطرت ه ....
    نمیدونم دیگه چی بگم از گفتن کلمات تکراری و توضیحات خسته شدم ...
    قرار بود دو روز پیش برم ولی نرفتم شاید دلیلش این سایت و بودن شما بود
    شاید تونستم این دوروز رو بگذرونم چون با شما حرف زدم ...

  7. کاربر روبرو از پست مفید mohammaderz تشکرکرده است .

    بانوی آفتاب (سه شنبه 09 خرداد 96)

  8. #5
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 01 آذر 04 [ 10:35]
    تاریخ عضویت
    1393-6-24
    نوشته ها
    169
    امتیاز
    14,145
    سطح
    77
    Points: 14,145, Level: 77
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 305
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,840

    تشکرشده 282 در 128 پست

    Rep Power
    42
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط mohammaderz نمایش پست ها
    ادم بدی نبودم تو زندگیم ... لااقل خوبی هام بیشتر از بدیهام بوده .. ادم مهربونی هستم طاقت دیدن ناراحتی کسی و ندارم ... خیالم تقریبا از پرونده زندگیم راحته ... درسته نماز نمیخوندم ولی کسی و هم مسخره نمیکردم ...
    من خیلی هارو میشناسم صبح تا شب با مسخره کردن این و اون شاد هستن و میخندن .. خیلی بهتر از من و خیلی های دیگه زندگی میکنند و شادن
    نمیدونم این چه دنیایی ه طرف هزار جور نامردی و دزدی و خیانت و کثافت کاری میکنه راحت تر از خیلی های دیگه زندگی میکنه هیچ جا به مشکل بر نمیخوره ولی من ...
    خیلی سخته بخوای خاطرات رو محو کنی نابود کنی الان امیدم به خاطرت ه ....
    نمیدونم دیگه چی بگم از گفتن کلمات تکراری و توضیحات خسته شدم ...
    قرار بود دو روز پیش برم ولی نرفتم شاید دلیلش این سایت و بودن شما بود
    شاید تونستم این دوروز رو بگذرونم چون با شما حرف زدم ...

    سلام.. شما آدم خوبی هستید.. درسته پس اون دنیا هم آرامش دارید.. ولی به ترجمه ی آیه قرآنی توجه کنید:


    "خودکشي مصداق کشتن انساني است که جانش محترم است . کسي حق کشتن او را ندارد ، حتي اگر اين کس خودش باشد.خداوند مالک تمام جهان و از جمله جان انسان ها است ، پس نمي توان بدون اجازه مالک يا رضايت او کاري انجام داد. قرآن نسبت به قتل و کشتن انساني که کشتنش واجب نشده، تهديد شديد کرده و وعده عذاب جاويد جهنم داده است"

    "تقتلوا انفسکم ان الله کان بکم رحيما و من يفعل ذالک عدوانا و ظلما فسوف نصليه ناراjو من يقتل مومنا متعمدا فجزاؤه جهنم خالدا فيها و غضب الله عليه و لعنه و اعد له عذابا اليما"

    گفتید :قرار بود دو روز پیش برم ولی نرفتم شاید دلیلش این سایت و بودن شما بود" ...... همیشه می گن یه تصمیمی که می گیرید بذارید 2 روز ازش بگذره. اونوقت با ذهن بازتر و هوشیار تر نسبت به تصمیمتون واقف می شید..

    حالا جدای از همه اینها، من از شما می خوام که دیگه هیچ وقت به فکر خودکشی و ... نیفتید. باور کنید دنیا خیلی کوتاه تر از اون چیزیه که ما تصور می کنیم. همه ما توی این دنیا مسافریم و زود مدت اقامتمون در این دنیا تموم می شه و راهی می شیم. باور کنید بعضی ها خیلی مشکلات سخت و بزرگتری دارن .. باز هم همه چیز می گذره. بذار دنیا روی خوشش رو هم بهت نشون بده.

