به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 61

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 تیر 01 [ 17:02]
    تاریخ عضویت
    1393-9-10
    نوشته ها
    27
    امتیاز
    6,404
    سطح
    52
    Points: 6,404, Level: 52
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 146
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 34 در 14 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام عزيزم،خيلی متاسف شدم وقتی سرگذشت شما رو خوندم،عزيزه دلم به نظرت شرايط شما بدتر از من هست؟من با دارو ندار شوهرم زندگی کردم با توهين های خودشو خانوادش هم به خودش هم به خانوادش يک بار هم بی احترامی نکردم اما اون ها در مقابل قهر من بابت رفتار ناشايست پسرشون يک قدم حتی کوچيک هم جلو نذاشتند،من کاملا شرايط شما رو درک ميکنم و همين جا اعلام ميکنم از اينکه مهريه ام رو اجرا گذاشتم کاملا راضی هستم چون همين کار باعث شد حساب کار دستشون بياد،پدر من به معنای واقعی تو اين مدت پشتم بود نذاشت آب تو دلم تکون بخوره،نه ماه تمام کم نيست در مقابل بی مسئوليتی همسرم تحمل کردم نه بهش زنگ زدم نه دنبالش رفتم نه کسی رو واسطه قرار دادم چون اول و آخر اون تصميم گيرنده بود ولا غير،اوايل خيلى بهم سخت گذشت اما کم کم از سرم و دلم رفت بيرون پيش خودم گفتم من مجردم ،سر کار ميرفتم و تا ميتونستم شاد زندگى ميکردم،بهتر از قبل لباس ميپوشيدم،ادکلن های گرون ميزدم و با دوستام خوش ميگذروندم،من به اين نتيجه رسيدم که زندگی من نبايد کاملا وابسته به وجود همسرم باشهت توی دادگاه آخر چنان محکم ايستادم و از حقم با احترام دفاع کردم که خود همسرم هم تعجب کرده بود اون جا بهش فهموندم که بودو نبود تو برام مهم نيستمن بدون تو هم زندگيم به بهترين نحو ميگذردمن شايسته بهترين برخور هم از جانب خودت وهم از جانب خانوادت هستم،اين طوری شد که الان هم خودش هم خانوادش باشرمندگی تمام اومدند دنبالم.الانم همسرم صد درجه با قبل متفاوت شده و دقيقا عين پروانه دورم ميچرخه و تمام خواسته هامو عملی کرد،حال ميرسيم به نتيجه گيری شما يک ماه تا دوماه به همسرت زمان بده به هيچ عنوان ه باهاسم تماس بگير نه کسی رو واسطه قرار بده،در اين صورت دو حالت به وجود مياد ،اول اينکه خودش تماس ميگيره و اظهار پشيمانی ميکنه که شما و مهم تر از شما خانوادت با گذاشتن شرايطی راه رو براش باز ميکنيد،و راه دوم که با شما تماسی گرفته نميشه اينجاست که شما بايد مسئوليت های شوهرتونو بهش ياداوری کنيد خيلی محترمانه مهريتونو اجرا ميذاريد که کمی بهشون فشار بياد تو اين مدت شده حتی يک سال هم باهاش تماس نگيريد از همسايه و فاميل هم نترسيد که الان چی پشت سر شما ميگند من تو مدت نه ماه هم فاميل خودم فهميدند هم فاميل همسرم امازندگی من بود و خودم تصميم گيرنده!تو با اين کار دو راهو جلوی پای همسرت قرار ميدی که خودش برای زندگيش تصميم بگيره و زندگيشو مديريت کنه و هر چقدر شما بريد سمتش گيج تر ميشه،الان زندگی شما مثل شطرنجه بايد انقدر سنجيده کار کنی که کيش و مات بشن و به قول حضرت علی حق گرفتنی است نه دادنی،ازم خواستی راهکارهامو برات بگم بازم خودت سبک سنگين کنو درست تصميم بگير.اميدوارم هرچه زودتر مشکلاتتون حل بشه.

    - - - Updated - - -

    انار گل جونم حتما حتما حتما (برگشت از طلاق يا برگشت از جدايی ) رو سرچ کن و بخون خيلی خيلی به کارت مياد خانومی.

    - - - Updated - - -

    البته نوشته های سبکتکين هم خيلی خوبه کمکت ميکنه.

  2. کاربر روبرو از پست مفید aram68 تشکرکرده است .

