نقل قول نوشته اصلی توسط kaspian نمایش پست ها
شما وضعیتت مشخصه.یا باید با شوهرت بری مشاوره و وضعیت زندگی رو درست کنی یا جدا بشی.این رو به این خاطر میگم که الآن زندگی شما واسه ی دخترت الگوئه.بشین یکم فکر کن ببین دخترت از زندگی تو این وضعیت چی یاد میگیره.شوهر شما هم به نظر میاد اصلا هیچ چیزی از روانشناسی کودک نمیدونه و کنترل خشمش هم مشکل داره وگرنه هر کسی بد خواب بشه فحش ناجور به بچه دو ساله اش نمیده.بشین سنگهات رو با زندگیت وابکن.الآن توی یک ماه چند تا پست مختلف گذاشتی.با پست زدن و غرغر کردن سر شوهر و حتی نازش رو خریدن چیزی درست نمیشه فقط هر چی بگذره شما تلخ تر و تلخ تر میشی و آخرش کارتون به طلاق عاطفی میکشه که نه به نفع خودتونه و نه بچه.ازدواج یه رابطه دو طرفه است.خواسته های شما باید برای شوهرت مطرح باشه همونطور که خواسته های اون برای شما مطرحه.این شکل زندگی کردن برای آینده دخترت هم خوب نیست.وقتی ببینه باباش حمایت نمیکنه از مادرش دید خوبی به آقایون پیدا نمیکنه.این خشمی که شما داری به دخترت منتقل میشه و بعدا ممکنه تو زندگی سر شریک زندگیش خالی کنه.
ممنون از راهنمایی تون.ولی من اومدم اینجا تا به کمک شما بتونم زندگی مو بسازم نه اینکه خرابش کنم،دیشب یه اتفاق تازه افتاد که همه واقعیت و فهمیدم،شوهرم به همه چی اقرار کرد،گفت که اونم دوست داره مستقل بشه ولی چون شرایطش نیست فعلا نمیتونه،میگه منم دلم می خواد تو خونه بمونم پیش زن و بچم استراحت کنم.بهم گفت از طرف خانواده ش بخصوص پدرش شدیدا تحت فشاره،چند روز پیش پدرش اون و به اسم داییش صدا میکنه واسه تمسخر(یه دایی داره که به زنش خیلی وابسته بوده و محبت میکرده،اونم مادر شوهر ش که بشه مادربزرگ شوهرم باعث میشه ازهم جدا بشن).دیشب شوهرم اومد بهم گفت راستش کم آوردم .ازم پرسید دوس داشتن جرمه؟عشق جرمه؟منم گفتم نه چرا جرم باشه...گفت هرسری که تو مهمونی پیشش می شینم پدر شوهرم تا چند روز مسخره ش میکنه،گفت هرسری که من و اون باهم میریم جایی مسخره میکنه و میگه زن ذلیل،میگفت هر سری که پشت تو جلو خانوادم میگیرم مسخره م میکنن و میگن تو از خون ما نیستی که اینجوری زن تو لوس میکنی(این و بگم که ارتباط پدر و مادر شوهرم هیچ خوب نیست و دائم در حال فحاشی به هم دیگن پدرشوهرم تو جوونیش به خانمش خیانت میکنه و این باعث تنفر بین شون میشه.دختراش فوق العاده وابسته به پدرشون هستن و پسرا وابسته به مادر)خلاصه کاملا دلیل این بی توجهیا تو جمع رو فهمیدم،میگفت وقتی روزی تعطیل باشم و نرم پایین اینقدر بهم تیکه میندازن که خودم خسته میشم.میگفت اسممو گذاشتن علی(اسم داییش).میگه وقتی تو همه مسافرتا باهام میای میگن از زنش میترسه.