    مطمئن باش چندسال دیگه وقتی به گذشته فکر می کنید می بینید که نباید این مسئله رو اینقدر بزرگش می کردید.. بذارید زمان خودش همه چیز رو حل می کنه. به معجزه ی گذر زمان اعتقاد داشته باش.. (من دیدم. حس کردم. تجربه کردم.)

    راستی چرا مادرتون نمیان پیش شما؟ یا شما چرا نمی رید پیش مادرتون؟ سخت نگیرید.. ذهنتون رو آروم کنید وقتی با آرامش فکرکنید، راه حل های خوبی پیدا می کنید.

    اول یکی یکی (تمام) خاطرات و اثرات گذشته رو پاک کنید و از بین ببرید. ویندوز کامپیوترتون رو عوض کنید و همه چیز رو کاملاً پاک و نو کنید. گوشی موبایلتون رو بفروشید یا بدید فلشش کنن و هدیه ش کنید به یه نفر دیگه و یه گوشی جدید بخرید. اینستاگرام و تلگرا م و ... هم یه مدت نرید و بعد که خواستید دوباره برید با یه اکانت جدید برید.

    حتماً اگه تونستید منزلتون رو عوض کنید. تنها توی خونه نشینید.. مطمئن باشید همه چیز درست می شه و شمایی که خودتون می گفتید "عشق میتواند دیوانه ای را عاقل کند"" می بینید که کم کم همه چیزِ گذشته براتون کمرنگ می شه ..
    ولی همه چیز به زمان نیاز داره.

  9. #6
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 03 مرداد 01 [ 15:36]
    تاریخ عضویت
    1394-9-14
    نوشته ها
    62
    امتیاز
    6,098
    سطح
    50
    Points: 6,098, Level: 50
    Level completed: 74%, Points required for next Level: 52
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    136

    تشکرشده 87 در 45 پست

    Rep Power
    0
    Array
    یک سوال دارم از شما مادرتون کجاست؟ ازدواج کرده ؟امکان این نیست که چند وقتی را در خانه ی مادرتان باشید ؟و این روزها رو در کنارش سپری کنید

    به نظرم صحبت کردن درمورد اون دختر رنجت رو بیشتر میکنه چرا به فکرت اجازه میدی که اینقدر جولان بده

    دوستان همه گفتند که آثارش رو از زندگیتون محو کنید شما دوباره میگی عکساش تو کامپیوترمه

    پس انگار نمی خواهی به خودت کمک کنی

    بلند شو روی پاهات قوی ومحکم واگر تا این حد اون دختر ومی پرستیدی بدون تا الان مشرک بودی ولی از آنجا که عدو شود سبب خیر به شما کمک کرده که بار دیگر

    برگردید.و خدا را بشناسید واز یک ازدواج نا موفق وبی سرانجام نجات پیدا کنی !

    پس بلند شو واین پرده ی مصنوعی رو پاره کن یا بزن کنار

    قوی باش وقبول کن که تمام شد والسلام ...خود آزاری چرا ؟

  10. #7
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 05 فروردین 00 [ 04:44]
    تاریخ عضویت
    1396-3-06
    نوشته ها
    54
    امتیاز
    4,862
    سطح
    44
    Points: 4,862, Level: 44
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 88
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    0

    تشکرشده 45 در 26 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط دیده نمایش پست ها
    یک سوال دارم از شما مادرتون کجاست؟ ازدواج کرده ؟امکان این نیست که چند وقتی را در خانه ی مادرتان باشید ؟و این روزها رو در کنارش سپری کنید

    به نظرم صحبت کردن درمورد اون دختر رنجت رو بیشتر میکنه چرا به فکرت اجازه میدی که اینقدر جولان بده

    دوستان همه گفتند که آثارش رو از زندگیتون محو کنید شما دوباره میگی عکساش تو کامپیوترمه

    پس انگار نمی خواهی به خودت کمک کنی

    بلند شو روی پاهات قوی ومحکم واگر تا این حد اون دختر ومی پرستیدی بدون تا الان مشرک بودی ولی از آنجا که عدو شود سبب خیر به شما کمک کرده که بار دیگر

    برگردید.و خدا را بشناسید واز یک ازدواج نا موفق وبی سرانجام نجات پیدا کنی !

