سلام ، بعد از شونصد ماه نیومدن، اومدم یه اعلام حضور برای اون هایی که منو میشناسن و هنوز هستن بکنم و بگم، من زنده ام!(خیلی زحمت کشیدم واقعاً، البته که کشیدم من مثل بعضی ها سوخت هسته ای ندارم ! -اون بعضی ها خودشون فهمیدن-)
البته فقط برای این که نیومدم ،گذری راهم به این جا افتاد این تاپیک رو دیدم گفتم این یه حکمت شعر گونه هم توش باشه بد نیست ، دم روح فیض کاشانی (رحمت الله علیه)گرم که شعر به این باحالی گفته :
گفتم رخت نديدم گفتا نديده باشي
گفتم ز غم خميدم گفتا خميده باشي
گفتم ز گلستانت گفتا که بوي بردي
گفتم گلي نچيدم گفتا نچيده باشي
گفتم ز خود بريدم آن باده تا چشيدم
گفتا چه زان چشيدي از خود بريده باشي
گفتم لباس تقوي در عشق خود بريدم
گفتا به نيک نامي جامه دريده باشي
گفتم که در فراقت بس خون دل که خوردم
گفتا که سهل باشد جورم کشيده باشي
گفتم جفات تا کي گفتا هميشه باشد
از ما وفا نيايد شايد شنيده باشي
گفتم شراب لطفت آيا چه طعم دارد
گفتا گهي ز قهرم شايد مزيده باشي
گفتم که طعم آن لب گفتا ز حسرت آن
جان بر لبت چه آيد شايد چشيده باشي
گفتم بکام وصلت خواهم رسيد روزي
گفتا که نيک بنگر شايد رسيده باشي
خود را اگر نه بيني از وصل گل بچيني
کار تو (فيض) اينست خود را نديده باشي







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)