    بارن (شنبه 16 اسفند 93)

  3. #2
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 22 مرداد 96 [ 18:44]
    تاریخ عضویت
    1393-11-22
    نوشته ها
    59
    امتیاز
    2,806
    سطح
    32
    Points: 2,806, Level: 32
    Level completed: 38%, Points required for next Level: 94
    Overall activity: 40.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    0

    تشکرشده 86 در 45 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام، امروز وقتی داشتم از سر کار بر می گشتم پدر شوهرم رو از یک ماشین دیگه تو تاکسی دیدم.ایشون متوجه ی من نشدن ولی من ایشون رو دیدم.........تا همین الان حالم خرابه.................من واقعا حس بدی نسبت به اون خانواده دارم و نمیدونم چطور میتونم فعلا بی خیالشون بشم.

    رها جان خیلی ممنونم از توصیه هات.......درست میگین.....فقط ای کاش یکی میگفت چطور باید گذشت سنم رو بیخیال بشم و همینجوری بشینم منتظر تصمیم حاج آقا.......بچه ها اصرار من برا اقدام قانونی این بود که میترسم شوهرم ازم سرد تر از این بشه...............اخه نمیدونید چقدر بعد از اون بیست روز سرد شده بود و حتی بعضا به جدایی هم اشاره میکرد.....و در اخر مادرش موفق شد زندگی من رو خراب کنه...... و آیا ممکنه هیچوقتی زندگیم درست بشه؟................
    راستش خیلی لجم میگیره اینطوری ایندم رو برا اصرار شوهرم حروم کردم............از خودم متنفرم ک اینقدر ساده ام.

  4. کاربر روبرو از پست مفید anargol تشکرکرده است .

    maryam240 (دوشنبه 18 اسفند 93)

  5. #3
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه 20 دی 00 [ 13:07]
    تاریخ عضویت
    1390-10-20
    نوشته ها
    1,523
    امتیاز
    24,667
    سطح
    95
    Points: 24,667, Level: 95
    Level completed: 32%, Points required for next Level: 683
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,759

    تشکرشده 3,304 در 1,073 پست

    Rep Power
    220
    Array
    اگه الان اقدام قاونی بکنی با این توصیفات شما احتمالا به همسرتون میگن:
    دیدی که این دختر از روز اول چشم به مهریه داشت؟ دیدی زن زندگی نیود ؟ دیدی رفت دادگاه ؟ دیدی شکایت کرد ؟ و... هزار حرف دیگه که نمی تونی با جمله می ترسیدم سرد شی توجیهش کنه

    - - - Updated - - -

    یه کم صبر ذداشته باش و یکی دو تا پیام متنی عشقولانه برای همسرت بفرست
    پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا, و در آن باغ کسی می خواند, که خدا هست، دگر غصه چرا ؟

  6. 5 کاربر از پست مفید zendegiye movafagh تشکرکرده اند .

    (آسمانی آبی) (دوشنبه 04 اسفند 93), maryam240 (دوشنبه 18 اسفند 93), کیانا 93 (سه شنبه 05 اسفند 93), واحد (سه شنبه 12 اسفند 93), سوده 82 (جمعه 29 اسفند 93)

  7. #4
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 22 مرداد 96 [ 18:44]
    تاریخ عضویت
    1393-11-22
    نوشته ها
    59
    امتیاز
    2,806
    سطح
    32
    Points: 2,806, Level: 32
    Level completed: 38%, Points required for next Level: 94
    Overall activity: 40.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    0

    تشکرشده 86 در 45 پست

    Rep Power
    0
    Array
    عزیز من شوهرم تیپ شخصیتیش یه طوریه که از غرور خوشش میاد و مشاورای مشترکمون بیشترین تلاشی که تو این 8 ماه کردن این بود که من مثل خواستگاریم بتونم شوهرم رو تحویل نگیرم که بیشتر جذبم بشه که شد....ولی پدر در اومد تا بتونم قربون صدقش نرم....که تا باز میرفتم رابطمون خراب میشد.....کلا وقتی خودم رو میگیرم و بهش احترام میذارم و وقتی از جدایی توافقی میگفت ریلکس برخورد میکردم با چشاش میخواست قورتم بده......فک میکنی با این توصیفات اس ام اس بدم ،در حالی که اخرین بار خیلی تند برخورد کرد رابطمون بدتر نمیشه.........خودشم یکبار که داشتم با الفاظ رسمی صحبت میکردم با اینکه اصلا اهل ابراز احساسات نیس، تو اوج دعوامون بهم گفت وقتی اینقدر مغرور و جدی هستی من اصلا نمیفهمم چی دعوا میکنی ،فقط دوس دارم نگات کنم.(این و اسه اوایل بود)
    من خیلی خودم رو کنترل کردم که دیگه اذیتش نکنم و کاری به کارش نداشته باشم...........خودشم تاکید داره رابطه نداشته باشیم....این که اس ام اس بدم ، بی احترامی به نظرش نیس؟
    و باعث نمیشه فک کنه اویزونش هستم؟

