سلام ملیکا عزیز،
راستش 6 یا 7 سال پیش من هم یه تاپیک ایجاد کردم با همین مضمون که از بچه دار شدن میترسیدم به غیر از دلیل اول شما مبنی بر بیماری تمام ترسها و استرس های شما در من وجود داشت و من یک ترس متفاوت دیگه ای داشتم اون موقع من از مردن خیلی میترسیدم و یک دلیلم این بود دوست نداشتم که یکی به این دنیا اضافه کنم که مردن رو تجربه کنه ...
خلاصه اینکه من شاغل بودم و تنها یک حرف همسرم که گفت میترسم بعدها پشیمون بشیم که دیر شده باشه و این حرف خیلی من رو تو فکر برد و نشستم یک لیست در آوردم از مسئولیت ها و کارهائی که وقتی بچه دار شدیم باید بکنیم هر چی که به فکرم رسید به عنوان هدف پدر و مادر شدن در یک سر رسید نوشتم تصمیم خیلی سختی بود ولی با این حال به دکتر رفتم و تمام آزمایش ها و چکاپ های قبل بارداری رو من و همسرم انجام دادیم بلاخره وقتی جواب آزمایشم رو گرفتم نه خوشحال بودم نه ناراحت و کلی گریه هم کردم چون یک دنیا استرس و نگرانی و ترس داشتم ، از دست دادن کار، ما ماهی یکی دوبار مسافرت میرفتیم بدون برنامه ریزی همسرم میومد دنبالم سر کار یکهو سر از چالوس در میاوردیم شام میخوردیم دوباره بر میگشتیمکلا خیلی واسه خودمون حال میکردیم چه با دوستان چه خودمون تنهائی، ولی دیگه انتخابمون رو کردیم آگاهانه و با فکر بچه دار شدیم، بهترین زمان زندگی من 9 ماه بارداری من بوده و هست و تا 6 روز قبل اینکه پسرم به دنیا بیاد سر کار رفتم بگذریم که بعد یک مدت دچار افسردگی بودم چون بعد 14 سال خانه نشین شدم و شاید تا 10 ماهگی پسرم هنوز نتونسته بودم خودم رو با شرایط و مخصوصا خانه داری وفق بدم، ولی یه چیزی که تجربه کردم میخوام بهت بگم که هیچکدوم از نگرانی ها و ترس ها و استرس هائی که داشتم 98 درصدشون تحقق نیافتاد من که اصلا آدم خانه نشستن نبودم ولی الان 5 سال که خودم ترجیح دادم که سر کار نرم و روی سر بچه ا م باشم اگر میرفتم شاید از لحاظ مالی شرایط بهتری میداشتم ولی دیدگاهم این بود که یه جاهائی همه چیز مادیات نیست خدا رو صد هزار مرتبه شکر که خدا برکت داد به زندگیمون ، میدونی شاید اگر همسرم رضایت میداد الان بچه دومم هم 2 سالش می بود ولی راضی نمیشه که دومی هم بیارم و از لحاظ مسئولیت و مسائل مالی در شرایط کنونی حق رو بهش میدم ولی از نظر آینده فرزندم این حق رو بهش نمیدم چون من کلا با تک فرزندی مخالفم به دلایل مختلف ، اگر شرایط مالی خیلی عالی داشتم شاید 3 تا بچه هم می آوردم
، خیلی جالبه بدونی که از وقتی پسرم به دنیا اومد من دیگه به مردن فکر نکردم و امیدم به زندگی بیشتر شد، خیلی تغییر کردم در خیلی از موارد خدا رو شکر میکنم به خاطر حضور فرزندم در زندگیمون ، شاید خیلی سختی ها داشته باشه ، بچه که بیاد دیگه خودت نیستی ، خیلی انرژی باید بزاری از خوابت خوراکت رسیدن به خودت باید بگذری مدتها، دیگه باید هزار قسمت بشی ، باید جواب دلتنگی های مادر بزرگ پدر بزرگها خاله ها دائی ها و عمه ها عموهای بچه هم بدی یعنی مجبورت میکنن که بچه رو ببری ببیننش میگن خودت نمیای نیا ولی بچه رو بفرست
