به نظرتون خدا چرا انقد منو عذاب ميده؟!
نميخواستم بيام اين تاپيك ولى دلم گرفته
اين حرفا كه ميگم مال يه ماه پيشه،ولى من امشب دلم گرفته
قراربود عروسى عيد باشه
اون ووز مادرشوهرم تو دوره يهويى گفت عروسى تابستون
به شوهرم ميگم،خيلى طبيعى ميگه پس كى باشه؟!
ميگه بايد سال مادربزرگمو بديم بعد عروسى بگيريم و يكم بهونه هاى ديگه كه بابام راضى نميشه و...
جريان دو ههفته پيشه منم چيزى نگفتم ديگه
ولى دلم گرفته
ميدونم كار كار مادرشوهرمه،چن تا چشمه ديدم ازش كه ميدونم اونه مه داش نميخواد عروسى بگيره.
خدا چرا حداقل به شوهرم نشون نميده كاراى مادرشو؟ چرا بهش نميفهمونه؟!
كاشكى اون روز ميگفتم كار مامانته و من ميدونم.كاش تو دلم نگه نميداشتم اين حرفو
كتش ميگفتم تا بشناسه مادرشو،حداقل بدونه من فهميدم
چرا اين زن اينحوريه؟! من كه باهاش خوبم،همون روز كه دوره داشت رفتم همه كاراشو كردم،هميشه بهش احترام ميذارم،چى ميخواد از جونم؟!
خدايا يه خواهش بيشتر ندارم،اگه سر جاش نمينشونيش لااقل وجهه شو واسه پسرش اشكار كن شايد به خودش اومد
خدايا اينقدر دل منو ميسوزونه توام دلشو بسوزون
اين بار سومه كه از جلو خودش جاى من تصميم ميگيره و دلمو ميشكونه و هيچكى بهش هيچى نميگه،نه من نه شوهرم
من بى عرضه م
يا راهي خواهم يافت
يا راهي خواهم ساخت
علاقه مندی ها (Bookmarks)