جناب خاله قزی و مینوش جان ممنون از جواباتون...
در جواب خاله زی باید بگم نه، هرگز و هرگز و هرگز دیگه وارد این روابط نخواهم شد ف منظورم مسئله ازدواج و این چیزا بود.. فونت بزرگ واسه اینه که اینا واقعا و واقعا سوالات بزرگ ذهن منه که موندم هاج و واج که من اینهمه صادقانه و با محبت و رک مسائل رو بیان میکردم واسش چرا اینطور برخورد شد باهام... دست دادن هم تو شهر ما عادیه و رد کردنش بی ادبی میشه و من سعی میکنم تا میتونم موقع صحبت با کسی دور باشم که تو این موقعیت قرار نگیرم تا حالا هم نشده بود اولین بار بود و اونقدر خودم بدم اومده بود که بعد کلاس رفتم خونه کاما دوش گرفتم و تمام لباساموشستم و حتی قاب گوشیمم عوض کردم و کلا با الکل تمییزش کردم... اینارو میگم که بدونی وقتی قصد اون فرد فهمیدم چقدر از خودم بدم اومد و یه تئبه شد واسم...احساس نمیکردم بهم غیرت داره حس میکردم بهم شک داره و همیشه در عذاب بودم و اصلا قانع نمیشد... حتما و چشم و چشم... من اگه بمیرم از تنهایی هم سراغ کسی نمیرم.
مینوش جان...
من کلا تین جوریم یعنی صادق صادق، موندم چطوری خودمو عوض کنمبنظرم اون موقع صداقت و علاقمو میرسوندم ولی بعد با مشاور و شما هم صحبت کردم همه گفتن نباید همه چیو بگم و سعی میکنم روش کار کنم ولی سخته...فعلا هم تا این مسایل حل نشده واسم گفتم نمیخوام ازدواج کنمو کتاب گذاشتم جلوم که دارم درس میخونم ولی دنبال دلایلم، رابطش واسم مهم بود و قصد من کی حداقل ازدواج بود و تموم شدنش واسم شوک بود...همهخانواده منم میدونستن ولی خانواده اون هیچ کدوم...
من حجاب و دوس دارم ولی جو خانواده این اجازه رو نمیده در واقع من تحت تاثیر خانوادم هستم و همیشه در عذابم ازین موضوع... ولی تا همین مقنعه پیش رفتم کلی پیشرفته هرچند همیشه مسخره میشم و کنایه میشنوم....
سوال زیاد دارم....
ببینید اون ادعا میکرد انواع تست های روانشناسیو میدونه و پیش یه مشاور خانواده دوره دیده و هزار تا چیز... همیشه در حال تست دادن بودم البته بدون اینکه خودم بدونم یعنی یه چی میگفت و جواب من بهش میشد جواب تست... حتی از سلام کردن بهشم میترسیدم....
فکر میکنم خیلی حیلی حیلی راه دارم که مشکاتو هضم کنم و دلیل همشو بفهمم....![]()







بنظرم اون موقع صداقت و علاقمو میرسوندم ولی بعد با مشاور و شما هم صحبت کردم همه گفتن نباید همه چیو بگم و سعی میکنم روش کار کنم ولی سخته...فعلا هم تا این مسایل حل نشده واسم گفتم نمیخوام ازدواج کنمو کتاب گذاشتم جلوم که دارم درس میخونم ولی دنبال دلایلم، رابطش واسم مهم بود و قصد من کی حداقل ازدواج بود و تموم شدنش واسم شوک بود...همهخانواده منم میدونستن ولی خانواده اون هیچ کدوم...

علاقه مندی ها (Bookmarks)