    - - - Updated - - -


    آقای بهزاد 10 ممنون که اومدین
    ولی چقدر زود آدم ها عینک قضاوت میزنند..........ایرادی نداره.......منم شاید اول وقتی پست شما رو دیدم همین فکر رو کردم ولی الان واقعا بخاطر تغییراتتون بهتون احترام میذارم........برادر من،من از روز خواستگاریم هیچ روشی رو برای حل بحران خانواده از طرف همسرم ندیدم.........و با اینکه دقیقا اندازه ی همدیگه مشاوره رفتیم اما ایشون کوچکترین حرکتی برای شروع هیچ تغییری نکردن و اندک تغییرات ایشون هم بازخورد تغییرات رفتاری من بوده.......که البته خدا رو شکر می کنم.....و ازشون ممنونم...........اما یه چیزی اینکه من تو خواستگاری خیلی جدی به همسرم گفتم مهریه ای رو که قبول میکنید حتی در صورت زندگی باید تماما بدهید........حتی بهشون گفتم امسال سالگردمون باید بخش معنویش رو بپردازید و کم کم بخش مادیش رو هم بپردازید......اول فک کرد شوخی میکنم و اصرار داشت که این مقدار کمه......ولی وقتی فهمید جدی هستم گفت فقط 110 تا قبول دارم.....منم ردش کردم چون زیر حرفش زده بود، سرانجام بعد از چند روز اومد خونمون از بابام دلجویی کرد و گفت من مهریه رو قبول میکنم و می پردازم...منم دوباره بهش فکر کردم...شوهرم واسه مهریه دلخور بود اما نتونست از خیر من بگذره......من اونموقع هر چی ازش میخواستم قبول میکرد....ولی امتحان مهریه برای من کافی بود...الان نمیدونم اون ادم کی بود چون از فردای عقدمون عشق رو بوسید و گذاشت کنار......و همه توجهش سمت راضی کردن خانوادش بود و این در حالی بود که من روحمم از مخالفت اونها خبر نداشت......خلاصه یه هفته بعد از عقد من به شوهرم گفتم بریم محضر، اونم گفت واسه چی؟ منم گفتم میخوام بخشی از مهریم رو ببخشم و 110 تا کنم....خیلیم جدی بودم.....میخواستم هیچکس هم نفهمه.....اما اون قبول نکرد و گفت نمیام.....همه ی مهریت رو میدم......هنوزم میخوام این کار رو کنم و میکنم(ان شالله)
    اینا رو گفتم که بفهمید شوهر من خیالش از سمت من راحته و این خیلی بده چون باعث میشه متوقف بشه.......دیگه اینکه توجه کنید الان از 20 اذر همه به من میگن راه حل مهریه هست که خانواده شوهرت بگن با خودشون به ما چه که پسرمون رو بدبخت کنیم.........ولی من حتی بهش فکر نکرده بودم و به خانوادم و بقیه بی توجه هستم ولی واقعا کارم درسته؟وقتی میبینم پیش بینی اونا درست در اومده و حتی مباحثی هم که شوهرم مطرح میکنه قبلا مشاورام بهم گفته بودن اون احتمالا این بحث رو مطرح میکنه نگرانم میکنه و مضطرب میشم که نکنه راست بگن......
    اقا بهزاد میشه شما بگید من باید برای فرار از بلاتکلیفی چیکا کنم؟یا اصلا چیکا میتونم کنم؟ و اگر اون تا ده سال دیگه هم کاری نکنه من چیکاکنم؟
    من یه سفر 20 روزه خارج از کشور دارم تو تابستون و سال 95 که پاسپورتم اعتبارش تموم میشه هم دو سه تا سفر دارم....سوال1-اگه پاسپورتم معتبر باشه میتونم بدون اجازه ی همسرم برم؟ 2-سال 95 که تموم بشه تکلیفم چیه..........در ضمن به هیچ وجه نمیخوام این سفرها رو از دست بدم چون تقریبا تکرار ناپذیرن.
    شوهرم روحشم از این سفرها خبر نداره.....میدونم اگه بفهمه نمیذاره من برم.......

