به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 13

Threaded View

  1. #13
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 20 اردیبهشت 94 [ 13:12]
    تاریخ عضویت
    1394-1-27
    نوشته ها
    6
    امتیاز
    126
    سطح
    2
    Points: 126, Level: 2
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 24
    Overall activity: 14.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 3 در 2 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط elsay نمایش پست ها
    بتي جان سلام بيزحمت فارسي بنويس نيم ساعت طول كشيد خوندم متنت رو. به نظر من تو فعلا سعي نكن شوهرت رو عوض كني.خب شوهرت و خونوداش توي يك موقعيت و فرهنگ ديگه اي بودن اولا كه مادرشوهرت رو عمرا بتوني عوضش كني شوهرت رو هم كم كم عاداتش رو ميتوني عوض كني مطمن باش تو مهربوني بكني از ته دلت و بخندي و خوب باشي حتي با شوخي هم ميتوني خيلي از عادات شوهرت رو عوض كني.در ضمن عزيزم موقعي كه ميخواستي ازدواج كني خب ميديدي تفاوت فرهنگيتون رو يا مثلا تفاوت فرهنگي مادرش با مادرتون رو . اونموقع اعتراضي نكردي چو شوهرت برات مهم بود حالا هم بايد اينطوري باشه.من خودم خانواده شوهرم از يك شهر نزديك شهرمون سالها پيش اومدن و اينجا زندگي مي كنن و كلا طرز حرف زدن و رفتار و كردارشون با ما فرق ميكنه همينطور از نظر اهميت دادن به تميزي خونه و شيك بودن ولي براي من بخدا ذره اي مهم نيست شايد پيش ديگرون يك احساس خاصي داشته باشم ولي به مرور زمان يك چند سال كه از زندگيتون بگذره شما هم خودتون عادات زندگي خودتون رو پيش ميگيرن پس خوش بين باش و مثبت نگاه كن به عادات و رفتار اونا.چون توي نظر اونا بد نيست و از ديدگاه و منظر ما بد هست.تو اصلا اهميت زياد و حساسيت به نيامدن شوهرت خونه مادرت نداشته باش بزار شوهرت بدونه برات مهم نيست اينطوري كمتر حساس ميشه ولي به نظرم مامان يا پدرت يك زنگي بزنه بگن دلمون برات تنگ شده فكر نكن اين يعني كوچيك شدن اين يعني بزرگوار بودن شوهرت ميفهمه اين رو و مطمنم و خودش خجالت ميكشه فقط بايد زمان بگذره
    سلام عزیزم ممنونم چشم فارسی مینویسم.راستش عمه من از خارج اومده و از هیچ چیز خبر نداره و عاشق شوهرمه حتی واسش سوغاتیم اورده بود بعد من اومدمو کادوشو بهش نشون دادم و گفتم دیگه با عمم که مشکل نداری زنگ بزن تشکر کن که زنگ زدمو گوشیو دادم به شوهرم.در ضمن من اتفاقات و برای عمم توضیح دادم وگفتم فعلا شرایط اینجوریه اونم گفت باشه من به روم نمیارم اگه اون نمیاد من میام خونتون....راستی یادم نبود بگم که شوهرم الان با مادر بزرگ منم قهره چون اونهم تو دعوا بهش زنگ زده بود و گفته بود پسرم زندگی که لباس تن نیست شوهر منم همون جوابهای رو که به مادرم داده بود گفته بود تازه بدتر مثلا به مادر بزرگم گفته بود شما چیکاره ای؟که مادر بزرگم بهش گفته بود مگه من با تو بد حرف میزنم که شما داری داد میزنی؟خلاصه رو حرف خودش بود که اخر مامان بزرگم بهش گفت پس همون چوب تو استین این دختر کردی که مهرشو ببخشه واسه این روزا که بندازیش بیرون؟شوهر منم روش قطع کرد حالا نه اونجا میاد که عمه منم اونجا میمونه نه خونه مادرم.هی به مادر بزرگم فحش میداد...که بهش گفتم من ناراحت میشم گریم کردم اخه مادر بزرگم خیلی زن با خدا و مهربونیه به شوهرمم خیلی لطف کرده.خلاصه دیروز عمم گفت من به شوهرت زنگ میزنم میگم حیاط خونه رو اب پاشی کردیم چایم دم میکنیم میشینیم صفا میکنیم منتظر شماییم میگم مامان بزرگم میگه پاشین بیاین.خوب السای جون همین بزرگواریه دیگه زنگ زد به شوهرم که سز کار بود بعد 10 دقیقه شوهرم زنگ زد گفت عمت زنگ زده گیر داده پاشین بیاین اینجا منم تو دلم خوشحال شدم که قبول کرده گفتم اره اتفاقا صبح مامان بزرگم زنگ زده بود میگفت بیاین یهو شوهرم گفت خوب پس خودت یه کاریش بکن! گفتم چی کار کنم؟ گفت بپیچون یه جور که عمت نفهمه گفتم ببین چی میشه حالا که خودشون دارن میگن بریم ؟گفت ببین با من بحث نکن کاری که میگمو بکن!! منم گفتم اگه مادر تو الان به من میگفت پاشو بیا اینجا با سر میرفتم.داد زد و گفت تا فحش به همه کست ندادم که بشینی گریه کنی زنگ بزن به عمت! منم با بغض قطع کردم انقدر گریه کردم بعد به عمم زنگ زدم گفت اصلا ناراحت نباش من خودم میام خونتون باهاش حرف میزنم و میگفت شوهرت مهم تره ازونطرفم مامان بزرگم میگفت اگه باهاش دعوا کنی ازت راضی نیستم وقتی میبینم اونا چقدر مهربونن بیشتر از شوهرم حرصم میگیره....به نظر خودمم بهتره عمم باهاش حرف نزنه...بدجور حالم بده نمیدونم چیکار کنم دیگه کم اوردممممممم این راهم امتحان کردم و فکر کنم مادرم زنگ نزنه بهتره...
    ویرایش توسط bety : یکشنبه 20 اردیبهشت 94 در ساعت 13:12


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 7
    آخرين نوشته: دوشنبه 26 بهمن 94, 19:57
  2. (توهم همه چیز دانی ) استفاده نادرست از شبکه های اجتماعی و توهم دانش
    توسط مدیرهمدردی در انجمن مهارتهای ارتباطی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه 10 بهمن 94, 17:26
  3. پاسخ ها: 31
    آخرين نوشته: چهارشنبه 09 مرداد 92, 19:59
  4. +تاریخچهٔ جنسی‌ همسر آیندتون چقدر براتون مهمه
    توسط kamran2007 در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 88
    آخرين نوشته: سه شنبه 28 مهر 88, 11:08

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 16:52 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.