نازی خانم پستتون رو که خوندم انگار یه دوره از زندگیم رو دارین تعریف می کنین. منم شرایطی مشابه با شما داشتم.
اون روزها گذشته اما تجربیات مفیدی پیدا کردم. من به دلیل همین اتفاقات یه چند سالی از زندگی و کارم عقب افتادم. وقتی همه چیز برعکس شد و من وشوهرم به حمایت نیاز داشتیم، خانواده شوهرم کاملا خودشون رو کنار کشیدن، در حالی که من و شوهرم تو تمام روزهای سخت کنارشون بودیم و من از خواسته های خودم میگذشتم ولی اونها رو تنها نمیزاشتیم. چون میگفتم گناه دارن و مریض دارن. اما شوهرم تو شهر غریب مریض شد ولی حتی یه تلفن هم نزدن. عادت دارن همیشه خودشون برن سفر و گردش و خرید بهترین وسایل. ولی تا یه مشکل کوچیک براشون پیش میاد به شوهرم زنگ میزنن. ولی دیگه شوهرم هم رغبتی به کمک نداره.
مشکل اول شوهر شما هست که از همه اولویت های زندگیش میگذره. واضحه که تا وقتی یه نفر داره اینجوره بار رو تحمل می کنه، کسی صداش در نمیاد. این که شوهرتون میخواد همه رو راضی نگه داره نگران کننده هست. چون دنبال محبت گرفتن از بقیه هست. یعنی این مشکل بعدا تو قسمت های دیگه زندگی خودش رو نشون میده. البته حسن اینجور افراد هم اینه که آدم های مسئولیت پذیری هستن.
درسته پدرشون مریض هستن و انسانیت و وظیفه حکم می کنه که به پدرشون خدمت کنن، اما شوهر شما خواهر و برادر هم داره.
شوهرتون همیشه خواسته های خانواده رو بی چون و چرا انجام داده، و مطمئنا حالا خانواده در مقابل ازدواج شما خیلی سنگ میندازن. چون همه ترجیح می دن برن دنبال زندگیشون و یکی دیگه بار مشکلات خانواده رو به دوش بکشه...
این رو بزارین به عهده شوهرتون که حلش کنه. کم کم و ذره ذره باید جدا بشه. مثلا تو یه شهر دیگه کار پیدا کنه و بعد شما هم برین پیشش.
شوهرتون رو از نظر روحی آماده کنید که اولویت های زندگی مشترکتون رو در نظر بگیره. اما خودتون به هیچ عنوان دخالت مستقیم نکنین.








علاقه مندی ها (Bookmarks)