    کیانا جانم........شرمنده باعث ناراحتید شدم.......شاید به دلیل اینه که اون روزا استرس زیادی یهو من رو گرفت که اومدم سایت و سریع نوشتم.
    گلم مشکل من بخشیش به تضاد همسرم و خانوادش بر میگرده و به من مربوط نیس...........مثلا شوهرم دلشون میخواد جلو پدرشون چادر بپوشم ولی مادرشون این رو بد میدونن و باز باباشون خوششون میاد و من واقعا نمیدونم به ساز کی برقصم...میپوشیدم چون فک میکردم نظر شوهرم از همه مهمتره..........ولی الان دیدم نیست....یه سری های لایت کردم شوهرم عاشقم شد،رفتم خونشون از روسریم جلو مامان و باباشون موهام بیرون زده بود مامانشون دیدن و ناراحت شدن.......فرداش شوهرم گفت دیگه رنگ نکن بذار بریم خونمون تو شهر دیگه اونموقع رنگ کن منم گفتم چشم......چند وقت بعدش دیدم خواهر شوهرم عین من های لایت کرده..شوهرم دلش میخواد با هم بریم رستوران و تفریح خارج از شهر،مادرشون و پدرشون میگن به هیچ وجه حق ندارید جایی دوتایی برید و باید همه جا با ما برید(شوهرم قید بیرون رفتن رو میزنه و جالبه مخفیانه هم تا وقتی با خانوادش رابطه داشتیم هیچ کاری نمیکرد) و فقط میگفت من اشتباه کردم فک میکردم خانوادم بعد عقد راضی میشن......منم هیچ مخالفتی نکردم.....چون زورم به خونوادش نمیرسید و ترجیح میدادم درگیر نشم.......ما اوایل عقدمون خیابون و پارک میرفتیم البته یکی دوبار در هفته......بعد از 1 ماه و نیم بعد عقدمون مامانشون بهم گفتن پسر من اواره ی خیابون شده.....نظرشون این بود حق ندارید برید بیرون چون فامیلامون برا ما خبر میارن........شوهرمم دیگه به هیچ وجه راضی نشد بریم خیابون دور بزنیم....منم کلا اهل مطالعه و خونه بودم پذیرفتم ولی رنجیدم که اینقدر دیگران برا ما تصمیم میگیرن.....ما از اون زمان به بعد تو 6 ماه فقط 8 بار بیرون رفتیم.اونم همسرم خرید داشت چون بازم مادرشون فرموده بودن حق نداری برا خانمت چیزی بخرید.....برام مهم نیس چون یکی باید به زور من رو ببره خرید و منتم رو بکشن تا یه چیز جدید بخرم.....و اغلب خواهرم برام خرید میکنه و به زور مامانم لباس جدید میگیرم....
    مشکل دیگه لباس پوشیدنم بود.....من لباسام مخصوصا اوایل عقدم مارک بود و شوهرم خیلی دوس داشت ولی کم کم دیدم حتی به لباسایی که اوایل خوشش میومد گیر میده و میگه برو فلان طور لباس بخر که سفارشاتشون عین لباسای خواهرشوهرام بود....این دیگه برام خیلی سخت بود که باید از چندتا دختر بیکار غیبت کن و تهمت زن خط بگیرم.....حتی رفت سفر با مامانش و برای من یه روسری ضایع اورد که انتخاب مامانشون بود که من واقعا هر وقت میپوشیدم دیوانه میشدم از بس زشت بود و رنگش بد بود....ولی باورتون میشه تو مهمترین جاها پوشیدمش ........چون شوهرم عزیز بود برام.....و خوشش میومد......و چقد چشاش قشنگ میشد وقتی اون رو میپوشیدم.....

    کیانا جان خوب البته منم ایرادایی داشتم.مثلا شب اول که پاگشا شدم رو مبل نشستم و بلند نشدم کاری کنم چون تو خانواده های ما رسم نبود........شوهرمم هم بعدا گله نکرد ولی الان خانوادش مطرح می کنند.
    یا یه بار با شوهرم جلو مادرشون تو ماشین خندیدم که خیلی بهشون برخورد ولی من حواسم نبود.....راستش اختلاف فرهنگیمون در حدیه که من یکبارم با شوهرم تو اتاقش نرفتم....یا اجازه نداشتم کنارش بشینم.....یا حتی اسمشون رو صدا کنم......یا حرف بزنم...........همه ی اینا از نظر شوهرم زشت بود......ولش کن........خیلی سخته برام یادم بیاد چه انتخابی کردم..........

