سلام
من ازاین سوالها خیلی دوست دارم...
راستش همیشه ناراحت بودم چراازکودکیم چیزی یادم نیست!!!خیلی کمه!!
فک کنم سه یاچهارسالم بود...یه لباس نوبابام واسم خریده بود خیلی دوستش داشتم بلندبود..یه کمربندنازهم داشت...کلی هم رنگهای مختلف توش بود...آبی_قرمز_صورتی_سبزمشکی _زرد...وخیلی رنگهای دیگه...کلی هم بااین لباس عکس دارم مامانم بعدها بهم گفت که همه حسودیشون میشدبهت!!مثلا عموبزرگم بابابام دعوا که چراهمچین لباس گرونی خریدی!!
خلاصه اونوپوشیدم وباماشین داییم دوتایی رفتیم شهرستان خونه بابابزرگم اینا!!توی روستاست...سرسبز وخنک...معرکه ست!
اونجا بابکی دیگه ازدایی هام بااون لباس رفتیم گردش...یه آلبوم ازم عکس گرفت!!!عکسهاروهم الان بهم نمیده
وقتی بااون لباس دورخودم میچرخیدم کلی کیف میکردم!
یادم رفت بگم توی ماشین همش سرپاایستاده بودم روصندلی وکفشهام رونگاه میکردم صورتی کم رنگ بودن...
عمر که بی عشق رفت
هیچ حسابش مگیر...
علاقه مندی ها (Bookmarks)