تشکرشده 552 در 189 پست
تنها باید حقیقت را بیان کرد، نه دروغی را که حقیقی انگاشتنش خوب است.
"بخشی از پیام برتراند راسل برای آیندگان"
parsa1400 (پنجشنبه 28 اسفند 93)
تشکرشده 36,137 در 7,447 پست
همانطور که مدیر گفتند شما دچار تعارضهایی در عقاید هستید و ریشه اصلی مشکلاتتان همین است و اینجا هم کارشناس مذهبی ندارد و اگر کارشناسان دینی گفته اند به روانشناس مراجعه کنید ، نیاز هست به کارشناس دینی که روانشناس هست مراجعه کنید مثل آقای شهاب مرادی که اگر سرچ کنید در اینترنت سایت ایشان را خواهید یافت .
آنچه در مورد تحیلاتتان گفتید تأییدی بر تشخیصی هست که از همان تاپیکهای اولتان بنده دادم و شما حتی گاه با انکار مقاومت هم می کردید .
وقتی می گویید نمیشه به معنی نمی توانید تغییر کنید یعنی اینکه نمی خواهید بشه.
مشاوره حضوری بروید نزد روانشناس بالینی از راه مجازی نتیجه نمی گیرید
موفق باشید
Dreams end (پنجشنبه 28 اسفند 93), meinoush (پنجشنبه 28 اسفند 93), مهرااد (پنجشنبه 28 اسفند 93)
تشکرشده 112 در 69 پست
درسته تا حالا از این روش استفاده نکردم امتحانش میکنمبرای خاموش کردن افکار مزاحم دهن سطحی مرحله قبلیش این مینونه باشه که ناظرش باشی. یعنی خودت نشی همون افکار. بدونی اونا یه سری فکر و حرف هستن که میان و میرن و فقط نگاهشون کنی. تا حد ممکن درگیرشون نشی. احساسی نشی. و هر وقت هم که داشتی احساسی می شدی به خودت یاد اوری کنی که اینا یه تعداد حرف هستن از ذهن.
نه من به جز مسایل عاطفی و تنهایی هیچ مشکل دیگه ای ندارم اوضاع مالیم خوبه اوضاع جسمیم هم خوبه مشکلات اجتماعی و خانوادگی هم ندارمیه نگاه به خودت بکن. به حز اینکه عاشق شدی و به عشقت نرسیدی مشکل دیگه ای داری؟
تنها مشکلی که همه زندگیم رو در بر میگیره و به هم میریزه همون مشکل عاطفی و فوران اون هست
روانپزشکم تو این جلسه اخری بهم گفت یه دختری رو پیدا کنم و باهاش ازدواج کنم اما بهم هشدار داد که باید دختری رو انتخاب کنم که به لحاظ شکل و قیافه و اخلاق بهتر از دختر مورد علاقه قبلیم باشه اما متاسفانه نمی تونم پیداش کنم یعنی نمی دونم یه پسر چطور باید دنبال نیمه گمشده اش بگرده
کورش کبیر میگه بودن با کسی که دوستش نداری و نبودن با کسی که دوستش داری هر دو رنج اور است پس اگر هم فکر خود نیافتی مثل خدا تنها باش
وضعیت زندگی من به طور خلاصه اینه
-همه برادرام و خواهرام ازدواج کردند و همشون تو شهرهای دیگه زندگی میکنند و ما فقط تو مراسم ها و مناسبت ها همدیگه رو می بینیم
-پدر و مادرم بعد از بازنشستگی به یه منطقه کوهستانی رفتند و اونجا دارند زندگی میکنند
-همه برادر ها و خواهرام معتقدند که هر کس باید خودش همسر اینده اش رو پیدا کنه
-تو کل فامیلمون تنها ادم مجرد من هستم بقیه همه ازدواج کردند
-وقتی به مادرم میگم برام یه دختر پیدا کن میشینه دعا میکنه و به خدا میگه خدایا یه زن خوب نصیب پسرم کن و کاری به جز دعا از دستش بر نمیاد
-من سالی 12 ماهش رو تنهام چون همه دوستان صمیم هم ازدواج کردند دیگه دوستی هم برام باقی نمونده
-محیط کاری من کلا مردونه است و به ندرت خانم ها مراجعه میکنند من سر و کارم همش با اقایون هستش و بیشتر حرفامون در مورد مسایل کاریست
-تو خیابون از صد تا دختری که می بینم هیچ کدومشون رو نمی تونم دوست داشته باشم دست خودم نیست نمی تونم
-کسی نیست که باهاش حرف بزنم ،کسی نیست که باهاش برم بیرون ، کسی نیست که باهاش غذا بخورم
- تو سال فقط در مورد مسایل کاری حرف میزنم چیزی به جز مسایل کاری نیست همش موبایل همش لپ تاب همش تعمیر خسته کننده است برام
قضیه جدا شدن دختره یه نقشه بود که یکی از دوستام برای اذیت کردن من کشیده بود خدا رو شکر اقدامی نکردم و گر نه تو بد دردسری می افتادم البته داستانش طولانی هستتو یادمه خودت دفعه دوم نخواستیش. جدا شده بود دیگه.