  8. 3 کاربر از پست مفید anargol تشکرکرده اند .

    maryam240 (دوشنبه 18 اسفند 93), کیانا 93 (پنجشنبه 07 اسفند 93), بارن (سه شنبه 05 اسفند 93)

  9. #5
    Banned
    آخرین بازدید
    یکشنبه 29 فروردین 95 [ 20:54]
    تاریخ عضویت
    1393-7-27
    نوشته ها
    151
    امتیاز
    3,246
    سطح
    35
    Points: 3,246, Level: 35
    Level completed: 31%, Points required for next Level: 104
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    104

    تشکرشده 313 در 129 پست

    Rep Power
    0
    Array
    واقعاً تأسف بار هست كه مشاوران كشور ما انقدر نادان تشريف دارن . باورم نميشه كه توصيه كردن كه شما مهريه اجرا بزاري . چه بخاي جدا بشي ، چه بخاي زندگي كني ، فكر اجرا گذاشتن مهريه نباش . اگر خواهرم هم بودي همين توصيه رو بت ميكردم .

    خدا رو شكر آدم هاي عقل رس مثل كاربر عزيز " زندگي موفق " هنوز پيدا ميشه كه تا راه رو از بيراهه به فردي مثل شما نشون بدن .

    شما از من نظر خواسته بودي ، چشم :

    ١- به عنوان اولين قدم ، اون مشاورهاي بي سواد رو بزار كنار
    ٢- هفته اي يكي دو پيام مودبانه و منطقي براي شوهرت ارسال كن و منتظر اقدام عاقلانه و سازنده از طرف ايشون باش

    براي من روشنه كه شما در زندگي مشتركت بسيار ضعيف عمل كردي . اين موضوع از مطالعه تاپيكت مشخصه . وقتي داري در شرايطي كه گفتي به اجرا گذاشتن مهريه فكر ميكني ، من متوجه ميشم كه در برخورد با مسائل ، سطحي و ضعيف تشريف داري!

    من بجز قصد كمك ندارم . اگه بخاي جدا بشي ، اجرا گذاشتن مهريه شما رو ميبره توي حداقل يكي دو سال دادگاه كشي زجر آور . آخرش هم مهريه تقسيط ميشه و شما با گرفتن اقساط متاسفانه تحقير ميشي . تازه بعد از حدود يكسال ، مثلاً ماهي نيم سكه ميزارن كف دست شما . اگر هم كه اميد به سازش با شوهرت داري ، اجرا گذاشتن مهريه شانس شما براي بازگشت رو به شدت كاهش ميده .

    من نگفتم مهريه رو ببخشي !! گفتم مهريه رو هرگز اجرا نزاري . اميدوارم فرق اين دوتا رو متوجه بشي . من در كل با راهكارهاي دوستمون ، زندگي موفق ، موافقم . چه بخاي طلاق بگيري ، چه بخاي سازش كني . . .
    ویرایش توسط بهزاد10 : دوشنبه 04 اسفند 93 در ساعت 23:18

  10. 7 کاربر از پست مفید بهزاد10 تشکرکرده اند .

    maryam240 (دوشنبه 18 اسفند 93), parsa1400 (دوشنبه 11 اسفند 93), کیانا 93 (سه شنبه 05 اسفند 93), واحد (سه شنبه 12 اسفند 93), zendegiye movafagh (سه شنبه 05 اسفند 93), بارن (سه شنبه 05 اسفند 93), سوده 82 (جمعه 29 اسفند 93)

  11. #6
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 27 اسفند 93 [ 11:51]
    تاریخ عضویت
    1393-7-22
    نوشته ها
    117
    امتیاز
    2,189
    سطح
    28
    Points: 2,189, Level: 28
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 111
    Overall activity: 45.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    213

    تشکرشده 213 در 91 پست

    Rep Power
    31
    Array
    اگر هزارتا تشکر برای اقای بهزاد بابت مشاور بی سواد بزنم کمه وای به روزی که بگندد نمک واقعا پول حلال سخته ای کاش همه ما ببه وظایفمون درست عمل میکردیم
    وای انار گل چقدر از نوشته هات برداشت غیر اجتماعی بودن وبچه گونه سن پایین می کنم شما چند سالته خواهرات دکترند تو چه کاره ای
    کدوم بی سوادی گفتند که باباش رو باید پیش مشاور ببرید شما عزیزم رفتار خودت درست کن مهادت ها تو ببر بالا طفلک همسر شما بین یک خانواده سنتی خودش وشما که ادعای کمالاتت میشه گیر کرده هر مرد صبور وعاقلی نابود میشه توی همچین موقعیتی شوهر شما که خداییش خیلی رده هنوز زنده است اون ها روستایی هستند شما خاکی تر باش مامان من از اینکه دامادش بیاد خونش بره زیز سماور روشن کنه عشششششق میکنه میفهمی اینا اسمش فضولی نیست صمیمیته
    طفلک دیگه چیکار کنه خونش خالی میکنه از خونه میکشه بیرون میگه به دل نگیر توباز غر میزنی دعوا میکنی میگه صبر کن میگی میخواد تو رو خسته کنه کلا با مادرش پدرش قطع رابطه کنه خوبه
    چقدر حرص خوردم از دستت شوهرت بچسب دختر جون از تعریفی که از دعواهات کردی بر قدرش بدون حیفه واقعا