روزهای خیلی شیرین و خوب و پر از مسئولیت در انتظارته به قولی هرچی که بچه ها بزرگتر میشن دغدغه هاشون واسه پدر مادرها بیشتر و بیشتر میشه به نظر من اگر نگرانی هم هست واسه دو سه سال اول نگران نباش غصه کم شدن مسافرت و تفریح و ... نخور، چون در کنار کم شدن خیلی چیزها ثروتی داری که راضی نیستی با هیچ چیزی عوضش کنی
امید وارم تونسته باشم تجربه ام رو در اختیارت گذاشته باشم







کلا خیلی واسه خودمون حال میکردیم چه با دوستان چه خودمون تنهائی، ولی دیگه انتخابمون رو کردیم آگاهانه و با فکر بچه دار شدیم، بهترین زمان زندگی من 9 ماه بارداری من بوده و هست و تا 6 روز قبل اینکه پسرم به دنیا بیاد سر کار رفتم بگذریم که بعد یک مدت دچار افسردگی بودم چون بعد 14 سال خانه نشین شدم و شاید تا 10 ماهگی پسرم هنوز نتونسته بودم خودم رو با شرایط و مخصوصا خانه داری وفق بدم، ولی یه چیزی که تجربه کردم میخوام بهت بگم که هیچکدوم از نگرانی ها و ترس ها و استرس هائی که داشتم 98 درصدشون تحقق نیافتاد من که اصلا آدم خانه نشستن نبودم ولی الان 5 سال که خودم ترجیح دادم که سر کار نرم و روی سر بچه ا م باشم اگر میرفتم شاید از لحاظ مالی شرایط بهتری میداشتم ولی دیدگاهم این بود که یه جاهائی همه چیز مادیات نیست خدا رو صد هزار مرتبه شکر که خدا برکت داد به زندگیمون ، میدونی شاید اگر همسرم رضایت میداد الان بچه دومم هم 2 سالش می بود ولی راضی نمیشه که دومی هم بیارم و از لحاظ مسئولیت و مسائل مالی در شرایط کنونی حق رو بهش میدم ولی از نظر آینده فرزندم این حق رو بهش نمیدم چون من کلا با تک فرزندی مخالفم به دلایل مختلف ، اگر شرایط مالی خیلی عالی داشتم شاید 3 تا بچه هم می آوردم
، خیلی جالبه بدونی که از وقتی پسرم به دنیا اومد من دیگه به مردن فکر نکردم و امیدم به زندگی بیشتر شد، خیلی تغییر کردم در خیلی از موارد خدا رو شکر میکنم به خاطر حضور فرزندم در زندگیمون ، شاید خیلی سختی ها داشته باشه ، بچه که بیاد دیگه خودت نیستی ، خیلی انرژی باید بزاری از خوابت خوراکت رسیدن به خودت باید بگذری مدتها، دیگه باید هزار قسمت بشی ، باید جواب دلتنگی های مادر بزرگ پدر بزرگها خاله ها دائی ها و عمه ها عموهای بچه هم بدی یعنی مجبورت میکنن که بچه رو ببری ببیننش میگن خودت نمیای نیا ولی بچه رو بفرست
روزهای خیلی شیرین و خوب و پر از مسئولیت در انتظارته به قولی هرچی که بچه ها بزرگتر میشن دغدغه هاشون واسه پدر مادرها بیشتر و بیشتر میشه به نظر من اگر نگرانی هم هست واسه دو سه سال اول نگران نباش غصه کم شدن مسافرت و تفریح و ... نخور، چون در کنار کم شدن خیلی چیزها ثروتی داری که راضی نیستی با هیچ چیزی عوضش کنی

علاقه مندی ها (Bookmarks)