سلام مریم جان. ازتون ممنونم که زحمت کشیدی و برام نوشتی.
واقعیتش خیلی برام سخته از مشکلاتم بنویسم، حس میکنم دارم خودم رو تحقیر میکنم. بعد که دیدم هیچ جوابی هم دریافت نکردم، دیگه حالم بیشتر گرفته شد.
من ناراحتیم رو ابراز میکنم، و شوهرم هم همون لحظه تایید میکنه و قول جبران میده. واقعیتش اینقد حرفای این مدلی که تو ناراحت باشی من میمیرم و اینا میزنه، که من حتی شده همون لحظه به زور جلوی گریه م رو گرفتم و بعدش رفتم قایمکی گریه کردم. وقتی شروع میکنه دیگه خجالت میکشم ادامه بدم، انگار اونم خیالش راحت میشه دیگه. اینقد هندونه زیر بغلم میذاره که دیگه هیچی نمیتونم بگم.
ولی یه رفتار به شدت آزاردهنده ای داره. مثلا داریم درمورد یه چیزی حرف میزنیم، یهو خیلی بی ربط اشاره میکنه به اینکه تو صبرت کمه. زن به صبر و تحملش زنه. بارها شده اینو بهم گفته و از همین ناراحت شدنام مثال میزنه. یا استرس گرفتنم موقع امتحانام و زیاد شدن کارم. که واقعا دلم میشکنه از این مورد آخر. چون اضطرابم دست خودم نیست و انتظار حمایت ازش داشتم، نه اینکه این مشکلم رو تو سرم بزنه.
خیلی دلم میخواد درمورد مسائل مالی و بی توجهیش به مناسبت ها پوست کلفت بشم و برام مهم نباشه، اما واقعا برام عقده شده. نمیخوام دیگه باهاش برم بیرون یا خرید. حتی از مجردیم هم تنهاترم الان.
از اول اون هفته که آخرش روز زن بود کارم گریه بود تا آخرش که دیگه گذشت و تموم شد. هی به خودم میگفتم خجالت بکش، مگه بچه شدی، ولی به خدا دست خودم نبود. هی میگفتم مگه توی یک سال چندتا روز زن داریم. چندتا اولین روز زنی داریم که من توی خونه شوهرم هستم. چرا برای من این مناسبتا اینقد مهمه، این اولین ها، ولی اون انگار نه انگار. یک تبریک خشک و خالی، و بعد نصیحت های این مدلی که زن باید فلان باشد، بهمان باشد. نه که تو خیلی مردی! نه که من فقط دارم توی این زندگی نقش یک زن رو بازی میکنم. بعد هم میگه فلان مقدار پول برات میریزم که بری برای مادرامون خرید کنی. که همونم فقط حرف بود و نهایتا من خودم خرید کردم و هدیه دادم به مادرها.
خلاصه اینم از این مناسبتی که این همه منتظرش بودم. مثل ولنتاین، تولدم، سالگرد ازدواج و همه ی اینا. کاش یاد بگیرم تو سال آینده از همچین آدمی انتظاری نداشته باشم.