به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5

Threaded View

  1. #5
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 15 اسفند 95 [ 13:46]
    تاریخ عضویت
    1395-3-31
    نوشته ها
    9
    امتیاز
    241
    سطح
    4
    Points: 241, Level: 4
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 9
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    100 Experience Points31 days registered
    تشکرها
    0

    تشکرشده 26 در 6 پست

    Rep Power
    0
    Array
    به نظر من میتونی زندگیت رو جمع و جور کنی. من این تجربه رو داشتم . والان فوق العاده از زندگیم راضی ام. شوهرم انقدر تغییر کرده و بامحبت شده که بدی های گذشته اش و به کل فراموش کردم. حدود یکسال مشاوره رفتم بدون شوهرم.

    البته همسرم از همون اول فوق العاده مهربون بود خیلی به من محبت میکرد.
    ولی دوستاش بدجوری اون رو درگیر خودشون کرده بودن. با هم میرفتن باغ و شب میموندن پیامک ها ی غیراخلاقی بهم میدادن..درمورد زن هایی که من نمیشناختم حرفایی میزدن..
    برای منی که خودم واقعا مقید بودم تحمل این همه رفیق باز بودن همسرم سخت بود. و اینکه اعتمادم رو از دست دادم. منم قصد جدایی داشتم.تازه توی ماه دوم عقد بودم که همه ی اینا رو متوجه شدم.

    هیچکسی جز خودم و خدا و مشاوره اینا رو نمیدونست. حتی شوهرمم خبر نداشت که من اینا رو فهمیدم.
    تا یه هفته ازش خواستم که خونمون نیاد .دلیلش رو میخواست و گفتم باید در مورد یه موضوعی تصمیم بگیرم و نیاز به تمرکز دارم. فهمیدم که ترسیده که نکنه من موضوع رو فهمیده باشم. اون موقع تازه پنج ماه بود که عقد کرده بودیم. بعد از یه هفته که اونم طاقتش تموم شده بود بهش گفتم شب بیاد خونمون . خلاصه با هرسختی بود شروع کردم باهاش حرف بزنم.(فقط با تاکید مشاور حواسم بود که جبهه نگیرم و با اقتدار و آرامش حرف بزنم )
    گفتم عزیزم اگه اینجا نشستم و میخوام باهات حرف بزنم فقط به احترام عشق خالصانه یی بود که توی قلبم به تو داشتم. من خیلی از اخلاق های تو رو تحسین میکنم ...مهربونیت. اینکه اهل هیت و نماز و روزه یی..اینکه انقدر خانواده دوستی و برای خانواده منم به همون اندازه احترام قائلی..اینکه دوست نداری یه لحظه غم توی چشمام ببینی..(خلاصه اولش کلی از ویژگی های مثبتش گفتم) ..
    بعد گفتم اما میخوام بدونم تو واقعا چرا میخواستی ازدواج کنی؟اینکه فقط یه زن داشته باشی ؟؟!!! که یه وقتا بیایی یکم ناز و نوازشش کنی و بعد بری سراغ دوستایی که میدونم ارزش تو رو ندارند. بهش گفتم من همه چیز رو درمورد تو و اون دخترهای مجازی و شاید واقعی میدونم و برام واقعا سخت بود قبول کردن اینکه توی ماه دوم عقد به من خیانت بشه. گفتم الان دوتا راه حل داریم.
    اولیش اینکه خیلی راحت جدا بشیم.شاید تو یه زندگی عاشقونه و آرام رو کنار من نمیخوای.پس جدا میشیم تا تو بتونی با کسی که براش خیانت مهم نباشه و این ارتباط های بیش از حد با دوستات براش اهمیتی نداشته باشه آشنا بشی و ازدواج کنی. شاید بتونی با چنین دختری آشنا بشی ولی اون موقع حتما این رو به خودت بفهمون که چنین دختری حتما خودش هم همین کاره است . و نباید با خیانت کردنش ناراحت بشی.
    گفتم من ترجیح میدم جدا بشیم ولی قبل از اون باید دوتا خانواده ها رو جمع کنیم تا برای همه بگم کی بود که تعهدش رو شکست و از همون اول همه چیز رو زیر پا گذاشت.
    (اینجا بود که شوهرم بغضش ترکید و گریه کرد)
    و یه جمله گفت: چطور میتونی فکر جدایی رو بکنی؟!
    گفتم من اصلا به این فکر نبودم. اتفاقا من دنبال یه زندگی آروم و صادقانه ام.ولی تو با رفتارهات و مخفی کاریهات این رو خواستی.
    بعد گفتم یه راه دیگه هم هست گرچه این یکی برای من خیلی سخت تره. که من همه چیز رو فراموش کنم و تو از الان کاری کنی که این اعتماد رو برگردونی.
    اولش گفت ارتباطم با اونا خواهر وبرادری بوده اما بعد که فهمید من همه چیز رو میدونم گفت اشتباه کردم .و همین جمله برای من کافی بود.
    بعد قول داد که از اون به بعد زندگیه آرومی رو برام درست میکنه.
    (حواست باشه اگه خیانت و رابطه یی هم دیدی با جزییات براش نگی و توی چند جلسه این موضوع رو کش ندی چون عادی میشه)
    بعد از اون شب مشاوره رفتن های من جدی شد و تغییر اساسی به زندگی دادم. محبت و لبخند و عشق ورزیدن واقعی رو تازه یاد گرفتم...توی ساعت کاریش کنجکاوی نمیکردم..بهترین موقع برای حرف های جدی رو میزاشتم قبل از سک س . چون تو اون لحظه ها خوب حرف گوش کن میشند!!
    مثلا یه شب قبل از سک س همینطور که توی بغلش بودم و با موهاش بازی میکردم خیلی نرم و آروم گفتم میایی با هم یه قانونی بزاریم .گفت چی؟ گفتم هیچ وقت از اینکه تو ناگهانی میری سر گوشیم یا من ناگهانی میرم سر گوشیت ناراحت نشیم.ما که قرار نیس از همدیگه چیزی قایم کنیم؟؟! یا مثلا قبلا که گوشی نبوده خیلی بهتر بوده...
    گفت باشه ولی گاهی دوستام پیام های بی ادبانه میدند و میترسم با خوندنشون ناراحت بشی..گفتم میدونم. ولی ناراحت نمیشم چون تو رو دیگه الان شناختم و میدونم هیچی توی دلت نیست.
    پشت سرش هم گفتم ممنونم که اینقدر خوبی و من رو به خودت حسابی مطمئن کردی..
    یه جورایی از فن خر کردن زیاد استفاده میکنم. اسم این فن خیلی جالب نیس!!!

