با تشکر از وقتی که گذاشتید.
ما سه تا خواهریم و من فرزند آخر هستم. خانوادم همیشه دوستم دارند و من همیشه گفتم من توی زندگی هیچی ندارم به جز محبتی که همیشه خانوادم بهم می کنند و همیشه کانون توجه بودم. چه از طرف پدر و مادر و چه خواهرام. البته بگم که منم معمولا شخصیت سازگاری دارم و زیاد حاضرجواب نیستم که مشکلی پیش بیاد.
با خواهرام هم خیلی خوبه روابطم. به طوری که اونا هرکدوم منو بیشتر از خواهر دیگر دوست دارند.
من دانشجوی ترم سوم رشته روان شناسی هستم.
در مورد کار هم بله تا الان دو جاکار کردم. اول در یک تولیدی خیاطی کار کردم. اما اونجا کارش از صبح بود و ظهر کمی استراحت و بعد تا شب ساعت 9 ماهی 120 تومن. من اونجا رو به پیشنهاد دوستم رفتم ولی فقط یک نصفه روز موندم اونجا. چون همون نصفه روز انقدر ازم کار کشیدند که فشارم افتاد و تا خونه که رسیدم به حالت غش رفتم فشارم 6 بود.
بعد دیگه نرفتم. یک جا هم فروشنده بودم دقیقا مثل خیاطی فشارم افتاد و نتونستم کار کنم. بعد از اون به خیلی جاها سر زدم واسه کار اما بیشتر اونا بودند که منو نمی خواستند نمیدونم چرا شاید علتش اینه که ریزه میزه ام و فکر می کنن از پس کار برنیام. بیشتر دنبال کار نیمه وقت بودم که بتونم و توان جسمیم این اجازه رو بده ولی خب نتونستم کار اینطوری پیدا کنم.
همین چند وقتا از طریق یکی از آشناهام یک کار منشی بهم پیشنهاد شد ولی من شبش خوابم نمی برد. همش میگفتم من نمیتونم از پس کارش بربیام. حوصلم اونجا سر میره یا اونا هم مثل بقیه منو نمی پذیرن که دقیقا همین طوری هم شد و اوناهم منو نخواستند با اینکه من قبلش درمورد چگونگی برخورد و صحبت و اینا مطالعه کردم و به نظر خودم خوب و مؤدبانه برخورد کردم و ولی انتخاب نشدم.
در مورد اینکه از رختخواب بلند شم خب فکر خوبیه ولی نمیتونم آخه نصف شبه و اگه من بلند شم خانواده هم خوابشون سبکه و با من بلند میشن و نگران میشن که شاید حال من خراب شده. ذکر هم بله همیشه میگم کم و بیش تاثیر هم داره. اعتقادات مذهبیم خوبه اما فعلا از دست خدا ناراحتم اما واجباتو و حتی مستحبات رو کنار نذاشتم.
21 سالمه ولی سختی زیاد کشیدم. مجبورم کار کنم خانواده در فشارن. همیشه ارزوم بود درس بخونم و بشم داروساز و خانواده رو نجات بدم ولی مریض شدم و یک مدت داروهای ضد افسردگی خوردم که بهتر شدم. حقیقتش من زیاد به کار بیرون که از صبح برم و شب برگردم خونه علاقه ای ندارم چون تمام وقتمو میگیره و اگر روز من مثل دیروزم باشه احساس افسردگی میکنم دوست دارم هر روزم منتوع باشه نه تکراری. اما خب مجبورم که کار کنم. چند ساله توی خونه کارهای جانبی انجام میدم ولی پولش کمه و بعضی وقت ها مامانم همش بهم میگه برو کار کن و خرج خودتو خودت دربایر در حالی که من همیشه سعی کردم باهاشون راه بیام و هیچوقت بهشون فشار نیوردم که مثلا فلان چیزو برام بخرید و شده لباسی که دوست نداشتم تنم کردم ولی هیچ نگفتم اما دیگه الان احساس سربار بودن میکنم و به نظرم نیازه که برم سر کار.
ازدواج هم برای من راه نجاتیه. نه اینکه بخوام واسه فرار از شرایط انتخاب اشتباه کنم و با احساس تصمیم بگیرم. اما خب یک ازدواج خوب هم میتونه منو از این وضعیت نجات بده به شرطی که از چاله به چاه نیفتم. اتفاقا در حال حاضر بهترین راه برای من ازدواج هست چون دیگه از فضای خونه بدم میاد چون همش پر از تشنج و دعواست. دیدن وضعیت خواهرام هم حالمو بدتر میکنه (در تایپیکهای قبلی توضیح دادم) حتی دیگه محبت هم نمیتونه دید منو از خونمون تغییر بده چون واقعا خسته شدم و هیچ دلخوشی ندارم. حالا این فکر و خیالا هم بشتر اذیتم میکنه
با سپاس فراوان![]()












علاقه مندی ها (Bookmarks)