من گذاشتمش کنار و اصلا هم پیگیرش نیستم روانپزشکم میگفت تو در این سالهای عاشقیت یه غل و زنجیر به دو گردن و پاهات زدی و الان نمی تونی بازش کنی هر چه قدر هم تلاش کنی بدتر خودت رو زخمی میکنی بهتره یه چیز دیگه این غل و زنجیر رو باز کنه منم گفتم مثلا چی اونم گفت یه عشق تازه یه اتفاق عاطفی یه درگیری جدیددرسته که بذاریش کنار خوب بذارش کنار.
که متاسفانه هیچ خبری ازشون نمیشه
بیشتر حس تنهایی من شب هاست زمانی که همه میرن خونه هاشون من ساعت 10 صبح میرم مغازه تا ساعت 2 تو مغازه ام بعد میرم ساندویچی و یا یه غذا خوری تا ساعت 4 ساعت 4.30 دوباره میرم مغازه تا ساعت 8 ساعت 8 مغازه رو می بندم و میام خونه . از ساعت 10 صبح تا 8 شب سرم مشغوله هیچ افکار مزاحمی هم نیست البته اگه اتفاق خاصی نیفتهواسه تنهایی. کلی کار هست. حیوون. کمک به ادما مثلا خیریه ها گروه ها و نهادها. کارای جدید یاد گرفتن. تکمیل کردن کارهای قدیمی کتاب خوندن فیلم دیدن یه مهارت جدید یه زبان جدید و
اما از ساعت 8 شب تا 4 صبح کابوس زندگیم شروع میشه هی افکار گوناگون سراغم میان اخه روانپزشکم بهم گفت فیلم های عاشقانه و رمانتیک نبینم کتاب های رمانتیک و عاشقانه نخونم
کلا از هر چیز عاشقانه دور باشم و یا کارهایی که باعث میشه دختر مورد علاقه ام یادم بیاد انجام ندم
اما بدبختی من اینجاست چون من تو سال های عاشقیم خدا و مذهب و زیارات و دعا رو هم قاطی عشقم کرده بودم به محض انجام دادن هر عمل مذهبی همچون نماز و یا زیارت خاطرات دختر مورد علاقه ام زنده میشه
شب ها نه میتونم سریال ببینم نه میتونم ذکر بگم نه میتونم کتاب بخونم میشینم با لپ تابم حرف میزنم چون لپ تابم هم حرف نمیزنه حالم بدتر میشه
روانپزشکم تو اولین جلسه بعد از شنیدن حرفام چند قلم دارو برام نوشت گفت برو اینا رو مصرف کن بعد یه ماه دوباره بیا من 13 روز از این دارو ها استفاده کردم روز چهاردهم احساس کردم داره قلبم می ایسته نمی دونم چی شد اما سر از بیمارستان در اوردم دکتره تو بیمارستان بهم گفت هر نوع دارویی رو که مصرف میکنی قطع کن
- - - Updated - - -
سلامهمانطور که مدیر گفتند شما دچار تعارضهایی در عقاید هستید و ریشه اصلی مشکلاتتان همین است و اینجا هم کارشناس مذهبی ندارد و اگر کارشناسان دینی گفته اند به روانشناس مراجعه کنید ، نیاز هست به کارشناس دینی که روانشناس هست مراجعه کنید مثل آقای شهاب مرادی که اگر سرچ کنید در اینترنت سایت ایشان را خواهید یافت .
