دقیقا نظر من این بود که اقا رسیدگی به پدرو مادر لازم و واجبه ونباید نسبت بهشون بی تفاوت بود اما نباید زندگیه خود شخصم تحت الشعاع این وظیفه قراربگیره من خودم پدربزرگم
نودو خورده ای سالشه مادربزرگمم فوت شده هر روزی یکی میره پیشش از بچه هاش یعنی به هرکس یه روز در هفته میرسه هم به پدرشون میرسن هم هیچکس زندگیه خودشو تعطیل نمیکنه که چی؟ که وظیفه دارم به پدر مادرم برسم یه مرد وظیفشه به زن و بچه هم برسه و یه زنم همین طور
من که خودم اگه همسرم هر روز بره خونه پدرش تا عصر بعدشم جمعه هم بگه ازصبح تا شب بریم واقعا نمیتونم قبول کنم
من این نظری که راجع به خونواده ی همسرم دارم راجع به خونواده ی خودمم دارم با اینکه بعضی وقتا نزدیک بوده دلم بترکه از دلتنگی واسه خونوادم چون همسرم نمیتونه دم به دقیقه کارشو تعطیل کنه بیفته دنبال من بریم شهرمون من منتظر شدم تازمانی که هردو بتونیم بریم
به نظر من کسی که ازدواج میکنه باید اولویت اولش زندگیه خودش باشه اگه قرار باشه من به بهانه ی دل تنگی یا مریضیه خونوادم یا هرچیز دیگه ای پاشم برم خونه ی پدرم تنهایی همسرمم به یه بهانه دیگه اینکارو بکنه بعد ببخشید اونوقت زندگیه مشترک یعنی چی؟ اینکه میشه هر کی هر کی
بعدشم این یه واقعیته خیلی از خونواده ها درک اینو ندارن که بابا بچه هامون زندگی مستقل با هزارتا گرفتاری دارن ماهم نباید بشیم مایه ی دردسر بخدا من پدرم چشمشونو عمل کرده
بودن مامانم به هیچکدوممون نگفت تا پدرمو از بیمارستان بردن خونه وقتی ناراحت شدیم که چرا به ما نگفتید؟ گفتن چه لزومی داره من شماهارو که هرکدوم یه شهرید نگران کنمو
یکی پاشه بیاد و اون یکی نگران بشه و مدام زنگ بزنه واسترس بکشید گفتم وقتی رفتیم خونه بهشون میگم تا حالا هزار جور اتفاق اینجوری افتاده مادرم به هیچکدوم از ماها خبر
نداده که باعث استرس و ناراحتی یا زحمتمون نشه اونوقت یکی هست سرما میخوره پرستار میخواد یا به قران مجید دیدم پدر مادرکاملا سالمی که سر ظهر به پسرشون زنگ زدن بیا
از انبار برا ما برنج بیاربالا!!!!!!! یا نون نداریم بیا نون بخر واسمون خب اگه یه مرد خودش ندونه داره چکارمیکنه که دیگه هیچی باید فاتحه زندگی مشترک بالکل خونده بشه
من که میگم ماها هممون در برابر خونواده مخصوصا پدر مادر مسئولیم ودربدترین شرایط هفته ای دوتا سه بار وظیفمونه بهشون سر بزنیم و هر روز تلفنی احوالشون پرسیده بشه ترجیحا هم تنهایی نباشه مگر امکانش واقعا نباشه
بیشتر ازین دیگه اگه بشه به نظرم غیر قابل تحمله و اصلا هم ربطی به این نداره خونواده ی خود ادمه یا خونواده ی شوهر
ربطی هم به این نداره که میخوای پسر کسی رو تصاحب کنی البته این نظرمنه شاید خیلی ها موافقش نباشن اما این چیزی هست که من و همسرم هردومون تقریبا روش تفاهم داریم
به نظرم شماهم باهمسرت حرف بزن بهشون بگید نگرانیشونو درک میکنید بهشونم حق میدید که اینقدر دلواپس باشن اما از ایشونم بخواید شمارو درک کنه که میخوایدحداقل یه روز جمعه رو پیش هم باشیدو یه استراحتی بکنیدو به کارای عقب افتادتون برسید
و بگید که بهتره جوری برنامه ریزی کنن که شما هم بتونید همراهیشون کنید وبگید که خوشحال میشید شماهم بهشون سر بزنید و ازینکه تنها میرن حس خوبی ندارید سعی کنید روی یه حدی به نفاهم برسید شماهم یه مقدار شرایط تازه پیش اومده رو درک کنید
- - - Updated - - -
خودتونو اصلا مقصر ندونید اصلا بخاطر جو خونه و ..... اینا نیست بعضی مردا نمیتونن بعضی شرایطو مدیریت کنن اوایل ازدواجم این حالت شدید تره به مرور بهتر میشن من خودم خواهرم با یه تک فرزندازدواج
کرده که بنده خدا باید 5سال اول زندگیشو از سالهای تاهلش کسر کرد 24ساعته خونه پدرشوهرش بودن بخدا همیشم اونا ناراضی بودن میگفتن ما دلتنگیم این اواخر به خواهرم میگفتن شبم اینجا بخوابید یا این
اواخر چندبارگفته بودن بیاین باما زندگی کنید ماهم تنها نیستیم شمام اجاره نمیدید یعنی تا این حد دیگه
خواهرم همیشه میگفت ارزو به دلم مونده یه روز مثل ادم تو خونه خودم باشم خودم غذا بپزم تو خونه خودم استراحت کنم بخدا اگه یه روز نمیرفتن خاله های شوهرش زنگ میزدن به خواهرم
میگفتن فکر کن مادر خودته همین پسر و داره خب دلتنگشه !!!!! کسی از دور میدید به مادره حق میداد اما خواهر منم واقعا دیگه بریده بود واسه این میگم همه چی حدو اندازه داره حتی
وظیفه شناسی یه ذره ادم حواسش نباشه کلاهش پس معرکس








علاقه مندی ها (Bookmarks)