سلام مینای عزیز
این زندگی را اگر با عشق شروع کرده ای ارزش دارد حفظش کنی اما نه اگر به اجبار ازدواج کردی تمامش کن.
تو مجبور نیستی از کسی پرستاری کنی. تنها یک مادر می تواند از کودک مریضش پرستاری کند و یا یک عاشق.
وگرنه همزیستی شما تنها به درد همسرت اضافه می کند. یک مادر (عاشق- همراه) مهربان هیچ وقت سر کودکش (همسر- معشوقش) داد نمی کشد که چرا مریض است چرا تب دارد حساب نمی کند که چقد پول باید پای او حرام کند و ...
مینای عزیز من هم یک دوقطبی هستم. چند سال بدترین روزهای زندگی ام را گذراندم. همین طور که تعریف کردی. روان شناسم تشخیص داد که با رفتارهای همسرم این بیماری در من شکوفا شد. اما او خودش نمی داند! با تحقیر ها و نافهمی های همسرم راه بهبود من سد شد. با دخالت های اطرافیان و معرفی دکترهای گوناگون، که این دکتر آشناست، از این دکتر راضی ایم، و ... چند سال سر دوانده شدم و قربانی تشخیص های اشتباه شدم تا اینکه خوب شدم. بله. باورش سخت است؟
من خوب شدم. چون خودم به داد خودم رسیدم. اما در تمام روزهایی که در گیجی بیماری ام همسرم مرا خرد می کرد و تنها می گذاشت همه چیز را می فهمیدم. و در ذهنم ثبت می کردم. با خودم عهد کرده بودم روزی که به این درجه از سلامت رسیدم او را ترک کنم. کسی که در روزهای وحشتناکم نه تنها کنارم نبود که سوهان روحم می شد، لیاقت این را ندارد که روزهای آرام و خوشم را با او قسمت کنم. حالا خدا هم از او تقاص گرفته.
برای همین پیشنهاد می کنم مینا جان به همسرت لطف کن و او را به حال خودش رها کن. بگذار به آغوش پر مهر مادرش برگردد تا به امید خدا به سلامت برسد. این اتفاق می توانست برای خودت هم بیفتد. ممکن بود خدای نکرده تصادف کنی و فلج شوی. خب صد البته واضح است همسرت در صورتی شما را طلاق نمی داد که یا از انسانیت بهره ای برده باشد و یا از محبت.








علاقه مندی ها (Bookmarks)