از راهنمایی هاتون ممنونم و از زمانی که برام گذاشتین بی نهایت سپاسگذارم،من قبلا به کارشناس مذهبی که روانشناس هست مراجعه کردم و خود این عزیزان هم فرموده اند که من مشکل مذهبی و اعتقادی ندارم یکی از این عزیزان بهم پیشنهاد داد که من همه باورهام و عقاید مذهبیم رو در یک کاغذ بنویسم و بهشون بدم من هم این کا ر و انجام دادم و این عزیز در جواب بهم گفتند که همه باورهای مذهبی شما صحیح و معقول هست
من با شماره 09640 قسمت مشاوره تلفنی صحبت کردم و مشاورین محترم پیشنهاد دادند که به یک روانپزشک و یا روانشناس مراجعه کنم و من هم پیش یک روانشناس رفتم و ایشون پیشنهاد دادند به یک روانپزشک مراجعه کنم و من هم به روانپزشک مراجعه کردم که با دارو درمان بشم که متاسفانه حالم چندین برابر بدتر از قبل شد و سر از بیمارستان در اوردم.
نه به خدا خیلی دوست دارم بشه و خودم هم از صمیم قلبم دوست دارم این اتفاق برام بیفتهوقتی می گویید نمیشه به معنی نمی توانید تغییر کنید یعنی اینکه نمی خواهید بشه.
من میلیون ها تومان صرف روانشناسان و روانپزشکان کردم حضوری رفتم ،تلفنی هم صحبت کردم اما هیچ کمکی بهم نکردند برای 15 دقیقه مشاوره 60 هزار تومن پول میدادم برای نیم ساعت 120 هزار تومن در هر هفته سه جلسه باید میرفتم پیش مشاور اونم نه تو شهر خودمون بلکه تو یه شهر دیگه یعنی سه جلسه مشاوره 360 هزار تومن برام هزینه داشت با هزینه پول بنزین و حتل سر جمع میشد 800 هزار تومن یعنی در هر هفته 800 هزار تومن از داراییم رو از دست میدادم حالا به نظر خودتون کسی که توی یه هفته 800 هزار تومن پول خرج میکرد دوست نداشت که درمان بشه دوست نداشت که حالش خوب بشه ؟؟
به هر حال ممنوم از رهنمود هاتون
مرگ مادر مهربانی است که بچه خود را پس از یک روز طوفانی در اغوش کشیده نوازش می کند و می خواباند.
meinoush (پنجشنبه 28 اسفند 93)
تشکرشده 1,784 در 580 پست
دوست عزیز
کار نشد نداره.
من خ دقیق نخوندم پستها رو
فقط این رو متوجه شدم شما 8 ساااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااال تمام سرمایه گداری احساسی کردی اونم با تمام وجود. از یک "انسان " که بحکم انسان بودنش"ناتوان هست "بتی " ساختی که بقول مرحوم خسر و شکیبایی:
از انسانها خدا نسازید که تبدیل می شوند بخدایی که خدایی بلد نیستند و شما هم بنده ای می شوید که بندگی بلد نیستید.
دوست عزیز من شما با "وصال" هم بمشکل بر می خوردید. چون این شخص خ خ "متفاوت" از اون شخصی هست که در "تخیلات" خود ان را ساخته اید
مشکل شما ازدواج و رفتن عشقتان نبوده. ( منکر دردش نیستم)
مشکل شما در دووووووووووووووووست داشتن دیگران انهم به مراتب بیشتر از خودت هست. نزدییییییییییییییییییک شدن به دیگران در حالیکه فراموش میکنی لحظه لحظه در حال دوووووووووووووووور شدن از خودت هستی.
