
نوشته اصلی توسط
خورشید30
تمام سعی خودشو میکنه که من راضی باشم و از همه لحاظ رضایت داشته باشم..با خانوادش رابطه خوبی ندارم.......یعنی تمام تلاشم رو کردم که صمیمی بشم...اما چون از اول دوستم نداشتن و راضی نبودن....نتونستن قبولم کنن......فکر تغدیه روحم نبودم..چون از اول زندگیم راه دور و غربت بودم.....به تنهایی عادت کردم...و دیدم که دارم به سمت افسردگی کشیده میشم....تصمیم به ادامه تحصیل گرفتم...تنهایی هم سفر نرفتم..چون ایشون دوست ندارند.....من تا یه ارایشگاه هم میخوام برم که دوتا کوچه با خونمون فاصله داره....باید صبر کنم شوهرم بیاد منو برسونه...اغراق نمیکنم...فاصله مون واقعا دوتا کوچه است.......خودش نمیزاره..از طرفی گاهی میگه چرا به من وابسته ای..ولی خوب یکی بهش نیست بگه خودت نمیزاری......خلاصه که توی یه برزخ گیر کردم....!!
سعی کن این موضوع را کم کم کمرنگ کنی
مثلا با دخترت برو
همسرت به تدریج عادت می کنه که بذاره تنهایی یه کارهایی بکنید.
مثلا با دخترت برو استخر. به همسرت بگو شما را برسونه. برای برگشتن بگو خودمون برمی گردیم.
خیلی آروم و تدریجی این رفتارش را تغییر بده تا بتونی به فعالیتهای بیشتری برسی
همسرتون چون با خانم متاهل ( تا جایی که یادمه گفتید اون خانم ازدواج کرده و هنوزم ارتباط دارن) ارتباط داره
روی خودش اثر بد گذاشته و نگرانه. برای همین به شما کمتر آزادی می ده.
=========
طلاق که نمی خوای و نمی تونی بگیری
پس سعی کن از این حالت افسردگی و تمرکز روی مشکلت بیایی بیرون و زندگی شادتری برای خودت و دخترت بسازی.
اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
مادر ترزا
علاقه مندی ها (Bookmarks)