من همیشه درحال مطالعه بودم که همسر خوبی باشم
تمام تلاشموکردم
اگه سعی میکردم روی مقاله ها کاری کنممسئولیت پذیر بشه میگفت تو لجکردی با من
اگر سکوت میکردم میگفت این سکوتت حالمو بهم میزنه
اگرحرف میزدم میگفت دروغ میگی بسه حوصله ندارم من راه حلهای تو روقبول ندارم من به حرفت گوش نمیدم من نسخه ای که تو پیچیدی رو عمل نمیکنم
اگر باهاش رفتم خونه مادرش و اقوامش یه جور اذیتم کرد اگر گفتم این دلخوریا بده یه مدت رفت وامد نکنیم باز یه جور اذیتم کرد
اگر بیکار بود به پاش موندم اگر از این کار به اونکار پرید جلو خانوادم وخانوادش نه غرزدم نه بهانه گرفتم پ
اگر از این کار به اونکار رفت بهش التماس کردم نکن پای یه کار بمون ولی جلوخانواده ها دهنم باز نشد
اگر سختگیری کرد گوش کردم پول نداد تحمل کردم خانوادمو تو خونه راه نداد فامیلمونذاشت دعوت کنم خونمون تحمل کردم و کم کم خواستم با حرف بهش بفهمونم این رسمش نیست
اگر اول عروسیمون نمیذاشت برم خونه بابام هی با ارامش رفتار کردم و تمام سعیمو کردم درست بشه بعد شیش ماه رابطش با خانوادم عالی بود و خانوادم دوسش داشتن بعد دلخوری عروسی
ولی اون انگار از اوضاع راضی نبود دلش واسه روزهای ذلخوری و قهر بدرفتاری و بی احترامی تنگ بود
خودش همه چیو خراب کرد با خبرکشیاش با رفتار اشتباهش
الان دیگه خسته ام و بعد 2 و نیم سال زندگی باهاش این روزهاخونه پدرم احساس ارامش دارم








علاقه مندی ها (Bookmarks)