سلام عزیزم . من شما رو درک میکنم. چون شبیه این مورد برام پیش اومده.
واقعاً درک میکنم.
در مورد همسرتون، به نظر من البته اشکالی نداره که گفتین. بعضی حرفا باید گفته بشه. بد نبود. همون طور که پدر ایشون براشون مهم هستن، مادر شمام برای شما عزیز هستن. آدم هیچوقت فراموش نمیکنه. از طرفی مجبورم نیستی الکی تحمل کنی.
اما بسه . دیگه به این صحبت ادامه نده. اگرم ازت پرسید، به آرومی بگو، شما سوال پرسیدی. منم جواب دادم. حرف دلم بود.
.
.
. اما به نظر من در مورد پدر شوهرت باید یه کاری بکنید. مثلا بین همسر شما و خواهرشون، تقسیم کنید. پدر ایشون پیر هستن و به بچه ها شون احتیاج دارن. وظیفه اکید فرزندان هست که تو پیری و درماندگی به والدینشون کمک کنند.
یا اینکه برای بعضی ساعتای روز براشون پرستار بگیرین. پرستار مرد هم هست. خیلی هم خوبه . میتونه بهشون رسیدگی کنه . وهزینه پرستار رو فرزندان با هم تقبل کنند.
.
.
. بازم آروم و مهربون باشید.








علاقه مندی ها (Bookmarks)