نقل قول نوشته اصلی توسط sahar67 نمایش پست ها
دختر خوب این حرفها و دخالت ها تو همه ی خونواده ها هست همه ی عروسهاهم دلشون از خونواده همسرشون پره

تفاوت فقط تو نحوه ی مدیریت ما زن هاست


سیاست های رفتاری رو یاد بگیر


احساس میکنم شما خیلی بی سیاستی

سعی نکن به هیچ وجه خونواده ی همسرت متوجه ناراحتی هات بشن عوضش اروم اروم و با صبر رو مخ همسرت کار کن

دیگه فکر نکنم تو این دنیا کسی به اندازه من از خونواده شوهر خورده باشه منم اوایل اوووووووه نمیدونی چکار میکردم همش گریه بحث دعوا تا اینکه فهمیدم راهم اشتباهه کم کم شیوه رفتارمو عوض کردم الان همسرم محاله کوچکترین چیزی اززندگیمون به خونوادش بگه حتی خونه خریدیم به خونوادش نگفت یعنی تا این حد


کاری کردم چشاشو باز کرد و خیلی واقعیت هارو دید و باورش کرد


من همسرم کسی بود که وقتی میگفتم خواهرت فلان حرف رو زد منو ناراحت کرد یا فلان رفتار و کرد یا هرچیز دیگه

برمیگشت میگفت خواهر من نماز میخونه روزه میگیره انسان خیلی خوبیه محاله (فقط استدلال رو حال کن)

اون با این حرفش به من میخواست بگه خواهرم بد نیست تو بدی


میدونی چرا؟

چون همسرم چشم و گوش بسته بود حسادت خواهرشو نمیفهمید یعنی نمیتونست قبول کنه چون ظاهر بین بود

چون خواهرش تو خونه بجای اینکه اسم همسرمو صدا بزنه دکتر جان صداش میزد همیشم اینکارو میکرد


حالا همسر من چطور میتونست باور کنه که خواهری که همیشه اینقدر بهش احترام (البته الکی) میذاشته حالا چشم نداشته باشه زنشو ببینه


مدت ها طول کشید تا همسرم بعضی از واقعیت ها رو فهمید و فقط تنها راهش صبر بود و سیاست


من هیچ وقت خودمو باهاشون طرف نکردم هیچ وقتم اجازه ندادم واسم تصمیم بگیرن نه با دعوا مرافعه که با سیاست و ارامش


همسرمو همراه خودم کردم
باگفتن مادرت فلان خواهرت بهمان به هیچ جا نمیرسی اینو ببین کی بهت گفتم


اونا اصلا راضی به وصلت ما نبودن


میگفتن باید مهریه نداشته باشه

اما من با سیاست و ارامش و انتقال عشق و علاقم به همسرم تونستم هرچیزیکه فکر میکنم درسته انجام بدم

یه جاهایی هم مجبوری به یه چیزایی تن بدی که ازشون متنفری یه جاهایی باید سکوت کنی که دلت میخواد پاشی یه تو دهنی به طرفت بزنی


یه رفتارهایی رو باید تحمل کنی و جوابشو با لبخند بدی هرچند از درون داری میسوزی و زجر میکشی


یه جاهایی هم باید نشنوی و کور و کر بشی


و یه جاهایی بخاطر ارامش خودت مجبوری ببخشی


اگر میخوای زندگیتو حفظ کنی اگر میخوای افسار زندگیتو به دست بگیری ونذاری بقیه برات تصمیم بگیرن باید درست رفتار کردنو یاد بگیری


مطمئنم یه روزی به این حرفها میرسی

اون اوایل هرکس بهم میگفت خودتو حرص نده غصه نخور همه خونواده های شوهر همینن باید خودتو قوی کنی و تلاش کنی که همسرتوجذب کنی نمیفهمیدم چی میگه
اما الان شدم یه دنیا تجربه هرچند الانم هنوز میشکنم
هنوزم دلم میگیره
هنوزم بعضی وقت ها گریم میگیره اما حداقل زندگیمو تو دستام گرفتم وهمسرمو همراهم کردم
امیدوارم بتونم کمکت کنم
بازم بهت سر میزنم
و کاملتر نوشته هاتو میخونم چون احساس میکنم هیچ کس اندازه من تو این دنیا از خونواده همسر نکشیده
سلام دوست عزیزم ممنون از راهنمایی ات ، حرفهات به دلم نشست آره میدونم هرکسی به طریقی از خانواده شوهرش میکشه ، در مورد اینکه کمی بی سیاست هستم قبول دارم ، در عین حال همیشه احترام خانواده همسرمو داشتم چون میدونستم من اگه بی احترامی کنم اونم به خانواده ام بی احترامی میکنه ، البته ناگفته نماند عید امسال که بامامانم صحبت کرده بودن مامانم خیلی ازش دلخوره و همشم بد شوهرمو میگه هرچی هم میگم نه مامان اون منظوری نداشته بازم مامانم میگه مهرش کمرنگ شده و از چشمم افتاده ، درحالی که یه رفتارهایی میدیدم که از درون آتیشم میداد و مجبور بودم در مقابل جمع خودداری کنم و تو خودم بریزم ( البته نمیدونم چقدر این رفتار درسته ، شاید باید بعدا خیلی قاطعانه و محترمانه باهاشون صحبت میکردم ) و حتی به همسرم نگفتم که دلخور شدم از خانواده ات گذاشتم خودش بفهمه درک کنه رفتارهاشونو ، که فکر نکنه من مشکل دارم ، که بالاخره فهمید ، الان نگرانیم اینه چه شیوه رفتاری باخانواده اش درسته سکوت یا قاطعانه و محترمانه ، هنوزم مرددم برج سه که عروسی پسرداییشه برم یا نه ؟ میترسم باز مشکلی پیش بیاد هر دفعه رفتم بدتر حالم گرفته شد ، اگه دیگران دخالت نکنن منو شوهرم باهم خیلی خوبیم البته یه اختلاف نظراتی داریم و بحث هم زیاد داریم اما ته دلم میگه که دوستش دارم نمیخوام از دستش بدم .مخصوصا که میدونم شوهرم خیلی خیلی دوستم داره و دلم میخواد تا ابد همینجوری عاشقم بمونه یعنی میشه ؟ یعنی میشه دخالت ها از بین بره ؟ یعنی میشه دیگه با همسرم جروبحث نداشته باشیم ؟ یعنی میشه شوهرم درکم کنه وقتی باهاش حرف میزنم بهم توجه کنه و گوش بده ؟