سلام دوست عزیز....
راستش شما ریسک کردید... کلا خود ازدواج بخش زیادیش به نظر من ریسک هست(همون هندوانه سر بسته) ولی شما ریسک بیش تری کردید...این که گفتید تا سی سالگی ازدواج نمی کنم و.. خودش نشون از این داره که احساسی بیش تر تصمیم می گیرید تا منطقی یا مثلا همون حرفی که زدید شب خواستگاری که حاظرید توی شهر اونا زندگی کنید و.. حتما سعی کنید فارغ از این تاپیک و مشکلی که مطرح کردید دنبال این باشید که بیش تر منطقی تصمیم بگرید تا احساسی کلا توی همه هی ابعاد زندگیتون... دوست من گفتی ایشون مطلقه بوده ..کسی که توی عقد جدا میشه (و روابط زنا شویی رو در ازدواج انجام ندادند) میگن متارکه .... نمی دونم چرا شما از لفظ طلاق استفاده کردید...
ببنید اصلا اصلا با گفتن حرفای من دنبال کنکاش در گذشته و رابطه ی قبلی ایشون نباشید...ولی شنیدید میگن مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسه ؟! بهتون قول میدم که از مهم ترین دلایل جدایی اونا احتمالا دخالت های پدر و مادر همسر قبلیشون و همچنین رفیق باز بودن همسر قبلیشون بوده... حالا که وارد ازدواج با شما شدند ناخوداگاه از این موارد ترسیده شدند... و سعی می کنند این طوری اشتباهات گذشته رو از نظر خودشون تکرار نکنند...چطوری بگم شما با همسر قبلی ایشون مقایسه می شید... بهترین راه کار این هستش که اولا به ایشون فرصت بدید با شناخت بیش تر از شما ترسش راجب این ترس هایی که درشون بحود اومده بریزه...و شما اعتماد ایشون رو جلب کنید... مثلا وقتی میگه با دوستات قطع رابطه کن بهش بگید عزیزم اصرارت از این که من رابطمو با دوستام قطع کنم چیه و.. مطمئن باشید اگه یکم از در احساس هم وارد بشید ایشون کامل کامل از دغدغه هاشون میگه مثلا میگه می ترسم با داشتن دوستات نسبت به من سرد بشی(این یک مثال فرضی بوداا)... اون وقت شما بهشون اعتماد بدبد...مثلا بگید باشه من رابطه با دوستامو قطع میکنم(این طوری کل راهو می رید و متوجه میشه که چقدر قلبا دوسش دارید و به نظرش احترام می ذارید فغقط فیلم بازی نکنید و احساسی چیزی نگید بلکه فکر کنید و منطقی قول بدید چون اگه فقط حرفی بزنید که بعد بزنید زیرش وضع از اینی که هست خیلی بدتر میشه پس یا لطفا حرفی نزنید یا قولی دادید تا تهش پاش وایستید یعنی اول خوب فکر کنید بعد تصمیمی بگرید ببنید می تونید یا نه) نه واسه این که رابطمون سرد نشه چون سردی رابطه ی ما به داشتن یا نداشتن این سه دوست من ربطی نداره...توی برای من جایگاه ویژه خودتو داری و... دوستام هم خودشون...مطمئن باش همیشه اون قدر بالغ شدم که اولویت های زندگیم که تو در راسش هسیت رو فراموش نکنم و...
خلاصه این طوری سعی کنید کم کم اون فضای منفی که از ازدواج قبلی توی ذهن ایشون نقش بسته رو پاک کنید.... توی رابطه با خانواده هم همین طور ... مثلا بهش بگید چرا به حرف خانوادم گوش ندم... بهش بگید مثلا مگه من خودم به نظرت قدرت تجزیه و تحلیل و تصمیم گیری ندارم؟ یعنی اون قدر بزرگ نشدم که هر کی هر چی گفت ولو خانوادم باشه سریع قبول کنم ؟ و...
راجب شهر دیگه و... به نظرم فعلا راجبش صحبتی نکنید تا بعد بگید با این کارایی که کردید رابطتتون چطروی میشه بعدش واسه اون هم بهشتون پیشنهادی دارم...
ضمنا دوست عزیز ببنید ازدواج با چنین دخترانی که بنا به هر دلیلی جدا شدند... به نظرم مرد میخواد..یک مرد واقعی...به نظرم شما شاید بهتر بود با ویژگی هایی که دارید وارد این ازدواج نمی شدید(دوستم ناراحت نشی قصد سرزنش ندارم می خوام کمکت کنم) حالا که وارد شدی سعی کن یک مرد واقعی باشی هم واسه خودت و هم خانمت...یعنی چی میگی بهش ترحم داری ؟ اون خانم که منت تو رو نکشید باهشا ازدواج کنی ؟!! شما خودت ازش خواستگاری کردی و.. ایشون هم قبول کرد... اگه همسرت حس کنه بهش احساس ترحم داری شکسته میشه... ببین شما باید قبلش این سنگا رو وا می کندی یکبار برای همیشه و رابطه ی قبلی اون خانم رو باید فراموش می کرددی و بکنی... و باید میدیدی توانشو داری یا نه... فکر کن با یک دختری ازدواج کردی که مجرد بوده از اول... حالا این مشکلات رو در زندگی باهاش داری سعی کن در صدد رفعش باشی و سریع به فکر جدایی نباش و بگو چون بار دومش شده دلم به حالش می سوزه و.. این طوری مطمئن باش الان نشه چند وقت بعد رابطتتون سرد میشه وباید از هم جدا بشید... دوست من قوی باش.. حالا که یا علی گفتی تا تهش برو...
من چیزایی که میگم حاصل چند ماه تجربه ی شخصیم هست فکر نکنی حرفایی که زدم تئوری بود....
منظتر خبرای خوبت هستم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)