ممنونم ازتون ... دیشب چون همسرم اومدن نشد ادامه ی پستمو بنویسم.
البته من مهندس خانوم هستم و با اون دوست دیگه که خانم مهندس هستن یه وقت اشتباه نشه


تو این مشکل همسرتون، وقتی شما صحبتایی مشابه اون چیزی که من عرض کردم رو بفرمایید ممکنه خودش هم به این نتیجه برسه که رفتارش اشتباه بوده و باید اصلاحش کنه. منظور از اصلاح یعنی چی؟ یعنی اگه تو موقعیت مشابه قرار گرفت باید بتونه نه بگه، بدون اینکه خودش از این نه گفتن احساس ناخوشایندی بگیره ... اینجا فکر می کنم چون قراره تغییر رویه بده شاید جرات و جسارت کافی رو نتونه داشته باشه. این جرات و جسارت رو باید شما بهش بدید. مثل اینکه دقیقا قبل از اینکه خواین برین بیرون، یه جوری این بحث رو بهش یادآوری کنین و اگه تونست تو جمع عملیش کنه بهش لبخند بزنین یا حتی بهش یه پیامک لبخند بفرستین. چون ممکنه عذاب وجدان بگیره چرا من گفتم نه، یا اینکه خیلی زشت شد من بهش گفتم نه و از این قبیل افکار که کاملا هم طبیعیه... زمان میبره تا بشه این قضیه رو بین بستگان جا انداخت.

راه حل زیادی تو این زمینه به ذهنم نمیرسه انشاالله دوستان کمکتون می کنن.


اما در کل یه چیزی بگم اون چیزی که من از زندگی با همسرم یاد گرفتم اینه که مردا خیلی سخته براشون که بقیه فکر کنن اونا بچه ن. هم تو قضیه ی دخالت و هم تو این قضیه ی همسرتون باید بهشون القا کنین که وقتی "بقیه" دارن تو زندگیمون دخالت (با معنی درست دخالت البته) و امر و نهی (مشابه مثال هایی که فرمودین) می کنن "فکر می کنن" تو بچه ای باید بهت بگن: بکن نکن و یا اینکه تو صلاحیت اداره ی خونواده تو نداری که بدون اینکه خودمون بخوایم دارن بهمون مشورت میدن ...

این جمله ی " بقیه فکر میکنن" رو بااااید حتما بگین یعنی ممکنه بقیه فکر کنن اما من مطمئنم این طور نیست و شما مدیر زندگیمون هستی و من میتونم با خیال راحت با توجه به توانایی های زیادی که داری بهت تکیه کنم. اینطوری به رگ غیرتشون برمیخوره و شرایط بهتر میشه.