فکور عزیز همونطور که گفتم ایشون خیلی وقته سعی میکنه حرفی به زبون نیاره و تو ذهن خودش حلش کنه ، ولی چند روز بعد دوباره به هم ریخته میشه و لازم نیست او دیگه توضیح بده، من خودم از سکوتش هم همه چی رو می فهمم.
همه اون حرفا هم من بارها وبارها واسش گفتم...ولی تاثیر زیادی نداره
تقریبا ماهی یکبار میتونه بیاد پیشم
ممنون از انتقادتون
ولی میشه بیشتر راجبش توضیح بدید؟ اینطور که با قطعیت شما صحبت کردین یعنی اینکه یه شناخت نسبی از من دارین ،و در جریان امور زندگیم تا حدودی بودی
اما صرف نظر از صحبتای خودم تو یکی از تاپیک هام راجب این موضوع ، شما چطور همچین چیزی رو تو من تشخیص دادین ؟
که البته تا به حال خود همسرم به هیچ عنوان همچین چیزی رو بهم نگفتن
ممنون مریم جان از نظراتت
فکر کنم دقیق متوجه نشدین، راجب ناخواسته بودن ... من توضیح دادم که چند ماه مخالف بود بعد با اصرار من موافقت کردن ...
اتفاقا مریم جان من همیشه فکر میکنم خیلی بیشتر از چیزی که حقم هست تو مسایل سهم خودم رو می پذیرم... نه تنها این موضوع
یعنی وقتی میگم سرزنش کردن فایده نداره چون من به اندازه کافی خودم رو سرزنش میکنم .و مدام میگم من اینجا اشتباه کردم من کم کذاشتم من خوب نبودم من لایق نیستم و....
نه فقط الان همیشه
مثل همون قضیه کلاس رفتن من. همسرم مدتی بدخلقی میکرد .
و من بارها گفتم دیگه نمیرم .ارزش نداره. اما خود شوهرم میگفت نه من هر جوری باشه تحمل میکنم تو هم سعی کن بهتر برنامه ریزی کنی. و نمیذاشت منصرف شم .چون پیش خودش میگفت من اونو آوردم شهر غریب و حالا بخوام مانع این بشم به علایقش برسه درست نیست
ولی الان من همش خودم رو سرزنش میکنم که اشتباه کردم ای کاش رهاش کرده بودم...
چون اون روز من خیلی بهش سمج شدم و گفتم حرفات رو بگو بهم . یه چیزی گفت نگرانم کرد بیشترالان رو دریاب نه اینده رو و از این سوالهای عجیب و غریب نکن پیش خودت ایا همسرم اینجوری میشه...ایا اونجوری میشه و ....میترسم سالها اینجوری بمونه و ...
البته بعدش گفتش الان حالم خوب نیست خودم درست میشم. طیق معمول!
ولی امیدوارم حرف شما و جوادیان عزیز درست باشه راجب آینده , ورابطه پدر و بچه
ممنون صبا جان
میترسم یه چیزی بگم بیشتر دعوام کنید
من حتی میترسم بچه 1 ماهه رو بغل کنم! چه برسه به نگهداری به تنهایی!
تا حالا چون همیشه از فامیل دور بودیم ندیدم و یاد نگرفتم !
مرسی شیدای عزیز
بله دقیقا شوهرم میگه کلا آرامشون داره میره...
خودمم همین فکرو میکنم دیگه !
خودمم ترسیدم . نمیدونم چطوری میخوام از پس این مسیولیت بربیام.
والا اطرافیانم هر کی می بینم بچه دومشون هم مادرشون بزرگ میکنه کمکشون چه برسه به اولی ! اونم من بی تجرررربه. یعنی کلا بی تجربه ها .صفر...
---------------------------------------------
واما در جواب به سوال همه دوستان
فاصله دو شهر خیلی زیاده ، و مسیر راحتش هواپیما هست + 1 ساعت ماشین تا شهرستان ما
دوستان که همه سفارش کردن من برم خونه خودمون ،
از روز اول ازدواجم بهترین جا برای خودم و همسرم خونه شخصی خودمون بود ولو توی یه کلبه تو یه روستا!! پس مسلمه الان من آرزومه برگردم خونه خودم با وجود تنهایی اونم بعد از چند ماه
ولی دکترم 20 روز پیش گفت من هنوز نمیتونم بگم شما استراحتی یا نه( پس عقلانیش اینه استراحت باشی)... ولی اگر رفتی نباید دیگه بیای . تا زایمان
اگرم اون مشکلی که دکترم پیش بینی کرده واسم داشته باشم،استراحت مطلقم . یعنی فقط و فقط برای کارهای ضروری بلند شم.
که فعلا فقط دعام اینه اینطور نباشه وگرنه ...
وقتی شوهرم فهمید من گفتم میام اشکال نداره ، ولی خودش نذاشت... گفت سلامتیت فعلا مهمتر از منه .
که الانم باز پشیمونم ! کاش حرفش رو گوش نداده بودم و ریسک میکردم میرفتم...
یعنی به جایی میرسم گاهی که میگم دلم رو به دریا بزنم و هر اتفاقی افتاد رو قبول کنم
واینکه فقط و فقط من رو مادرم باید حساب کنم نه مادرشوهر نه خواهر نه کس دیگه ای. که مادرم هم چقدر میتونه زندگی خودش رو با مشکلاتش رها کنه بیاد پیش من؟؟
و باز هم بی نهایت از همتون ممنونم که برام وقت میذارین![]()










علاقه مندی ها (Bookmarks)