سلام
خیلی ممنون از راهنمایی هاتون
همکارا اونجا همه با هم می گفتن می خندیدن منم جو گیر بودم.
برون گرایی و کمبود محبت باعثش بود. متاسفانه چون خانواده ام حمایتی از من نمی کردن و مدام سرکوفت فلان موقع چی بهت گفتیم گوش ندادی و ... احساس می کردم پناهی ندارم و شرکت هم که چهار تا جوون دور هم بودیم. همه هم که خوشحال!!!
من مشکلم تموم کردن حرف و حدیث همکاراست البته اگه بازم چیزی مونده.
این روزها اصلا حالم جالب نیست.
اون آقا مشکل روانی هم داشته باشه اندازه ی مشکلات من نیست !!! بچه هم نیستن ۳۰ سالشونه. ایشون محترمن و از وقتی من جدی رفتار میکنم رفتارشون عوض شده خدا رو شکر و من از جانب ایشون خیالم راحت شده تا حدودی ولی فکر میکنم بهتره یه بار خیلی تند باهاشون برخورد کنم هر چند نمیدونم به چه بهانه ای که همکارام کامل متوجه بشن که از جانب من هیچ تمایلی به ارتباط با ایشون وجود نداره
راه دیگه ای به ذهنم نمی رسه که خیالم کامل راحت باشه!!!








علاقه مندی ها (Bookmarks)