تخیل ورزی شما و فکر کردن همیشگی شما به این خانم مشکل شما شده. شدیدا دچار بزرگنمایی در مورد این خانم هستی.
مشکل دیگر شما "تنهایی بیش از حد شماست" مطمینا در توان یک همسر نیست که جای مادر پدر خواهر و همه دوستان شما رو بگیرد. شما هم نباید این انتظار را داشته باشی. این نوع تفکر نوعی گول زدن خود هست. اصلا خ از خانمها اگر در شرایطی باشند که طرفشون خ خ خ دوسشون بداره اذیت می شوند. هر چیزی نباید از حد اعتدالش خارج بشه
من جای شما بودم قسمتی از روزم رو با ادمهایی که دوست دارم که می تونن دوستان باشگاه ورزشی یا کلاسهای هنری ام باشند و یا کلاسهای علمی و ...صرف می کردم. در کنارش قطعا شما فرصت اشنا شدن با دختران رو هم پیدا میکنین و کمتر به اون صنمتون فکر خواهین کرد.
و این نکته رو هم مدنظر داشته باشین شما خودتان رو دارین با چه قیمتی می فروشین؟ ارزش شما در چیست؟
پ.ن : اگر واقعا می خواهی خوب شوی باید خ زحمت بکشین و حالا حالاها خسته نشوین اصلا هشت سال زمان کمی نیست. اصلاااااا
در ضمن یک نکته رو هم عرض کنم که سلامتی بسیار متاثر از سبک زندگی ادم هست. مواظب خودتون باشین.
و نکته دیگه اینکه: بنظر شما چند تا دختر حاضر هستند با کسی زندگی کنند که نمی تواند حتی خودش را خوشبخت کند و شاد زندگی کند. شما خودت حاضر هستی با چنین دختری زندگی کنی؟ برای خوشبخت کردن کسی اول باید خودت شاد و خوشبخت باشی. روحیه لازم رو داشته باشی. دوست من تنهایی فقط شامل حال شما نمی شه. فقط شما در طول تاریخ عشقت رو از دست ندادی. پس بنظر من واقعا دستت رو روی زانوانت بگذار و پاشو.
نیایش به قصد این نیست که خدا را به برآوردن آرزوهایمان وادارد، بلکه برای آن است که اشتیاق به خدا را در ما برافروزد و ما را به سوی خدا فرا ببرد. دیونوسیوس مجعول می گوید:
"کسی که در قایقی نشسته و طنابی را که از صخره ای به طرفش پرت شده می گیرد و می کشد، صخره را به طرف خود نمی کشد، بلکه خودش و قایق را به صخره نزدیک تر می کند".فریدریش هایلر، نیایش، ص 331
ویرایش توسط مهرااد : پنجشنبه 28 اسفند 93 در ساعت 14:59
Dreams end (پنجشنبه 28 اسفند 93), meinoush (پنجشنبه 28 اسفند 93)
تشکرشده 112 در 69 پست
من توی تخیلاتم هیچ چیزی از دختر مورد علاقه ام نساختم ، نه توی تخیلاتم باهاش زندگی کردم و نه رویا پردازی عاشقانه و رمانتیک داشتمچون این شخص خ خ "متفاوت" از اون شخصی هست که در "تخیلات" خود ان را ساخته اید
من در این سال های دل سپردگیم حتی یک بار هم توی ذهنم و توی تخیلاتم خودم رو با دختر مورد علاقه ام تصور نکردم ، هیچ زندگی ازش تو ذهنم نساختم
من از دختره خدا نساختم من دختره رو پرستش نمیکردم بنده اون نبودم من اسیر حس عاشقی بودم حسی به نام دوست داشتن ، خود دختره مهم نبود فقط احساسم برام ارزش داشت حس محبتی که به یک نفر دیگه داشتماز انسانها خدا نسازید که تبدیل می شوند بخدایی که خدایی بلد نیستند و شما هم بنده ای می شوید که بندگی بلد نیستید.
