دوستای خوبم ازتوم خیلی ممنونم وقت گذاشتین.......شیدا جان....بخدا خیلی بار شده توی دلم گفتم به درک....گفتم که خلایق هر چه لایق...تاسف خوردم واسش که لیاقت عشق منو نداشت...اما خوب من هم ادمم....از جنس سنگ نیستم...دلم خیلی میگیره...من دختری بودم سرشار از احساسات...گاهی شورش رو در میاوردم......از بس راه به راه واسش احساس مایه میزاشتم.....توی زندگیم خیلی سختی کشیدم....خواستم باهاش دوست و رفیق باشم...خواستم عادی باشم تا تخلیه روانی بشه.....هر چی توی دلش هست بریزه بیرون...اما اون خیلی از این موقعیت سو استفاده کرد....مراعات دلم رو نکرد..بارها و بارها دلم رو شکست.....و من اصلا به روش نیاوردم....یادمه چند سال پیش....یه پیام عاشقانه فرستادم واسه یکی از این مجلاتی که همش اس ام اس چاپ میکنه.....و هر ماه مجله رو میخریدم ببینم چاپ میشه یا نه......اخرشم چاپ نشد..اما یکی از همون روزا که دنبال شماره خودم میگشتم ببینم پیامم چاپ شده..یا نه...در کمال ناباوری شماره شوهرم رو دیدم...خوشحال شدم...دل توی دلم نبود......که خواسته منو سورپرایز کنه......پیامش رو که خوندم...اخرش وقتی دیدم نوشته از طرف فلان به فلان...خشکم زد.....واسه اون خانم هدیه کرده بود ......خدای من...چقدر سخت بود اون لحظه.......از این موارد خیلی زیاده...خیلی هاشون رو هم که به روش اوردم..انداخته تقصیر دوستاش...که اره دوستم این پیام رو از طرف من فرستاده...!!! مگه میشه...مگه داریم!!؟؟؟ یعنی من انقدر خرم....اینجوری که به شعورم توهین میکنه و منو مجبور میکنه دهنم بسته باشه..بیشتر دق میکنم..
پشیمون2 عزیز....از شما هم ممنونم..دقیقا درست گفتی...شوهر من عاشق تصور ذهنی شده که خودش از اون خانم توی ذهنش ساخته.....نه خود واقعی اون خانم......شوهرم توی 15 سالگی خودش جا مونده....اگه من هم زیاد بهش سخت نگرفتم..گفتم بزار هر کار دوست داره بکنه..حداقل توی اماری که از اون خانم میگیره...ازش شناخت بیشتری پیدا میکنه...درست و غلط کارم رو دیگه نمیدونم..!!
هلنای60 عزیز...از شما هم ممنونم وقت گذاشتی..منم عین همون دلستانی گفتی....از روی خیلی چیزا گذشتم و نادیده گرفتم..اما فقط سو استفاده کرد ازم...ولله رابطه جنسی نرمالی داریم.....تمام سعی خودشو میکنه که من راضی باشم و از همه لحاظ رضایت داشته باشم..با خانوادش رابطه خوبی ندارم.......یعنی تمام تلاشم رو کردم که صمیمی بشم...اما چون از اول دوستم نداشتن و راضی نبودن....نتونستن قبولم کنن......فکر تغدیه روحم نبودم..چون از اول زندگیم راه دور و غربت بودم.....به تنهایی عادت کردم...و دیدم که دارم به سمت افسردگی کشیده میشم....تصمیم به ادامه تحصیل گرفتم...تنهایی هم سفر نرفتم..چون ایشون دوست ندارند.....من تا یه ارایشگاه هم میخوام برم که دوتا کوچه با خونمون فاصله داره....باید صبر کنم شوهرم بیاد منو برسونه...اغراق نمیکنم...فاصله مون واقعا دوتا کوچه است.......خودش نمیزاره..از طرفی گاهی میگه چرا به من وابسته ای..ولی خوب یکی بهش نیست بگه خودت نمیزاری......خلاصه که توی یه برزخ گیر کردم....!!








علاقه مندی ها (Bookmarks)