    یک چیزه دیگه اویزه گوشت کن دعواهای توی خانواده همسرت به شما ربطی نداره

  12. 3 کاربر از پست مفید کیانا 93 تشکرکرده اند .

    parsa1400 (دوشنبه 11 اسفند 93), واحد (سه شنبه 12 اسفند 93), zendegiye movafagh (سه شنبه 05 اسفند 93)

  13. #7
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 22 مرداد 96 [ 18:44]
    تاریخ عضویت
    1393-11-22
    نوشته ها
    59
    امتیاز
    2,806
    سطح
    32
    Points: 2,806, Level: 32
    Level completed: 38%, Points required for next Level: 94
    Overall activity: 40.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    0

    تشکرشده 86 در 45 پست

    Rep Power
    0
    Array
    به نام خدا..........
    استخاره گرفتم برا اقدام قانونی بد اومد و گفت پشیمانی زیادی داره .......مشاورم قبلا گفته بود شوهرم با خانوادش عید یه سفر به مکه داره ولی خودش چیزی نگفت به من. چون مادرش بهشون گفته بودن که حق نداری زنت رو ببری مکه و خرجش کنی مگر اینکه باباش پولش رو بده(شوهرم از نظر مالی مشکلی نداره)..........خوب خدا رو شکر فعلا تا بعد از عید کاری نمیکنم چون تو دلمم بود به این سفر بره و برا هر دومون دعا کنه.............نظر شما دوستان هم دلم رو محکم کرد.

  14. کاربر روبرو از پست مفید anargol تشکرکرده است .

    کیانا 93 (پنجشنبه 07 اسفند 93)

  15. #8
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 27 اسفند 93 [ 11:51]
    تاریخ عضویت
    1393-7-22
    نوشته ها
    117
    امتیاز
    2,189
    سطح
    28
    Points: 2,189, Level: 28
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 111
    Overall activity: 45.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    213

    تشکرشده 213 در 91 پست

    Rep Power
    31
    Array
    انار گل جان یک سوال چطور میشه که یک دختر مارک پوش شهری که کلا خانوادشون دکتر تحصیل کرده هستند بایک پسر روستایی ازدواج میکنه این واقعا برای من جای سوال بسسسسسسسسسسسسیار دارد لطفا جواب بدید

    2یک نکته دیگه رو هم ا من بشنو وقتی یک زن به خانواده همسرش ابراز علاقه میکنه مرد این طور برداشت میکنه که من خیلی زرنگ با درایت بودم که تونستم زن خانواده منو دوست داشته باشهواگر ابراز ناراحتی کنه این در باطن وناخوادگاهش به بی عزضگی خودش نسبت میده حالا یک زن زرنگ وقتی از خانواده شوهرش میخواد بد بگه جلوی همسرش میگه عزیزم من مامانتو خیلی دوست دارم خیلی هم دلم براش تنگ شده وبعد میگه که مثلا من از فلان کارش ناراحت شدم اینطوری اون عزت بزرگی به شوهرش میده وبعد شوهرهری که از سمت زنش اینقدر بزرگ شده دیگه این زن خورد نمیکنه
    برم تا بعد

  16. #9
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 22 مرداد 96 [ 18:44]
    تاریخ عضویت
    1393-11-22
    نوشته ها
    59
    امتیاز
    2,806
    سطح
    32
    Points: 2,806, Level: 32
    Level completed: 38%, Points required for next Level: 94
    Overall activity: 40.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    0

