سلام آقا امیر و ممنون از شما
بهتون تبریک میگم که این مشکل رو با درایت مدیریت کردین و صبور بودید نکته ای که به ذهنم رسید از صحبتهای شما این بود که (نمیدونم درسته یا غلط اما نظر خودم هست نه کارشناسی ) به جای اینکه میگفتید برای شما مهم نیست و ظاهرا خودتون بیخیال نشون میدادید خیلی راحت و کوتاه و صمیمانه احساستون رو به زبون میاوردید و به خانمتون میگفتید اصلا دلتون نمیخواسته که این شخص در جشن عروسی شما باشه اما چون خیلی خوشحالی خانمتون براتون مهمه و دوستش دارید این مساله رو ندید گرفتید و سعی میکنید تحملش کنید اینجوری همسر شما هم قدردان محبت و فداکاری شما بود و هم شما هم تا این حد احساس درک نشدن از طرف همسرتون نداشتید ابته اگه اونجوری که خانم دلجو راهکار دادند خودتون به بیخیالی میزدید اما در کنارش هدف دیگه ای رو دنبال میکردید مساله فرق میکرد اما در هر صورت این مساله الان دیگه تمام شده منظور من از این پست این بود که سعی کنید به همسرتون نزدیک بشید هر چند که خانم شما هنوز اون پختگی لازم رو ندارند اما به مرور و مخصوصا بعد از عروسی حضور دیگران از جمله والدین همسرتون در زندگی شما کم رنگ تر و بر عکس حضور همسرتون به مراتب پررنگ تر خواهد بود بنابراین اگه دیگران از احساسات شما ظاهرا بیخبر باشند بهتر و به مراتب مشکلات و دخالتها به مراتب کمتر خواهد بود اما در مورد همسرتون فکر میکنم باید سعی کنید کم کم به هم نزدیک بشید و بتونید بدون درگیری و تنش درددلها و مسایلتون رو با هم درمیون بگذارید چون این احساس درک نشدن و کنار گذاشته شدن از زندگی اگه روی هم جمع بشه ممکنه یه جایی یکدفعه کم بیارید و حالت انفجاری به خودش بگیره اما به هر حال باز تو این موقعیت حساس همینکه به خودتون مسلط بودید و اجازه ندادید زندگیتون به تنش کشیده بشه موفقیت بزرگیه مطمعنم قدم به قدم زندگیتون رو میسازید و خوشبخت خواهید بود براتون دعا میکنم








علاقه مندی ها (Bookmarks)