از لطف شما ممنونم.
راستش را بخواهید او از ابتدا خواهش کرد تا طلاق توافقی بگیریم. من مهریه(200 سکه) را کامل می دهم و آپارتمان کوچک در شهرستان را هم بهت میدهم. و ماهی هم دو میلیون هزینه بچه را میدم. اما من مخالف بودم. گفتم: من زندگیم رو دوست دارم. طلاق راه حل زندگی ما نیست. بنابراین این گناه رو به تنهایی به دوش بکش. من در گناهت شریک نمی شم. ضمنا بعدا جواب پسرم را چی بدهم. شوهرم گفت: اگر بری دادگاه چیزی گیرت نمی یاد. من در جواب گفتم: به حداقلی که دادگاه بهم میده راضی هستم. ظاهرا شوهرم مشکلات مالیش حل شد. به دادگاه آدرس نیاوران رو داد. اما به هر حال میتونه که هر قدمی که من بردارم که اون خشمگین بشه از قدرتش برای آزارم و ندادن حق و حقوق حداقلی که دادگاه تعیین کرده هم سر باز بزنه. دادگاه آپارتمان را به عنوان قسمتی از مهریه تعیین کرد و مابقی رو او باید بهم بده. هرچند هنوز هیچکدام از اموال تعیین شده را بهم انتقال نداد. به خاط همین از هر اقدامی میترسم. ممکنه حتی تصمیم بگیره مرا رها کنه و حتی طلاق نده.... قدرت زشتی که مردها دارند. ضمنا وضعیت مالی پدر مادرش هم خوبه. اونا پنج واحد آپارتمان در پیروزی دارند. به علاوه که پدرش سرهنگ است.
فعلا قصد تقاضای بچه رو ندارم فقط ملاقاتش و اینکه اون رو به ایران برگردونه. میدونم اگر اون رو به ایران برگردونه از نگهداریش عاجز میشه و خودش بچه رو بهم میده.
اینکه فرمودید متکبر و خودبین هستند. کاملا درست است. پدر مادر مادرشوهرم ارباب زاده و در دوره ی شاه از اون درباری های جانم فدای شاه بودند. به شدت خودبین هستند. و در مواقع خودشون رو موجودات برتر میدانند... در نظر مادرشوهرم، همه انسانهای بدی هستند الا خودش و مادر خواهرهاش. من خیلی فکر کردم.
دلیل منفعل برخورد کردنم فقط برگشت مجدد شوهرم به زندگی بود. واقعا هنوز هم امیدوارم و دوست ندارم قدم اشتباهی بردارم.
نمیتونم ازشون شکایت کنم چون دادگاه حضانت رو به پدر داد. ضمنا باید هر شکایتی را بیام دادگستری تهران. در حالیکه تازه پس از مدتی تونستم کار پیدا کنم و گرفتن مرخصی برام ممکن نیست. ضمنا شرایط مالی مناسبی رو ندارم.
وقتی پای خانواده در میان باشد من همیشه تسلیم هستم. چون خیلی آدم احساساتی هستم. شوهرم جلوی مشاور گفت: اگر همه ی زنهای دنیا احساسشون 80 باشد زن من احساسش 800 است. واقعا هم همینطوره.
همیشه دوستش داشتم و ستایشش میکردم. و حتی از اون در ذهن پسرم هم قهرمان ساختم. میترسیدم که چگونه قهرمان پسر هفت ساله ام را در ذهنش خراب کنم و واقعیت رو بهش بگم. بچه را بهش دادم تا خودش واقعیت رو بهش بگه. ظاهرا خیلی راحت هم تونست بهش بگه.
* [u][i]خانواده این آقا کجای تهران ساکن هستند؟ کدوم محدوده؟ وضعیت مالی شان در چه حد است؟ معمولی، مرفه، خیلی مرفه ...کمی توضیح بدید
به نظر من شهرستانی مرفه هستند. در بلوار ابوذر و پنج واحد آپارتمان دارند. اما حتی یکی رو هم به یک دانه پسرشون ندادند. و همسرم توی محل کارش می خوابید.
* [u][i]قبل از اینکه برای درس خواندن به شهرستان بروید شما و همسرتان کدام نقطه شهر سکونت داشتید؟ یه منزل خانواده همسرتان نزدیک بودید؟
تهرانسر. مستاجر بودیم. و هر جمعه ناهار خونه ی مادرشوهرم. اما اونا همیشه باهام سرد بودند.
* چه نوع بینش و تفکری نسبت به مردم متفاوت از خودشان دارن؟ مردم عادی بطور عام، شما و خانواده تان یصورت خاص.
پدرشوهرم بچه ی روستاست. و تفکراتش منطقی تر است اما در این سن پیری دیگه مادرشوهرم سکانش را در دست گرفته. هرچند اون هم یک نظامی خشک و خیلی خودرای هست. اما مادرشوهرم به شدت آدم بدبین و از خود راضی هست. به نظرش همه بدند الا خودش و مادر خواهرهاش. اهل خودنمایی هست. و هر کسی پول بیشتر داشته باشد عزت بیشتری دارد. خواهرهاش از خودش ناجورترند. از پنج تا خواهرش سه تاش مطلقه هستند. اون هم شنیدم به دلایل واهی...
* روابط خونی و اصالت نژادی و یا طبقاتی برای پدر همسرتان اهمیت دارند؟ در چه حد؟
پدر همسرم اوایل مرا خیلی دوست داشت. مادرشوهرم با حرف و حدیث بدبینش کرد. نمیدونم واقعا مشکلشون با من چیه؟!! به شدت اهل دروغ هستند از مادر گرفته تا همه.... مادرش دروغگویی رو زیرکی میدونه و بچه ها را به ازای هر دروغ تشویق میکنه. بارها شاهد این صحنه بودم و رنج کشیدم. صداقت چیزی هست که هرگز در این خانواده شاهدش نبودم.
... ولی نازنین عزیز. کاملا بهت حق میدم که بهم اعتراض کنی. اما به خدا قسم در شرایط روحی نبودم که بتونم از پسرم مراقبت کنم. درگیر دادگاه شدم و هر روز گریه می کردم. مدام به عناوین مختلف دعواش میکردم. و عصبی بودم و مدام پسرم می پرسید چته مامان؟ من نمی تونستم جوابش رو بدم... یعنی دلش رو نداشتم.... هفت سال هم براش پدر بودم هم مادر. میخواستم اندکی هم پدرش درکم بکنه. قصد داشتم بعد از برگشتن پسرم براش معلم خصوصی بگیرم و جبران کنم.در هر صورت بچه ی طلاق قربانی هست. نیست؟!!! من نخواستم قربانی بشه. این برنامه را پدرش ریخت... من عزیزترین کسم را قربانی کردم بلکه پدرش از طلاق برگرده تا بعدش زندگی خوبی این بچه داشته باشه. اما اون پدر خیلی عوض شده بود اونقدر که من هم نمی شناسمش...








علاقه مندی ها (Bookmarks)