    تشکرشده 86 در 45 پست

    Rep Power
    0
    Array
    کیانا جان متاسفانه در دوران مجردی افکار مذهبی عجیب و غریبی داشتم,مثلا خواستگارم رو برا دیدن ماهواره با وجود حداقل تفاوت فرهنگی رد کردم,یه خواستگار دیگم رو بخاطر اینکه با شلوارک لب دریا دیدمشون رد کردم و از یه مورد بین پنج و شیش مورد خوشم اومد که کارشناسی ارشد برق بودن و درسشون رو ول کرده بودن که روحانی بشن.....که خانوادم به هیچ وجه راضی نشدن.....بعدش همسرم اومد و من رو گول زد.....از طرفی همسرم اولین فردی بود که باهاشون تلفنی صحبت میکردم....و تا روز عقد فامیلیشون رو صدا میکردم.....همسرم خودش رو خیلی مذهبی و اخلاقی جلوه داد و نقطه ضعف منم همین بود,و هنوزم جیگرم از این دروغهاش میسوزه.....
    عزیزم نه بد گفتم,من مارک پوش نیستم,اتفاقا اغلب خیلی معمولی میپوشم.ولی لباسایی که اوایل عقدم تو خونه میپوشیدم اکثرا مارک بود چون بیشترشون خارجیه......اما چون کم خرید میرم معمولا جنسام گرون و سخت جونن.....تو اون زمان لجم میگرفت.خونواده شوهرم تو شهر زندگی میکنند ولی رروستایی تر از اونایین که تو روستاشونن.و من نمیدونستم همه ی روستایی ها مثل حنا دختری در مزرعه نیستند
    من به هیچ وجه برا م مهم نبود خانوادش چی باشن خودش تحصیلات ومذهب و استقلال مادیش کافی بود,من درحالی که خواهرم و مادرم به شدت اشک میریختن با همسرم عقد کردیم.
    کیانا جان من گاهی اونقدر در مورد ازارهای خانوادشون چیزی نمیگفتم که همسرم هر وقت زیاد دلم گرفته بود اول چک میکرد به زور ازم بکشه باز کی اذیتت کرده.و این اخری هم به همین دلیل اینقدر ازش ناراحت شدم چون بارها مادرشون ابر ریزی کرده بودن و شوهرم هیچی از من نفهمید تا بقیه بهشون رسوندنولی یکدفعه که بابای منواسطه فرطتادن ایشون گفتن همه چیز بین ما تمومه.

  17. 2 کاربر از پست مفید anargol تشکرکرده اند .

    parsa1400 (دوشنبه 11 اسفند 93), کیانا 93 (شنبه 09 اسفند 93)

  18. #10
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 22 مرداد 96 [ 18:44]
    تاریخ عضویت
    1393-11-22
    نوشته ها
    59
    امتیاز
    2,806
    سطح
    32
    Points: 2,806, Level: 32
    Level completed: 38%, Points required for next Level: 94
    Overall activity: 40.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    0

