سلام عزیزم.منم مثل تو درونگرا بودم.خیلییییی.یعنی دوره نوجوونی میرفتیم مهمونی صدا از دیوار در میومد از من نههههه.دخترخاله هام همه پی آرایش و رقص و شادی من نه!!!
همیشه دورم البته پر از دوست بوداااا.میدونی چرا؟چون باهوشترین شاگرد کلاس بودم و عشقم این بود به بچه ها درس بدم و البته ما خونمون دو طبقه بود که یه طبقش دست من بود واسه پذیرایی و درس دادن به دوستام که هم واسه خودم مرور درسها بود هم واسه اونا پیشرفت درسی و البته برای بعضیاشون به اسم من از خونه در اومدنو جیییییم زدن!!!
اما به قول خودت هیچکدوم پایدار نبود.تا اینکه سعی کردم روابطمو عوض کنم
سعی کردم بفهمم صمیمیت یعنی چی
واسه این کار از کسانی که از خودم پایین تر میدونستمشون یه ذره شروع کردم.چون احساس کردم اگه جلوی اونها من واااااقعیم باشم چیزی رو از دست نمیدم عوضش برووووز احساساتمو یاد میگیرم.یاد میگیرم نظرمو بریزم بیرون.گریمو خندمو تشویقمو انتقادمو.همین کارم کردم.هم مهربونیمو ریختم بیرون هم کاراشونو کردم هم کارامو انداختم گردنشون.انگار صد ساله میشناسمشون.اگه میگفت دستم درد میکنه جلوش واسش غصه میخوردم.اگه جوک میگفت با هم میخندیدیم.البته همیشه منتظر اونا نمیشدم.اگه مثلا یه ماشین خوشگل یا لباس یا یه آدم تو خیابون جالب بود منم نظرمو برووووز میدادم.نظر اونارو میخواستم.کلا راحت بودم.این حریفهای تمرینی!!!باعث شدند اعتماد بنفسم بره بالاااا و اینکه اگه من چیزیو در خودم خفه نکنم و خووود خودم باشم چه قدر محبوبترم.اگه از چیزایی که دارم ،چیزایی که میخوام داشته باشم ،چیزایی که دوست دارم، و همه چیم ،بتونم راحت حرف بزنم.اگه بتونم به مرور گوش شنوای دردو دلهای دوستام باشمو نقاط مشترکمو باهاشون پیدا کنم و گاهی حتی تکیه گاهشون باشم چه قدر سراغمو میگیرن
حتی اگه ایده های جالب داشته باشم.مثلا چهار تا کافی شاپ و رستوران خوب محلو بشناسم و بعد از خریدام بگم دوستم جونم اینجا فلان کافی شاپش خوبه بابا ایییینهمه راهمون بردی بیا بریم یه چیز بزنیم به تن!!!حالا مهمونمونم نکن اقلا دو دقه بزار بشینیم!!!با خنده و شوخی و کلی بخندیم و خوش باشیم.یعنی ایده از خودت باشه
یا وسط خریدای اونا نظر بده براشون تا بتونن همیشه رو سلیقت حساب کنن.با اعتماد به نفس.اصلا مثلا میخواید کیف بخرید.وسطش یه روسری خوشگل میبینی!اصلا تو خودت نریز.بروز بده چیزیو که فکر میکنی.بگوووو وااااای دختر این شال چه قشنگه.میخو اااامش
مطالعتو بیشتر کن تا حرف واسه گفتن داشته باشی نظر واسه راهنمایی داشته باشی و خودت بشی یه پایه و ستون برای بقیه
از دوستای کوچکتر شروع کن تا راه بیفتی
چارش اعتماد به نفس بالا بردن معلومات و بروز احساسات و قبول داشتن خودت هست تا بقیه هم قبولت داشته باشن
نتیجش واسه من این شد که یه عروسی کوچولو گرفتم با صدو پنجاه تا مهمان از طرف من و صدو متجاه تا از طرف داماد.که چون من فامیلام کم هستن صد تا دوست!!!به جای سه چهار تا دوست معمول از طرف من توی مراسمم کنارم بودن و حالا که فاصله دوری از شهرم دارم رانندگی میکنن و میان که فقط کنارم باشن!!!








علاقه مندی ها (Bookmarks)