خیلی ممنونم از پاسخهای خوبتون
تو همه این سالها در جریان چند وچون زندگی شون نبودم
تا پارسال که بما زنگ زدند.اگه یه فرد غریبه بود پول رو داده بودم.ایشون که خاطرش خیلی عزیز هست.
من خودم هم سه ماهی طول دادم و پول رو ندادم.ولی واقعا سخته هربار با عجز و جز و شرایط حادش صحبت کنه و من مقاومت کنم و بخوام عاقلانه راهنمایی شون کنم.مگه ادم چقدر طاقت میاره.حالا هر دفعه تو مایه های 5میلیون میچرخه نرخه آقاهه، من بیشتر نداشتم وگرنه اونم داده بودم.
بارها وبارها این صحبت ها رو کردم و کردند ولی کارساز نیست.نهایت موفق میشم شوهرش رو قانع کنم یه هفته دیگه روز ازنو روزی از نو
یا خودش رو هم چندین بار قانع کردیم ولی میره خونشون بعد مدتی میاد میگه کاری از دست من برنمیاد حرف تو کله شوهرم فرو نمیره و حرف خودش رو تکرار میکنه
این خانم از روی اختیار که نه،بعدازینکه کسی بهش پول نمیده،به همسرش میگه پول نمیدن ولی همسرش ادمهای جدیدی رو از اعضا خانواده پیدا میکنه و خانم رو مجبور میکنه بهشون زنگ بزنه.
نیازمند که چه عرض کنم.درک و مدیریت درستی رو اعمال نمیکنند
حقوقش دو سه برابر حقوق من بود.کلی ارث داشتند.
بعد اینهمه سال از خودشون خونه ندارند.حتی یک قرون پس انداز نکردند.همه طلاهای زنش رو فروختن.چند تکه زمین رو فروختن که به پول امروز میشه 150میلیون.ازنظر پوشش لباس مناسب شانشون نمیخرند که بپوشند.تا اونجا که من دیدم خوراکشون خوب بوده ولی اونم جلو دید ماست حالا تو واقعیت از نظر ظاهری خیلی تحلیل رفتند.
یک سفر رو میشه با یک میلیون انجام داد با 5 میلیون تموم میکنن.
به زندگیشون و محل زندگیشیون نگاه کنی از خودت بدت میاد که اینا با این وضع زندگی میکنن ولی تو داری مثلا فلان طور زندگی میکنی.
حرفهای این هفته شون با هفته بعدشون نمیخونه.
یکبار میگن قرض کرده.یکبار میگن قرض داده.یکبار میگن پول نزول کرده.یکبار میرن تحقیق میکنن میگن احتمالا اهل مشروب و قماره.
نمیدونم واقعیت داره یا نه ولی اصلا دلم نمیخواد واقعیت رو بدونم چون تحمل نمیتونم بکنم.
مریض بودنش رو که مطمئنا هست ولی حالا چیه مرضش نمیدونم.
ولی این خانوم اشنا ما دیگه داغونمون کرده.من نمیدونم از چی اون زندگی داره محافظت میکنه.مدام هم میگه من اگه طلاق بگیرم پدر و مادر ندارم که منو زیر پر و بالشون بگیرن.
نمیدونم شوهرش میخواد به جایی برسونه که این خانوم بگه مهریه نمیخوام ولم کن برم؟
درست میفرمایید.وعاقلانه اش هم اینه که من ضامن مشکلات دیگران نیستم و نباید هم از مشکلاتشون سر در بیارم.اما اون خانوم عزیزمونه.وقتی میاد اظهار عجز میکنه جگرم رو اب میکنه فقط بفکر اینم که یه راهکاری پیدا کنم.میخواستم ریشه رو پیدا کنم و علاجش رو.
واقعیتش اینه که بستگان این خانوم جمعا به این نتیجه رسیدن که اگر همه اموال این خانوم رو بهش بدهند و ببره اون مرده همه رو میفروشه و هیچ میکنه و بعد این زنی که بچه دار هم نمیشه رو ول میکنه به امان خدا.و تمام این کولی بازیهای شوهر این خانوم برای بدست اوردن باقی این مال واموال هست.بستگانش فکر میکنند این مال و اوموال رو نگه دارند که این شوهره که دیر یا زود ظلاق این خانوم رو میده براش یه خونه ای دست وپا کنند که سرگردان نمونه.
روی این طرز فکرا هم انواع انتقادها رو وارد کردم و راهکار هم دادم ولی این شوهره کارایی میکنه که من دیگه شجاعت ندارم بیش ازین دخالت کنم.
من خواستم این اشنامون رو ببرم پیش مشاور ولی قبول نمیکنه و نمیاد خیلی از همسرش میترسه.زمانیکه دختر بود یه طایف رو حریف بود.اصلا سر در نمیاریم چرا در برابر این اقا اینقدر کوتاه میاد و خوار و ذلیل میکنه هم خودش و رو هم مارو.
یکبار هم نمیگه این اقا فلان ظلم رو بمن میکنه.میگه حتی فحش هم بمن نمیده ولی جلوی چشای ما از ابرو میندازتش هرچی میخواد میگه.دیگه مابقی کاراش رو نمیدونیم.یعنی نمیگه تا بدونیم.
نمیدونم و اقعا نمیدونم شبا بلند میشم فقط میشم فکر میکنم واه میکشم عقلم بجایی قد نمیده.بابا ما ادمیم اخه چطوری دووم بیارم.یه بار میگه اگه پدر و مادر داشتم اینطوری سیاه بخت نمیشدم، دنیا رو سرم خراب میشه.









علاقه مندی ها (Bookmarks)