    تشکرشده 86 در 45 پست

    Rep Power
    0
    Array
    با سلام
    آقای بهزاد 10
    نمیدونم شما چرا با بغض صحبت می کنید................من واقعا به کمک های شما دوستان احتیاج دارم ......کمی با آرامش از تجربتون که به حال الان همسرم بسیار نزدیکه برای من بگید و کمی منصف تر باشید.
    من دختری هستم که تازه 10 ماهه عقد همسرم شدم و سه ماه از این 10 ماه رو از ایشون دورم و 7 ماه قبلش هم بهدیدارهای کوتاه از ترس خانوادشون محدود شد.
    و از نظر همسرم هم گناهی ندارم که مستحق جدایی باشم......اینو درک کنید که من دنبال مهریه نیستم و خدا رو شکر پدرم وضعیتشون مطلوبه ولیاگرحتی استخاره کردم چون واقعا سرگردانم زیرا نظر کسایی که 10 ماهه با من و همسرم و خانوادهامون کار می کنن اینه که همسرم با وجود همه ی مسایل، بعد از ده سال دیگه هم به حل مسله نمی پردازه.......و کاری از دست شما بر نمیاد......و اونااز این عامل برای در امدن همسرم از حالت خنثی من رو به این کار تشویق میکردن که من سه ماهه مقاومت کردم.......راستش اگر استخاره خوبم میومد بازم دلم راضی نبود..........
    حالا که نمیخوام کاری کنم........پس این بحث رو فعلاولش کنید.
    من به خانوادشون برچسب نمیزنم........اونا واقعا اهل روستان و شوهرم بزرگ شده ی روستا هستن و به من در مورد روابطشون با روستا دروغ گفته بودن............اونا اغلب اوقاتشون در خونشون در روستا به سر میبرن و من در خواستگاری از شوهرم پرسیدم تا چ حد نیار به رفت و امد به روستا هست ،ایشون واضح فرمودند من پر کارم و وقت ندارم برم و سالی یکی دو بار.....منم بهشون گفتم من از روستا بدم میاد و اگر شما بیشتر میخواین برید من نمیتونم همراهیتون کنم، ایشون خیلی روشن و محکم گفتن من اگر بخوام هم وقت نمیکنم و شما اگر هم لازم بود من برم،نیازی نیس بیاین.....ولی خانوادشون در جریان صحبت پسرشون نبودن و هر هفته انتظار دارن من با اونا بدون همسرم برم......این در حالیه که من نه وقتش رو دارم و نه انرژی برخورد با رفتارهای غیر عادیشون ..............با این حال روستاشون بیشتر از خونه ی شهرشون رفتم........البته شوهرمم همراهی کرد.....پس برچسب نیس واقعا روستایی هستن.........
    از مسایل جزیی میگم چون مسله کلی وجود نداره.............و خودمم نمیدونم چرا اینطوری شدن!!!!!
    شما سنگین میشید چون مدام با همسرم همزاد پنداری می کنید.....ولی رفتار همسرم با شما فرق داره..............شما قطعا به خواستگاری و حرفهایی که میزدید به چشم یه خنده بازار که فقط دروغ بگید نگاه نمیکردید......پس بیاید و در کنار من به موضوع نگاه کنید.........من مجبور نبودم وارد این شرایط بشم ولی با دروغهاشون شدم......8 ماه تلاش کردم منطبق بشم و راه وسطی رو پیدا کنم که تا حدی موفق شدم..............
    در مورد پیام رسمی 1 ماه و نیم پیش این کار رو به پیشنهاد مشاورم کردم که ایشون با من قرار گذاشتن و طی صحبتهایی که کردم باهاشون خیلی راحت گفتن :اگه میتونی خودت درستش کن.......من گناهی ندارم که پدر و مادرم اینطورین و مثال زدن همونطور که بچه ی یه پدر معتاد کاری از دستش بر نمیاد و تقصیر اون نیست منم تقصیری ندارم که پدر و مادرم اینا هستن و کاری از دستم بر نمیاد..............گفتن الان تو این وضعیت آرامش دارم چون هم تو هستی هم اونا میدونن ما قطع رابطه هستیم و کاری بهم ندارن........گفتن من طلاقت نمیدم.........حق نداری باهام رابطه برقرار کنی چون اگه اونا بفهمن زندگیم خراب میشه باز......بعد از تو زن نمیگیرم و همینطوری راحتم.......
    بهشون گفتم خوب نباید از بلاتکلیفی دربیایم؟ گفتن من راحتم........دو سه سال باشیم.......منم چندتا سفر مهم دارم که برام اولویتن و کارهام که رسیدگی میخوان..........گفتم اگر بعد از سه سال راضی نشدن چی؟
    گفتن بعدش طلاق توافقی.........منم هر چی رفتم باز حرف بزنم تمایل نداشت............با خوبی از هم جدا شدیم.......
    حالا اگر میخواین کمک کنید بگید: باید سه سال صبر کنم؟
    خود شما اگر همسرتون کاری نمیکرد تا کی کاری نمیکردید؟
    در ضمن با خبرم شوهرم با یک انرژی مضاعف به کارهاشون و سفرهای تفریحی آموزشیشون رسیدگی میکنن.......اصلا انگار من تو زندگیشون نبودم.............
    فقط راه حل بدید................مثل همین پیام که گفتید..............من انجام داده بودم نتیجه نگرفتم............میشه بازم راه حل بدید؟


    - - - Updated - - -

    سلام کیانا جانم............عزیزم من واقعا نمیدونم چی بگم!!!!!!!!!!!!
    من با بعضی حرفات موافق نیستم و با بخشی موافقم.........
    من وقتی مینویسم عقاید مذهبی عجیب و غریب یعنی مثل شما به خودم معترضم و این رو بعد از جلسات مختلف مشاوره فهمیدم................
    منم موافقم که مسایل اونها کوچیکه و همه ی ما متعجبیم که چرا اونها میخوان من و همسرم از هم جدا بشیم............حتی شوهرم هم متعجبه..............
    اون صوتی ها رو قبلا گوش کردم، الان راه حل بده عزیزم................خسته ام........رفتار پدر شوهرم رو چطور تفسیر میکنی؟

  19. 2 کاربر از پست مفید anargol تشکرکرده اند .

    maryam240 (سه شنبه 19 اسفند 93), اثر راشومون (یکشنبه 10 اسفند 93)


 
صفحه 2 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 18:46 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.