کلی فکر کردم. می دونم حتی اگه مستقیم هم وارد عمل بشم نمی تونم بفرستمشون مشاوره
چون زنداداشم که مثل کبک سرش رو کرده زیر برف و همچنان داره به بازی هاش ادامه میده و با یه دندگی به همه چیزی که می خواد می رسه و نمی دونه داره چه آتیشی تو زندگی خودش و بقیه می اندازه .
داداشم هم که اصلا اهل مشاوره رفتن نیست (مثل همه مردها ، مردها حتی حاضر نیستن وقتی راه رو اشتباه می رن از کسی آدرس بپرسن. چه برسه به اینکه بیای بهشون بگی داری مسیر زندگیت رو اشتباه می ری . از یکی دیگه کمک بگیر !!)
این وسط من موندم و دلشوره هام
مثل علی و حوضش !!
مثل یه آدم کت بسته و زبون بسته که هیچ کاری ، مطلقا هیچ کاری ، نمی تونه بکنه . به جز دیدن.
می ترسم از انتهایی که ممکنه شوم باشه . از اینکه شوهر دختر دایی بفهمه . از اینکه خانم داداشم بفهمه. از اینکه بهم وابسته بشن این دو تا . از اینکه دو تا زندگی بهم بخوره . از اینکه رابطه های فامیلی بهم بریزه
می دونم الان اول کاره. الان فقط درد و دل ساده ست ! اما کدوم شوهری حاضره زنش پنهانی درد و دل کنه با مرد فامیلش که روزی خاطرخواهش بوده. یا کدوم زنی حاضره مردش با زنی دردو دل کنه که روزی عاشقش بود.
می دونم این ماجرا مثل آتیش گرفتن کاغذ یا خیس شدن دستمال کاغذی خیلی سریع پیش میره .
دارم دیوونه میشم.
کمکم کنید.








علاقه مندی ها (Bookmarks)