    پس بلند شو واین پرده ی مصنوعی رو پاره کن یا بزن کنار

    قوی باش وقبول کن که تمام شد والسلام ...خود آزاری چرا ؟
    مادرم یه شهر دیگه هست ...
    ازدواج نکرده ... تنها زندگی میکنه ...
    خیلی دوست دارم برم پیشش ولی اصلا نمیتونم از اتاقم خارج شم ...
    پدرم که هیچی بیچاره بلد نیست باهام حرف بزنه یه طوری برخورد میکنه انگاری واسش مهم نیست ...
    کدوم پرده ی مصنوعی ؟
    من واقعا بلد نیستم چطور باید خدارو بشناسم خیلی ازش دورم ... خیلی زیاد .. انگار بیشتر از همیشه از من فاصله گرفته ...

  11. #8
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    شنبه 25 بهمن 04 [ 23:11]
    تاریخ عضویت
    1393-12-20
    نوشته ها
    3,225
    امتیاز
    98,492
    سطح
    100
    Points: 98,492, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First ClassVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    8,100

    تشکرشده 7,109 در 2,468 پست

    Rep Power
    0
    Array


    سلام آقا محمد

    وقتی از یه رابطه فاصله می گیری ،،،،می فهمی دنیا خیلی بزرگه ،،،،،

    دنیا بزرگتر از دوست داشتن یه دختر یا یه پسر هست

    باید خودت را بیشتر دوست داشته باشی ،،،،


    نظرت چیه؟




    .....................................


    ​
    ​​​

  12. #9
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 05 فروردین 00 [ 04:44]
    تاریخ عضویت
    1396-3-06
    نوشته ها
    54
    امتیاز
    4,862
    سطح
    44
    Points: 4,862, Level: 44
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 88
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    0

    تشکرشده 45 در 26 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط باغبان نمایش پست ها


    سلام آقا محمد

    وقتی از یه رابطه فاصله می گیری ،،،،می فهمی دنیا خیلی بزرگه ،،،،،

    دنیا بزرگتر از دوست داشتن یه دختر یا یه پسر هست

    باید خودت را بیشتر دوست داشته باشی ،،،،


    نظرت چیه؟




    .....................................

    آولین باری که واسم نوشتین واستون کلی نوشتم ولی نمیتونستم ارسال کنم چون بیشتر از سه پست در روز امکان نداشت
    ببخشید جواب نداده بودم


    در حواب باید بگم دقیقا برعکس
    وقتی از رابطه خودم از عشقم فاصله گرفتم دنیام خیلی کوچیک شد ...
    دنیام شد اتاقم و تنهایی و بیکسی ..
    دنیا زمانی بزرگ میشه که ارامش باشه ...
    هروقت ارامش داشته باشی و شکست نخورده باشی دنیا رو میبینی ...
    من اصلا از خودم راضی نیستم .. خودم رو دوست ندارم ... کاش میتونستم کاری کنم که تموم شه ...

  13. کاربر روبرو از پست مفید mohammaderz تشکرکرده است .

    باغبان (سه شنبه 09 خرداد 96)

  14. #10
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    شنبه 25 بهمن 04 [ 23:11]
    تاریخ عضویت
    1393-12-20
    نوشته ها
    3,225
    امتیاز
    98,492
    سطح
    100
    Points: 98,492, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First ClassVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    8,100

    تشکرشده 7,109 در 2,468 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط mohammaderz نمایش پست ها


    آولین باری که واسم نوشتین واستون کلی نوشتم ولی نمیتونستم ارسال کنم چون بیشتر از سه پست در روز امکان نداشت
    ببخشید جواب نداده بودم


    در حواب باید بگم دقیقا برعکس
    وقتی از رابطه خودم از عشقم فاصله گرفتم دنیام خیلی کوچیک شد ...
    دنیام شد اتاقم و تنهایی و بیکسی ..
    دنیا زمانی بزرگ میشه که ارامش باشه ...
    هروقت ارامش داشته باشی و شکست نخورده باشی دنیا رو میبینی ...
    من اصلا از خودم راضی نیستم .. خودم رو دوست ندارم ... کاش میتونستم کاری کنم که تموم شه ...

