ممنون دوست عزیزم .
من 24 سالمه ، والا من آبجیم دانشجوی اونجا بود و یه کاری توی دانشگاه شهر اونا داشت که مجبور شدیم بریم اونجا ، وقتیکه رفتم و کارمون رو انجام دادمو داشتم کم کم برمیگشتم جلوی در دانشگاه این دختر و مادرشو دیدم که همونجابود که به دلم نشستم که البته من همراه آبجیم بودم که یکهو این دونفر باهم ارتباط برقرار کردند و باهم از همون لحظه دوست شدند و شماره تماس همدیگه رو هم گرفتند که اگر مشکلی داشتن برای هم انجام بدن .
اون موقع این دختر داشت ثبت نام میکرد توی دانشگاه که اخرین کارهاش بود که به مشکل خورده بود و اومدن از من سوالی در خصوص همین کارشون کردن که منم چون با روند کارهای دانشگاه و کاغذ بازی هاش کاملا آشنا بودم راهنماییشون کردم ، و همین شد که شماره به هم دادند .
بعد از اینکه برگشتم شهر خودمون چند ماهی گذشت و احساس کردم که واقعا دلم پیشش گیره چون به هیچ وجه نتونستم توی این 6 ماه فراموشش کنم . دیگه ترسیدم از اینکه کس دیگه ای پاپیش بزاره و از این حرفها و تصمیم گرفتم با خونواده درمیون بزارم که کم کم پیش بریم و همینطورم شد تا اینکه الان با مخالفت شدید پدرشون همراه هستم .
الان حدود یک سال میگذره از اون روزی که به دلم نشست ، ولی توی این چند ماه که خونواده ها باهم صحبت میکنن همچنان پدرشون میگه من دختر به غریبه و راه دور نمیدم . مادرش اونقدرا سخت نمیگیره و دخترشونم میگه هرچی خونوادم بگن همون میشه .
حالا من این وسط واقعا تحت فشار هستم که باید چه کنم .
اول میگفت خونوادم به کسی که کار ، خونه ، و پایان خدمت نداشته باشه دختر نمیدن حالا که تمام این شرایط رو جور کردم بازم پدرش فقط حرفه خودشو میزنه .
قضیه جوریه که مادرش و خودشم نمیتونن غیر از حرفه پدرش حرف دیگه ای بزنن .
همین شد که اینجا عنوان کردم تا شاید راهی باشه تا منم از این ناراحتی خلاص بشم.
باتشکر