نقل قول نوشته اصلی توسط توانا نمایش پست ها
سلام ماهگل خانم گل
این مسئله رو من در شما زود فهمیدم چون خودمدچارش بودم...اینقدر که مثلا برای اثبات خودم خیلی خیلی درس میخوندم و تمام سعیم رو میکردم که شاگرد اول بشم و میشدم...تو درس نمونه بودن...تو لباس پوشیدن نمونه بودم تو جمع میدرخشیدم ....تو آشپزی ...تو همه چی...اما خلا درونیم اصلا پر نمیشد...و اتفاقا مردم اگه تو برخورد اول نه تو برخوردهای بعدی این خلا رو در من حس میکردن....و وای به روزی که کسی بفهمه تو به خودت احترام کافی نمیزاری....ماهگل خانم مردم اینو خیلی زود حس میکنن...هر چقدر هم سعی کنی مخفی کنی به هیچوجه نمیشه....
از دادن حق اشتباه به خودت شروع کن...اولین اشتباهت هم میتونه دوباره سرزنش کردن خودت باشه...ولی خودتو برای هر اشتباهی ببخش...تو انسانی و اشتباه میکنی و این خیلی خیلی طبیعیه....
دوم اینکه در حرف های درونی خیلی خیلی محترمانه با خودت صحبت کن... با خودت از کلمات عاشقانه استفاده کن...خودتو به نوشیدن چایی دعوت کن...برای خودت گل بخر و هر آنچه که دوس داری دیگران برات انجام بدن....
اینا اصلا مسخره نیستن....میدونی خارجیا از بچه گی به بچه هاشون یاد میدن خودشونو بغل کنن....
یه مدت به رفتارای شوهرت حساس نباش و پیش خودت بگو اون داره با ماهگل قدیمی اینجور رفتار میکنه...اما مواظب باش بهش نپری و اصلا تلاش نکن بهش زبانی بگی که داری تغییر میکنی...اینو جدی بگیر ...اگه بگی تمام اون انرژی و انگیزت در طی چند روز افول میکنه...این یه اصله و باش مقابله نکن....در مورد اشتباهاتت فعلا لازم نیست مرتب بگی باید برم پیش دکتر و این حرفا...نزار به چشم بیمار بهت نگاه کنن....خودت هم خودتو به چشم بیمار نبین ...خیلی از ماها اعتماد بنفس پایین داریم....من این چیزایی رو که دارم میگم حاصل کلی تحقیق و مطالعه است...من خیلی تو اعتماد بنفس ضعیف بودم و هنوز هم یه مقدار هستم.....اما بهتر شدم....اگه کمال گرایی حتما درمان کن خودتو....من شده برای مقابله با کمال گراییم عمدا کارا رو ر حد متوسط انجام میدادم و به خودم میگفتم حالا مگه همیشه باید بهترین بود؟؟!!
یه چیز خیلی مهم دیگه اینه که اصلا با دیگرون بحث نکنید...اصلا سعی نکنید سوء. تفاهم اونا رو درباره خودتون کاملا از بین ببرید...هز چقدر راحتر حرف بزنید زودتر نتیجه میگیرید...موضع نگیرید و به دیگران اجازه بدید شما رو بد قضاوت کنن....منظورم این نیست که اصلا بیخیال سوءتفاهم باشید ...فقط میگم بحث زیاد نکنید...و اگه نپذیرفتن خیلی با آرامش و با لبخند بگید که هرطور راحتی ...حالا خواستید میتونید با جمله ی دیگه ایی بگید که ناراحتش نکرده باشید....میخوام که محترمانه با دیگران برخورد کنید....خیلی سعی نکنید خودتو توجیه کنید چون دقیقا نتیجه ی عکس داره...مثلا وقتی شما نماز به موقه میخونید و ازتون ایراد میگیره شوهرت نیاز نیست براش فلسفه ببافی که اینکار ریا نیست و این حرفا...در کل کمتر از منطق استفاده کن و بیشتر شوخی کن...شما هم دفه ی بعد موقه نماز مثلا به شوخی بگو خب وقت ریاکاریه و لبخند بزن..واقعا قصدت شوخی باشه نه نیشخند و مسخره.
یکی دیگه از جنبه های احترام به خودت داشتن عادتهای ثابت متعلق به خودته....چیزی که فقط تو انجامش میدی...مثلا همین نمازت و اتفاقا نماز به موقه نشانه ی احترام به کارهای شخصیه...میدونی دلیل اینکه مسخرت میکنن موقه ی نماز بیشتر بخاطر حسادته؟ اونا نمیتونن ببینن که تو خودتو اینقدر جدی گرفتی که سر موقه یه کار معین داری برا انجام دادن ....بخصوص اگه یه سری کارای دیگه رو معطل همین کار شخصی خود هم کرده باشی...بهت حمله ور میشن...اما اگه لبخند بزنی و ادامه بدی ویگه خودتو ثابت کردی...بحث نکن فقط ادامه بده تا محترم شمرده بشی خیلی بده اگه بفهمن ایراد گرفتنشون در تو اثر کرده...این یعنی اینکه من درخدمت شمام که تغیرم بدید چون خودم کسی نیستم و خودم نیستم که شخصیتم رو میسازم....شما بهشون پاداش دادید برای ایراد گیریشون...بازم میگم بحث نکنید فقط ادامه بدین به عادت های خوبتون
ضمنا حتما کتاب اختیار شما در دست کیست رو مطالعه کنید ...به من خیلی کمک کرد
ممنون از توضیحات کاملتون این کتابی که گفتید رو تهیه کردم ولی فعلا نخوندم امیدوارم که منم بتونم اعتماد بنفسم رو پیدا کنم:)