    الان که عروسی کردم دستم خیلی باز تر شده.یه وقتا گوشیش رو تو خونه جا میزاره. انقدر توی خونه سرگرمی و برنامه داریم که اصلا برای دوستاش وقتی نداره. یا مثلا همونجا سرکار باهاشون قرار میزاره. با چندتا از دوستای بیخودش هم کلا قطع رابطه کرده. باید علایق شوهرت بیاد دستت. مثلا من شوهرم فیلم های معمایی خیلی دوست داره . من لپ تاپم رو پر از این فیلما کردم بعضی شبا میشینیم پای فیلم و یه جوری خودم رو نشون میدم که چقدر این فیلما باحالند . و کنار تو فیلم دیدن چقدر هیجان داره. در صورتی که واقعا از این فیلما متنفرم!!
    محبت کردن و غر نزدن و آرایش کردن و ترو تمیز بودنت و تعریف از قدرت شوهرت اینا باید برنامه ی هر روزت باشه. باید حرفاش برات مهم باشه توی جمع ازش تعریف کنی.باید هر روز به هرنحوی که شده بهش بگی که چقدر خوشحالی اون شوهرته و بهش افتخار کنی. واقعا باید اینا رو انجام بدی و لذت ببری و هیچ وقت حتی اگه گاهی جواب نگرفتی خسته نشی. مطمئن باش نتیجه میده. مرد تشنه ی محبته. راهش رو بدست بیار.
    حرفاام زیاد شد ولی تجربیات بدی نیست.

  2. 4 کاربر از پست مفید sahele.aramesh تشکرکرده اند .

    dooo (شنبه 12 تیر 95), نیکیا (یکشنبه 13 تیر 95), بارن (شنبه 12 تیر 95), شادی ظهوریان (شنبه 12 تیر 95)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 54
    آخرين نوشته: چهارشنبه 17 تیر 94, 18:47
  2. سرد شدن نسبت به همسر بدلیل مشکلات زیاد
    توسط سناریا در انجمن سایر مشکلات خانواده
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: شنبه 16 خرداد 94, 18:34
  3. از اینکه خیلی زیاد عاشق شوهرمم خسته شدم چون مشکلات زیادی برام ایجاد کرده
    توسط مهشید93 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: پنجشنبه 11 دی 93, 15:23
  4. پاسخ ها: 12
    آخرين نوشته: یکشنبه 11 خرداد 93, 10:55
  5. استرس شدید -تنبلی زیاد -بی حوصلگی زیاد باعث شده همه اش بخورم
    توسط پونه در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: چهارشنبه 11 دی 92, 23:06

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 15:13 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.