اون لحظه انقد شك بهم وارد شده بود كه نميدونستم چى ميگم يا چيكار ميكنم پاييزه جان...
به كارى كردم نميدونم درسته يا نه
من با پدرشوهر و مادرشوهرم صحبت كردم،گفتم چرا واسش خونه مجردى راه انداختين پايين؟ چرا دوستاشو مياره اينجا ميخوابونه چيزى نميگين؟!
اول كه گفتن باشه ميديم اجاره
بعد نميدونم چى شد كه بيخيال شدن،با شوهرم صحبت كرد پدرشوهرم.يه بار تو جمع يه بارم تنها،بار اول ك نياورد دوستاشو تا يه هفته،بار دومم گفت من دوستامو ميارم كسيم حق نداره به من يا دوستام چيزى بگه... باباشم چن بار بهم گفته بود اگه اينا اومدن خ بده به من ميرم بيرونشون كنم،
منم خيالم رااااحت،كه نميان
شب ٥شنبه شد،برنامه اى كه ميدونس منم خيلى دوس دارمش ميشد(ما ماهواره نداريم كه دنبالش كنم).گفتم كى هس پيشت امشب؟ گف دوستام هستن.
هفته پيشم دقيقا همين كارو كرد،گفتم ميام فيلممو ببينم،گف دوستام ميان نميشه،كه من ناراحت شدم باز ز زد به زور گفت بيا اينجا.
منم يهو داغغغ كردم،گفتم فقط من ديگه بميرم نميام پايين نميخوابم،توام مرگ من ديگه ازم همچين چيزى نخواه!
اونم خيلى طبيعى ازون روز ديگه بهم نگف برم پايين،حتى ديشب اس داد بيا ابنجا بالادبخوابيم
چيكار كنم؟ يه كار مفيد... اصن فايده ايم داره؟!؟
يا راهي خواهم يافت
يا راهي خواهم ساخت
علاقه مندی ها (Bookmarks)