    ...........................


    سلام محمد جان



    خواهش می کنم ،،،معذرت لازم نیست دوست من ،،،،بالاخره شرایط شما را درک می کنم و می دونم خسته ای ،،،،،

    هدف بیشتر،،، موفقیت شما و آرامش شماست ،،،،و واقعا دوستان هم خوب دارنند راهنمایی می کنند ،،،،

    از طرفی استفاده کردم از دل نوشته ها ی شما ،،،قلم قشنگی داری و خوب می تونی از احساست حرف بزنی ،،،، و این خیلی خوبه .




    .............................





    به نظرم ما انسانها نباید عالم هستی را دو قطبی ببنیم ( مثلا سیاه و سفید - تاریک و روشن و ....)

    اگر دید ما دو قطبی باشه ،،،قواعد بازی زندگی ما هم دو قطبی میشه ،،،،یعنی میشه برنده یا بازنده

    می دونی محمد ،،،،به ما تو زندگی ،،،تو کودکی مون می گفتند یا پیروز میشی یا می بازی

    !،،،،،برای همین شاید ماها وقتی به مشکلی تو زندگیمون بر می خوریم ،،،

    فکر می کنیم دنیا به آخر رسیده و همه جا طوفانی هست ،،،






    می دونی محمد ،،،طوفان و بارندگی برای ابرها ست ،،،،

    برای ابرها و دنیای زیر ابرهاست

    تا حالا شده فکر کنیم بریم بالای ابرها ؟

    یعنی اینقدر قوی باشیم ،،،اینقدر روح قوی داشته باشیم که بارانی ( غصه ای ) حس نکنیم.







    ما دو تا مفهموم داریم در مشکلات :

    1) شکست
    2) بازنده


    آدم ها با شکست رشد می کنند ،،،،

    انسانی که تو یه رابطه ای ،،،تو یه هدفی شکست می خوره ،،، در واقع داره تجربه کسب می کنه تا برسه به موفقیت ،،،

    لذا این شکست ها را به عنوان پله ای برای اوج خودش قرار میده .

    ولی انسان بازنده ،،،شکست و عدم موفقیت را خوب برا خودش تعبیر نمی کنه

    تفاوت آدم ها در همین هست ،،،،یعنی در نوع نگرش خودشون و باورهاشون .




    .............................................




    عارفان هیچ وقت به پوچی نمی رسند ،،،،،چون عینکی که به چشم می زنند ،،،،عینک دیدن زیبایی های خداست ،اون هم در هر شرایطی .

    ما عادت کردیم زیبایی ها را در شادی های خودمون ببنیم ،،،،عادت کردیم زیبایی ها را در رسیدن به خواسته هامون ببنیم !



    لذا مولوی میگه : در بلا هم می کشم لذات او ،مات اویم، مات اویم ، او



    عارفان در زندگی زیبایی نمی ببنید ،،،بلکه جمال می بینند !،،،،

    چون جمال می بیند ،،،زندگی شان همیشه زیباست !!






    محمد می دونی فرق زیبایی با جمال چیه ؟

    زیبایی پیش از آنکه ما را به تفکر وا داره ،،،،ما را در یک تعلق هوس انگیز فرو میبره ،،،،،

    اما جمال ما را مستقیم می بره تو سفره خدا !


    به نظرم دنیا زمانی بزرگ میشه که ما عینک عارفان بر چشم بزنیم،،،،

    یعنی مشکلات را زیبا ببنیم ،،،،،خوشی ها را زیبا ببنیم

    برای اینکه دنیا را ببینیم باید پرواز کنیم !

