* اگر شما بتونید دلیل اصلی رفتار مادرتون رو متوجه بشید شاید بشه راه حل شدنی براش پید کرد. اینکه اگر از روی علاقه زیاد به شما باشه که نمی خواد شما ازدواج کنید مثلا بترسه زیاد ازش دور بشید با اینکه فرضا از روی خودخواهی یا تجربیات و درک شخصی نخواد شما ازدواج کنید خیلی با هم فرق دارند. همینطور درباره سایر مسائل نظیر کار و غیره.
* ادامه تحصیل رو اگر نمی هواهید به هیچوجه شروع نکنید. اصلا فرض کنید الان 30و چند ساله تون شده و دکتری ... هم دارید. بعدش چی؟ می خواهید با این مدرک چه کار کنید؟ اصلا مادرتون اجازه میده سرکار بروید؟ کلا داشتن یا نداشتن دکتری اون رشته چه تفاوت عملی در زندگی (کار و درآمد، ازدواج...) شما ایجاد کرده است؟
* فروش خانه به نظر اشتباه محض باشه (بسته به شرایط مال تان). بعدش چی؟ یه خانه کوچک تر؟ اجاره نشینی؟

*** صحبت شما درباره نقش پدرتان قابل پذیرش نیست. زیاد بودن اوقات اشتغال دلیل بی توجهی به مسائل خانواده نیست. من هنوز فکر می کنم ایشون نسبت به این مسائل بی تفاوت هستند یا تحت نفوذ و تاثیر مادرتان.
در هرحال شما با پدرتان بی رو دروایسی صحبت کنید و از منظر کار و درآمد و نیاز به ازدواج با ایشان هماهنگ بشید. به عنوان مرد و کسی که از شرایط اقتصادی آگاه است، ایشان بهتر از مادرتان می توانند واقعیات و آینده شما رو درک کنند. بعد از انجام این کارها این وظیفه پدرتان است مادرتان را قانع یا مجبور به قبول کنند. پدر شما مرد خانواده و ولی خانواده است. مادر شما هیچ حقی نداره نظرش رو به ایشون تحمیل و اجبار کنه.

راه های دیگری رو هم می تونید همزمان بروید. مثلا گوشه گیری کنید و تاحد امکان با مادرتان هم صحبت نشوید.
خودتان رو افسرده نشان بدید و از این قبیل کارها.
اگر بتوانید برای کار به شهرستان بروید این هم خوبه. شاید مادرتان رو هم بترسونه و شما رو کمی آزاد بگذاره.

کار و اشتغال تان رو شروع کنید بدون اینکه چیزی به ایشان بگوئید. اگر هم متوجه شدند با حفظ احترام شان کار خودتان رو بکنید.

فراموش نکنید قطعی ترین کار همان وارد کردن پدرتان به ماجرا است. کمبود وقت بهانه است. مگه می خواد هر روز تو خانه کشیک بکشه؟ باید یه تصمیم رو بگیره و خودش و بیشتر دیگران (مادر، شما ...) اجرا کنند.