میدونید ما همونیاییم که توی خونمون غریبیم همونا
به نظر من شما اینجا نیا این تایپک رو بزن و به خودت انرزی منفی بده
قدر خودت و خونواده و بچه خودت رو بدون
باور کن هرکسی جای من تاحلا یا خودشو کشته بود یا فرار کرده بود یا به جاهای خیلی بد کشیده شده بود
من نمیدونم چرا دوروبرمون باید ادمایی با این شدت از کینه و نفرت و حسادت و عقده باشه.باورکن ادمایی هستن که الان همه چی هم دارن و به منی که هیچی ندارم حسادت و کینه دارن .چون میترسن چون جیزهایی خوب میخوام بهشوئن برسم میترسن یه موقع از اونا بهتر بشم ولی الان که هیچی ندارم نمیدونم چرا ایتطورن
من میتونم بگم از بپگی نه مادر داشتم نه پدر.اینجا داستانمو نوشتن بعضیا اومدن گفتن مطمئنی بچه اونایی؟؟
من به هیچ دلخوشم اما دور و بری هام چشم دیدنم رو ندارن.چون خودخواهن .نمیدونم چرا با ادمای روانی باید زندگی کنم ولی باور کنید من اگه برم توی تراس خونه تا به اسمون نگاه کنم مامانم میاد هول هولکی ببینه روی پشت بام کسی رو تماشا نکینم با کسی قرار نداشته باشم.میترسم الارم گوشیم زنگ بخوره .. توی خونه به خودم برسم صدتا حرفه بیرون هزارتا
مامانم همیشه یه چیزی گم کرده البته نمیگه گم کرده و یکی ازش دزدیه.همه چیزش رو قایم میکنه و بعد پیدا نمیکنه و دنبال دزدش میگرده
خودشون رفتارشون پر از اشتباهه و و ازاشتباهات تو نمیگذرن
یادمه خابگاه هم بودم دخترا چشم دیدن تنهایی خوش بودنم رو نداشتن پر بودن از حسادت و پشت سرت حرف زدن
فکر نکیند مشکل از منه ها . زندگی شخصی هرکسی بدترین ادم هم باشه بجز اینکه به کسی ظلم بکنه به خودش مربوطه. این فرهنگ مشکل دار ماست که به بقیه کار داریم
یه داستان چدید از مادرم بگم. چندوقت پیش مثل هیشه میگفت که همه حسرت زندگیش رو میخورن بهش گفتم خونه پایین شهر هم حسرت خوردن داره؟ بعد بهش گفتم با اژانس میومدم خونه راننده میخواست دوتومن بیشتر بگیره بهش گفتم مسیر رفت دوتومن کمتر دادم .گفت یازده شب به بعد افزایش قیمت داریم.وقتی اومد محله مون رو دید دوتومن رو هرچقدر هم اصرار کردم که لازم نیست برگردوند
حالا میدونید رفته چه داستانی برام ساخته؟ نمیدونم چیکار کرده راننده ماشینه ده تومن (نه دوتومن) بهش داده!! و به بابام و خواهرام و همه میگه . بقیه هم که نمیدونن این دیوانه از خودش این داستان رو ساخته میگن یعنی من چیکار کردم. کلا تمام زندگیم با داشتان های خیالی وو تهمت نابودم کرد .یعنی من نباید یک جمله با منادرم صحبت کنم؟داستان میشه؟ من حق نداشتم از این خونه فرار بکنم؟
شاید عرضه اون کارا رو هم نداشتم
البته من هم درحال پیشرفتم اما سرعت رفتن روزا از پیشرفت من خیلی بیشتره.اینقدر بهم ضربه زدن و اینقدر سختی کشیدم که روانم زخمه .خودم راه رو فهمیدم و روانشناس هم خیلی نمیتونه کاری برام بکنه چون روم نمیشه داستان بدبختیامو براش بگم
شما خوشحال باش خودتو داری و قدر زندگیتو بدون
ما تو خونمون غریبیم








علاقه مندی ها (Bookmarks)