    برای اینکه بتونی پرواز کنیم باید از وابستگی ها خودمان را رها کنیم ،،،

    انسان وابسته به آرزوها و هدف هاش،،،، شبیه یه پرنده تو قفس می مونه ،،،،

    یه پرنده فقط می تونه تو قفس پرواز کنه و به اندازه قفس آرامش داره

    آقا محمد به جمله بالای من خوب فکر کن !!



    ............................................




    می دونی رفیق ،،،،کشتی ها برای اینکه بتونند خودشون ثابت نگه دارنند باید از لنگر استفاده کنند !!

    خیلی از ما ها تو زندگی لنگر نداریم ،،،

    باید اول یه لنگر در بندر بندازیم ،،،تا طوفان شد،،،کشتی را آب نبره :)

    باید یه لنگری باشه که آدم را نگه داره ،،،حالا به نظرت اون لنگر چیه ؟

    اوت لنگر میتونه : خدا باشه ! ،،،می تونه خودت باشی ،،،می تونه ایمانت باشه ،،،،می تونه نگاه مادرت باشه،،،،می تون ماجراجویی و امیدواری شما باشه ،،،

    وقتی این لنگرها را داشته باشی ،،،طوفان هم اومد ،،،بذار بیاد !

    زندگی بدون طوفان معنا نداره ،،،،خیلی از ماها آرزوی زندگی بدون طوفانی را داریم

    من طوفان را درک کردم! ،،،توهم خیلی درک کردی و داری درک می کنی ،


    مهم اینکه خودمان را ایمن کنیم !،،،،اون هم با لنگر !


    ...........................................





    من نمی خوام به بزرگوار شما بگم دیگران را به خاطر بدی کردن ببخش !!

    فقط اینو بهت می گم ،،،این دوران را ،،،،دوره ای از دوران زندگی تان بپذیر

    همین .




    آقا محمد الان ساعت 5.47 صبح هست ،،،، فکر می کنی چقدر خوابیدم از دیروز تا الان !

    به خدا زمان نداریم ،،،،به قول یه استادی اگر 24 ساعت هم بیدار باشیم باز زمان نداریم

    محمد مراقب عمرت باش ،،،به نظرم پسر توانایی هستی،،،،و می تونی برای دیگران مفید باشی و خدمت کنی .





    من می تونم یه برنامه 6 مرحله ای بهت بدم که خودت را از وابستگی این رابطه رها کنی !

    فقط کافیه خودت بخوای رها بشی ،،،،

    اگر خواستی بهت میگم .

    :)



    موفق باشی

    ​
    ​​​
    ویرایش توسط باغبان : سه شنبه 09 خرداد 96 در ساعت 04:25

  15. 7 کاربر از پست مفید باغبان تشکرکرده اند .

    Eram (سه شنبه 09 خرداد 96), فرشته مهربان (یکشنبه 14 خرداد 96), نیکیا (چهارشنبه 10 خرداد 96), مدیرهمدردی (سه شنبه 09 خرداد 96), بانوی آفتاب (سه شنبه 09 خرداد 96), جوادیان (سه شنبه 09 خرداد 96), دیده (سه شنبه 09 خرداد 96)


 
صفحه 6 از 11 نخستنخست 1234567891011 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. تغییر جنسیت ، رابطه عاطفی ، ازدواج و موانع پیش رو
    توسط SAMAN67 در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: یکشنبه 05 مرداد 93, 15:45
  2. آیا به تغییر می شه دل بست ؟(یک سئوال)
    توسط tamas در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 31
    آخرين نوشته: جمعه 12 فروردین 90, 12:06
  3. تغییرات، علل، پیشنهادات
    توسط THEN در انجمن پیشنهادات ،انتقادات و مشکلات تالار
    پاسخ ها: 12
    آخرين نوشته: دوشنبه 01 تیر 88, 16:32
  4. پیشنهاد تغییر عنوان "پاسخ سریع"
    توسط آرمانخواه در انجمن پیشنهادات ،انتقادات و مشکلات تالار
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: سه شنبه 29 مرداد 87, 11:47

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 18:02 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.