به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 14 تیر 95 [ 12:19]
    تاریخ عضویت
    1394-3-06
    نوشته ها
    31
    امتیاز
    1,266
    سطح
    19
    Points: 1,266, Level: 19
    Level completed: 66%, Points required for next Level: 34
    Overall activity: 24.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    14

    تشکرشده 38 در 16 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط khaleghezey نمایش پست ها
    درود بانو

    فرزند چندم خانواده هستید؟چنتا خواهر باردر دارید؟
    رفتار والدین با شما چگونه بوده توی منزل؟
    در برخورد با خواهر و برادرتان چگونه هستید؟
    میزان تحصیلات شما چقدر است؟
    تا حالا جایی مشغول بکار شدی اگر اینطوریه مدت زمانش چقدر بوده؟و اگرم خارج شدی علتش چی بوده

    بدترین و مخربترین کار فکر کردن هستش من خودم بعضی اوقات یاد قدیم میوفتم توی یکدوره ای خاص که البته دوره خوب زندگیم بود ولی یکم اذیت میشم واسه همین خودم را مشغول میکنم یک stop محکم بهش میدم.سعی میکنم دیگه بهش فکر نکنم تا میاد دوباره بیاد توی ذهنم زود خودم را مشغول به کار یمیکنم مهم نیست چی باشه مهم اینه که سرم گرم بشه و فکر نکنم.

    شما وقتی این افکار میاد توی ذهنت یک ایست بهش بده و بلند شو از ارختخواب بیا بیورن مشغول یک کاری شو مهم نیست الکی چنتا وسیله رو از ایور اتاق بلند کن بزار اونور اتاق از اونور باز بگیر بزار سرجاش یا کارهای منزل رو انجحام بده کتاب بگیر بخون رمان بخون میتونی ورزش کن یا بشین ذکر بگو قرآن بخون دعا بخون خلاصه هرکاری انجام بده بجز فکر کردن

    بعدشم شما تازه 21 سالته هنوز برای کار پیدا کردن و ازدواج کردن خیلی زوده

    سعی کن اطلاعات خودت راب یشتر کنی مقالات بخش اعتماد بنفس و بخش استرس و اضطراب رو بخوان.اگر برات مقدوره حتما برو ورزش یا یه پیشنهاد وقتهایی که خوابی و این افکار مزاحم میاد توی ذهنت خوب یک موسیقی بزار توی منزل همراهش ورزش و نرمش کن هم واسه سلامتی خوبه هم تناسب اندام.
    روی اعتماد بنفس خودت کار کن.

    با تشکر از وقتی که گذاشتید.
    ما سه تا خواهریم و من فرزند آخر هستم. خانوادم همیشه دوستم دارند و من همیشه گفتم من توی زندگی هیچی ندارم به جز محبتی که همیشه خانوادم بهم می کنند و همیشه کانون توجه بودم. چه از طرف پدر و مادر و چه خواهرام. البته بگم که منم معمولا شخصیت سازگاری دارم و زیاد حاضرجواب نیستم که مشکلی پیش بیاد.

    با خواهرام هم خیلی خوبه روابطم. به طوری که اونا هرکدوم منو بیشتر از خواهر دیگر دوست دارند.
    من دانشجوی ترم سوم رشته روان شناسی هستم.
    در مورد کار هم بله تا الان دو جاکار کردم. اول در یک تولیدی خیاطی کار کردم. اما اونجا کارش از صبح بود و ظهر کمی استراحت و بعد تا شب ساعت 9 ماهی 120 تومن. من اونجا رو به پیشنهاد دوستم رفتم ولی فقط یک نصفه روز موندم اونجا. چون همون نصفه روز انقدر ازم کار کشیدند که فشارم افتاد و تا خونه که رسیدم به حالت غش رفتم فشارم 6 بود.

    بعد دیگه نرفتم. یک جا هم فروشنده بودم دقیقا مثل خیاطی فشارم افتاد و نتونستم کار کنم. بعد از اون به خیلی جاها سر زدم واسه کار اما بیشتر اونا بودند که منو نمی خواستند نمیدونم چرا شاید علتش اینه که ریزه میزه ام و فکر می کنن از پس کار برنیام. بیشتر دنبال کار نیمه وقت بودم که بتونم و توان جسمیم این اجازه رو بده ولی خب نتونستم کار اینطوری پیدا کنم.

    همین چند وقتا از طریق یکی از آشناهام یک کار منشی بهم پیشنهاد شد ولی من شبش خوابم نمی برد. همش میگفتم من نمیتونم از پس کارش بربیام. حوصلم اونجا سر میره یا اونا هم مثل بقیه منو نمی پذیرن که دقیقا همین طوری هم شد و اوناهم منو نخواستند با اینکه من قبلش درمورد چگونگی برخورد و صحبت و اینا مطالعه کردم و به نظر خودم خوب و مؤدبانه برخورد کردم و ولی انتخاب نشدم.

    در مورد اینکه از رختخواب بلند شم خب فکر خوبیه ولی نمیتونم آخه نصف شبه و اگه من بلند شم خانواده هم خوابشون سبکه و با من بلند میشن و نگران میشن که شاید حال من خراب شده. ذکر هم بله همیشه میگم کم و بیش تاثیر هم داره. اعتقادات مذهبیم خوبه اما فعلا از دست خدا ناراحتم اما واجباتو و حتی مستحبات رو کنار نذاشتم.

    21 سالمه ولی سختی زیاد کشیدم. مجبورم کار کنم خانواده در فشارن. همیشه ارزوم بود درس بخونم و بشم داروساز و خانواده رو نجات بدم ولی مریض شدم و یک مدت داروهای ضد افسردگی خوردم که بهتر شدم. حقیقتش من زیاد به کار بیرون که از صبح برم و شب برگردم خونه علاقه ای ندارم چون تمام وقتمو میگیره و اگر روز من مثل دیروزم باشه احساس افسردگی میکنم دوست دارم هر روزم منتوع باشه نه تکراری. اما خب مجبورم که کار کنم. چند ساله توی خونه کارهای جانبی انجام میدم ولی پولش کمه و بعضی وقت ها مامانم همش بهم میگه برو کار کن و خرج خودتو خودت دربایر در حالی که من همیشه سعی کردم باهاشون راه بیام و هیچوقت بهشون فشار نیوردم که مثلا فلان چیزو برام بخرید و شده لباسی که دوست نداشتم تنم کردم ولی هیچ نگفتم اما دیگه الان احساس سربار بودن میکنم و به نظرم نیازه که برم سر کار.

    ازدواج هم برای من راه نجاتیه. نه اینکه بخوام واسه فرار از شرایط انتخاب اشتباه کنم و با احساس تصمیم بگیرم. اما خب یک ازدواج خوب هم میتونه منو از این وضعیت نجات بده به شرطی که از چاله به چاه نیفتم. اتفاقا در حال حاضر بهترین راه برای من ازدواج هست چون دیگه از فضای خونه بدم میاد چون همش پر از تشنج و دعواست. دیدن وضعیت خواهرام هم حالمو بدتر میکنه (در تایپیکهای قبلی توضیح دادم) حتی دیگه محبت هم نمیتونه دید منو از خونمون تغییر بده چون واقعا خسته شدم و هیچ دلخوشی ندارم. حالا این فکر و خیالا هم بشتر اذیتم میکنه

    با سپاس فراوان

  2. کاربر روبرو از پست مفید آوای دل تشکرکرده است .

    miss seven (سه شنبه 29 دی 94)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 21:47 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.