بعضی از حرف ها رو نمیشه زد نمیشه گفت چون درک نمیکنند
من نمیگم نمیشه چون اگه چنین عقیده ای داشتم الکی تو این سایت پست ارسال نمیکردم ، من با غل و زنجیر حس عاشقی خودم رو بستم الان میخوام بازش کنم اما نمیتونمکار نشد نداره.
دختر مورد علاقه ام ازدواج کرد رفت اون یکی دیگه رو انتخاب کرد چون حق انتخاب داشت اون قصه تموم شد اما من هنوز گرفتار احساس عاشقیم این حس باعث ازارم میشه چون جایگزینی براش نیست. چرا نیست؟چون من با این عقل و تجربه ای که دارم نمیتونم یه جایگزین براش پیدا کنم
من هیچ مشکلی با تخیلاتم ندارم و هیچ وقت به این دختره فکر نمیکنم و اون رو واسه خودم بزرگ نمی بینمتخیل ورزی شما و فکر کردن همیشگی شما به این خانم مشکل شما شده. شدیدا دچار بزرگنمایی در مورد این خانم هستی.
مثل کسی هستم که شمشیر خورده و داره درد میکشه مشکل کسی که بهم شمشیر زده نیست مشکل دردی هست که شمشیر روم جا گذاشته و جاش داره درد میکنه
درد و شکنجه از کسی که شمشیر رو زده نیست چون اون رفته مشکل فقط خود درد و زخم هست
کابوس زمانی شروع میشه که هر کاری میکنی جای زخم بهبود پیدا نمیکنه و گاهی هم کسی که این درد رو تو وجودت گذاشته رو می بینی و این بدترش میکنه
مشکل دعا و زیارت و خدا و معصومین نیست خدا و امامان و زیارت و دعا همشون مرحم هر درد بی درمانی هستند مشکل اینه که هر چه قدر دنبال مرحم میروی دردت بهبود پیدا نمیکند
همه ما تو فصل زمستون با اینکه سرماست بیرون میریم و به کارامون میرسیم اما یه ادم سرما خورده که تمام تنش میلرزه و درد داره نمیتونه زیاد تو سرما دوام بیاره
اینجا هم مشکل فصل زمستان و یا خود سرما نیست بلکه مشکل دردیست که سرما باعث ان شده
مرگ مادر مهربانی است که بچه خود را پس از یک روز طوفانی در اغوش کشیده نوازش می کند و می خواباند.
تشکرشده 449 در 170 پست
میشه یه ذره راجع به نوع دوست داشتنت صحبت کنی؟
وقتی هیچ اید ه ای از این دختر و بودن باهاش نداری و هیچ رویا پردازی نمیکنی پس نوع دوست داشتنت چیه؟به چی فک میکنی که باعث میشه اذیت شی؟همین؟فقط فک میکنی دوسش داری و دوسش داری بعد اذیت میشی؟
قبول کن حرفهات یه جوریه.هیچ وقت بهش فک نمیکنی و فقط دوست داشتنش و رفتنش یه زخمی گذاشته که اذیتت میکنه؟
ما هم کسیو دوست داشتیم و رفته.دوست داشتن به تنهایی زخمی نمیذاره بلکه خاطرات و رویا پردازی از اون خاطرات و ساخت یه زندگی تخیلی که در اون یکی و دوس داری و همه چی گل و بلبله و همش خوبی و ابراز عشق و ...باعث آزار آدم میشه که البته بعد از مدتی کمرنگ میشه.
شما اولن که به هیچوجه تنها نمون که انگار تخیلاتت به شدت قویه و دومن اجازه بده یه دختر بیاد تو زندگیت به مرور خودت میفهمی سر چه چیزای الکی برا خودت داستان ساختی و یواش یواش عاشق میشی.
