خیلی ممنون دوستان که به من کمک میکنید. شیدا جان من هم میخواستم همین کار رو کنم یعنی بهشون نگم. اما چون ما خیلی وقته با هم اشنا هستیم و تقریبا در شرف پاسخ مثبت دادن بودم این مشکل پیش اومد. مثلا اگر من جمعیت زیاد خانواده یا مثلا سطح تحصیلات رو بهونه میکردم خب ایشون میگفتند که ما با هم قبلا صحبت کردیم. یعنی من همه اینهارو پذیرفته بودم. منتظر بودم که بعد از تحقیقات پدرم جواب بدیم که بیان بله برون. اما اینطور شد. من وقتی فهمیدم تا صبح خوابم نبرد و نتونستم برم سرکار. اصلا فکر نمیکردم همچین چیزی بشنوم. پدرم میگه به فرض هم که ترک کرده باشه پذیرفته نیست. کلا اخلاقش همینطوره. اما خودش میگه که دروغه دروغه. شما جای من بودید چه میکردید خب. اگر هم اصرار کنم و ازدواج کنم با کوچکترین مشکلی میگه خودت خواستی. از طرفی اون دوست قدیمی هم ظاهرا از حرفهاش پشیمون شده و چند بار زنگ زده و قسم داده که بهشون نگیم که اون این موضوع رو به ما گفته. چون خودش ترک کرده و ازدواج کرده نمیخواد براش دردسر درست بشه.
خیلی احساس تنهایی میکنم.