[QUOTE=maryam123;436599][SIZE=4][B][COLOR=#800080]سلام دوست عزیزم

همانطور که شما توقع داری همسرت مشکلی که در روابطش با شما داره رو
آناهیتای عزیز سلام ممنونم از توجهت چند روزی بود که به تاپیکم سر نزده بودم امروز که اومدم نظرات رو دیدم نمیدونم شاید از نظر شما این ایرادی نداشته باشه که شوهرت تمام توجهش خانوادش هست نمیدونم هرچی فکر میکنم خودم هم مقصر میدونم راه روشم درس نیست غرور دارم عاشقش نیستم وگرنه به قول شما من شبا میرفتم پیشش منظورم از صمیمیت اینه که نتونم اونق در با شوهرم راحت باشم که حرف دلمو بهش بزنم خواسته ها و گله هامو راحت بدون دعوا بگم بهش تکیه کنم یه فاصله افتاده بینمون نه ما زندگیمون مثل بقیه حداقل اطرافیانم نیست اونا عاشق همن اما ما نه اگه من عاشق بودم شبا که اون جدا میخوابه من میرفتم کنارش میتونستم روش تاثیر بزارم با عشقی که بهش داشتم اما هر قدم که اون دور شد من بیشتر دور شدم کاملا منفعلانه رفتار میکنم هنوز نتونستم با محبت سیرش کنم که اینقدر وابسته خونواده نباشه خسته ام مستاصلم راست میگین عین پیرزنا زندگی میکنم از جوونی هیچ استفاده ای نمیکنم شاد نیستم اعتماد به نفس ندارم شوهرم اهل تفریح و گردش نیست دخترم طفلک برا یه پارک معمولی اینقدر خوشحال میشه میبر مش خودم چون منتظر شوهرم بشینم همش یه کاری داره. من واقعا چشامو قبل ازدواجم بستم با اینکه اینقدر صداقت داشت که همه عیب هاشو گفت و نشون داد بعد از عروسی خیلی روزای بدی گذروندم همش دعوا الان تازه خوب شده که به خاطر بچه دعوا کم میکنیم. یه جاری تازه وارد دارم اومدن اون هم بیشتر به هم ریخته منو اینقدر عاشقانه با برادر شوهرم رفتار میکنن هنوز عروسی نگرفتن ولی بد جور خودشو تو دل شو هرش جا کرده همه کارا و خریدایی که من برای عروسیم التماس به شوهرم میکردم که انجام بدیم ولی اون همش فکر مخارج بود که حداقل هزینه رو برام بکنن از خرید عروسی تا تالار و لباس و شام عروسی هنوز عقده رو دلم مونده چقدر خونوادم اذیت شدن چقدر دلشون شکست چون اونا مثل همه پدر مادرا بهترینها رو برای من آرزو داشتن اما شوهرم و خونوادش چون یه کم از ما بالاتر بودن همه انتخابها رو خودشون کردن بدون اینکه حتی نظر من که عروس بودم رو بپرسن چقدر گریه میکردم به شخصیتمون توهین کردن اما ما سکوت کردیم و پدر مادرم همش به من میگفتن خوشبختی به اینا نیست اما حالا بعد چندسال داغ دلم تازه شده عروس جدید بهترین خریدهارو کرده بهترین تالار رو وقت گرفتن و برادر شوهرم عین پروانه دورش. هرچی فکر میکنم نمیتونم با خودم کنار بیام مگه من چطورم بود مگه چی کم داشتم که سهمم از ازدواجم شد همش گریه و حسرت و قهر و دعوا. میخوام تغییر کنم اما میدونم راه سختی در پیش دارم چون مثل اضافه وزنم اگه اولش که دو سه کیلو اضافه کردم اقدام میکردم الان اینقدر برام سخت نبود لاغر شدن توی زندگیم هم اگه اینهمه فاصله نیفتاده بود الان کارم راحت بود میدونم خیلی باید صبر کنم تا نتیجه ببینم
مریم عزیز سلام ممنونم از پاسخت این حرف رو مشاور هم بهم زد در مورد قهر کردن باور کن خودمم میدونم قهرم چه آسیبی به زندگیم میزنه اما تو جای من بودی چکار میکردی وقتی از شوهرم میر نجم وقتی به خواستم بی توجهه وقتی پیش پدر مادرم نمیاد و وقتی درکم نمیکنه وقتی از لحاظ مالی اونجور که باید حمایت نمیشم وقتی به فکر روح و روانم نیست که پوسیده شد توی این یکنواختی وقتی تو خونه همش یا پای تی ویه یا خوابه بقیه وقتش هم خونه پدر مادرش و سرکاره وقتی برادرش رو میبینم که از یه خونن ولی چقدر تفاوت مریم جون کمکم کن میخوام درست بشه همه چیز میخوام شاد و سرحال باشم میخوام تا اونجا که مبتونم تلاشم رگ بکنم و منفعل نباشم یه اراده قوی میخوام چیکار کن

م