- - - Updated - - -

نقل قول نوشته اصلی توسط امیر مسعود نمایش پست ها
سلام و عرض تبريك ولادت حضرت فاطمه معصومه ( س ) خدمت همه دوستان


خيلى از افراد ممكنه انگيزه و هدف مشخصى براى زندگى نداشته باشن ولى تو برزخ هم زندگى نميكنن ديگه با اون سبك زندگى كنار اومدن. تو برزخ زندگى كردن خيلى انرژى زيادى از آدم ميبره . و اين باعث درجا زدن ميشه ، شخص نميدونه كه بايد فكر و انرژى اى براى حل مشكلاتش بزاره يا نه


اون چيزى كه من از تاپيك شما برداشت كردم اينه كه شما ميگيد:


من اين سبك زندگى رو نميخام زندگى اى كه بايد مدام با حسابگرى و سياست به خرج دادن بهانه دست شوهرم ندم كه اونو عين چماق نزنه تو سرم رو نميخام .اين با روحيات من سازگار نيست كه بخام براى هر كارى كه ميكنم بشينم لايحه دفاعيه بنويسم و يا منم برم چند تا آتو از شوهرم بگيرم مقابله به مثل كنم تا شايد از اين سياستش كوتاه بياد نه اينكه فقط برام سخت باشه اصلا نه كار درستى ميدونم و نه توانش رو دارم كه مقابله به مثل كنم با اين كار خودم بيشتر آسيب ميبينم .
من حتى زمانى كه به پدرم بى احترامى شد، سواى ناراحتى كه از اون بى احترامى داشتم دنبال اين بودم همونو علم كنم كه بهش بفهمونم تو كه به بزرگترت احترام نميزارى ديگه حرف از اصول و آداب و معاشرت نزن ولى همونم نتونستم شايد اگه جاى من يه وكيل يا سياستمدار بود اينقدر مشكل نداشت ولى هر كسى يه تيپ شخصيتى داره و من تحمل اين تنشا و محيط فرسايشى رو ندارم . من دوست دارم ساده و راحت زندگى كنم و هر مشكلى هم هست بدون چماق مطرح بشه


(البته متن بالا برداشتى بود كه از زندگى شما داشتم ،اين متن رو خودتون ميتونيد اديت كنيد تا به واقعيت امر نزديك بشه )


به نظر ميرسه قدم اول اصلاح اين زندگى حذف اين چماقه ، چون با توجه به روحيات شما هر چقدرم رو اعتماد به نفستون كار كنيد با يه همچين تنش هايي دوباره برميگرديد سر جاى اول .
با توجه به روحيات همسرتون چقدر امكان تغيير اين سبك زندگى هست ؟


همسرتون چه چشم اندازى از زندگى مشتركتون داره ؟ ( طعنه كنايه هايي كه تو دعوا ميزنه رو كنار بزاريد )


از ديد شوهرتون مشكل كار كجاست ؟
اگه ميخاست اينجا يه تاپيك بزنه چى ميگفت ؟ از كجا شروع ميكرد ؟شما ميتونيد از زبان همسرتون اين زندگى رو تحليل كنيد؟ ( به دور از افراط و تفريط و كلى گويى )


قبلا كه پيش مشاور رفته بوديد اونجا خودش مشكل رو چى ميدونست ؟
شما مشكل رو چى ميدونستيد ؟
تناقض حرف و عمل شوهرتون چى بود ؟
نظر مشاور چى بود؟


تعاملش با دوست و همكار و خانوادش چطوره ؟ كدومشون تونسته بهتر از بقيه با شوهرتون كنار بياد و چطور ؟
میشه گفت تحلیلتون تا حدود خیلی زیادی درست بود.
همسرم گاهی که حالش خوبه خودش میگه که زندگی با من خیلی سخته! کلا نه در مورد من که در مورد همه ایرادگیر هست و بنا به گفته خودش هرکسی رو که بیشتر دوست داشته باشه و براش مهم باشه اون شخص بیشتر بهش گیر میده .حتی یه بار گفت بیچاره بچه مون که قراره من پدرش بشم!
شوهرم نمیگم عاشقمه ولی احتمالا دوسم داره ولی بی توجه.نمیدونم بلد نیست یا خجالت میکشه یا هرچیزی ....
به گفته خودش تمام سعیش رو میکنه این زندگی ادامه پیدا کنه ولی متاسفانه به نظر من فکرش اینه که برای ادامه این زندگی باید من رو اصلاح کنه و خودش مشکلی نداره
اینطوری بگم که فکر میکنم همسرم دوست داره من یه فرد آروم و جا افتاده باشم با یه دل به بزرگی دریا ....بدون هیجان ....یه زن آروم و مطیع
و من اصلا اون آدم نیستم متاسفانه..ناراحت میشم عصبانی میشم و .... مثل همه آدمای دیگه نه بیش از حد.

همسرم دوست صمیمی نداره ولی با خانواده خودش هم مثل من رفتار میکنه و حتی گاهی بدتر....