Dreams end (جمعه 29 اسفند 93)
تشکرشده 112 در 69 پست
نمی دونم عشق من از چه نوعی هست و هیچ وقت هم دلیل قانع کننده ای براش پیدا نکردم فقط میدونم از ته قلبم دوستش داشتموقتی هیچ اید ه ای از این دختر و بودن باهاش نداری و هیچ رویا پردازی نمیکنی پس نوع دوست داشتنت چیه؟
چیزی که باعث اذیتم میشه کارهایی ست که در گذشته برای رسیدن به دختره انجام دادم و هیچ ثمری نداشتبه چی فک میکنی که باعث میشه اذیت شی؟همین؟فقط فک میکنی دوسش داری و دوسش داری بعد اذیت میشی؟
من در نوجوانی عاشق شدم و مسیر زندگیم رو به طرف همون چیزی که میخواستم تغیر دادم همه زندگیم و همه لحظه هام رو وقف رسیدن به دختره کردم
وصال و رسیدن به دختره تنها هدفم بود هدفی که برام خیلی با ارزش بود هدفی که براش خیلی زحمت کشیدم به خاطرش خیلی دویدم به خاطرش خیلی تحقیر شدم به خاطرش خیلی مسخره شدم به خاطرش خیلی دعا کردم
منتظر بودم اوضاع رو به راه شه تا برم جلو هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم دختره به این زودی ازدواج کنه غافلگیر شدم همه چی سریع اتفاق افتاد نفهمیدم چی شد که این طوری شد
نتونستم اقدام کنم نتونستم ابراز کنم نتونستم بهش بگم چقدر دوستش دارم ، اونم هیچ وقت نفهمید که من چقدر برای به دست اوردنش زحمت کشیدم
یکی دیگه همه ارزوها و دلخوشی هام ازم ربود بدون اینکه هیچ زحمتی براش کشیده باشه بدون اینکه حتی یه ذره هم براش انتظار کشیده باشه بدون اینکه حتی یه لحظه هم براش دعا کرده باشه
منه اشغال یک دهه از زندگیم رو خیلی راحت از دست دادم بدون اینکه خیر و سودی برام داشته باشه
من بد جور شکستم تمام تلاش و درد هایی که کشیدم نه برای خدا با ارزش بود و نه مزدی پیش خدا داشت و نه دختره فهمید که یکی به خاطرش چقدر زحمت کشیده
این افکار ازارم میدن
این جمله تون با چیزی که روان پزشکا میگن در تضاد هست ، اونا یه چیز دیگه رو میگن ، میگن تا حس عشق و دوست داشتن سراغت نیموده با کسی ازدواج نکن چون دختره بدبخت میشه و خودت نابوداجازه بده یه دختر بیاد تو زندگیت به مرور خودت میفهمی سر چه چیزای الکی برا خودت داستان ساختی و یواش یواش عاشق میشی.
مرگ مادر مهربانی است که بچه خود را پس از یک روز طوفانی در اغوش کشیده نوازش می کند و می خواباند.
تشکرشده 449 در 170 پست
پس خاطراته دیگه.خاطراتتتتتتت.همه هدفهات به سمت این مسیر و همه کارات به همین مسیر خوب هممون همینیم.بنده هم ۶ سال شایدم بیشتر.به نظرم زیاد داری بهش فک میکنی اونم به خاطر تنهاییته.موندم به خدا چجوری یه نفر از دور میتونه عاشق بشه.اصلا نمیفهمم.
در تضاد نیست دوست من.شما انگار عادت کردی از دور عاشق شی.یه درصدی ظاهره و یه درصدی اخلاق و رفتارو نجابت و...شما با مرحله اول عاشق شدی و بقیش تو افکارت شکل گرفته.
من نمیگم که عاشق نشدی ازدواج کن.میگم بزار یکی که ظاهرشو میپسندی بیاد تو زندگیت و مراحل شناختو طی کن اگه خواستی که ازدواج کن و اگه به درد هم نخوردید خداحافظ.خواستگاری و شناختو برا همین گذاشتن.
از این تفکرات بیا بیرون.با این افکار در آینده به خودت و عشقت آسیب میرسونی.
Dreams end (شنبه 01 فروردین 94)
سلام منم خيلي احساسي هستم ولي بدونيد خيلي بده خودمن كلي دچار مشكل شدم چون مردم زياد احساسو نميفهمن بايد كنترلش كنيد و فكرتونو به خدا گرايش بدين
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)