جاثیه عزیز ممنون از توجهت
نه فقط جلو خانواده اینطورم یعنی اینم بگم ها اونا عصبیم کنن هرجا باشه رفتارم تقریبا همینه..... مثلاً امروز یادم افتاد... شام غریبان دوستم منو با ماشین رسوند سر خیابان نزدیک خونه و من 20 دقیقه قبل رسیدن گفتم من 15 دقیقه دیگه میرسم..قبل رفتنم هماهنگ کردم بیان دنبالم..12 شب بود... خلاصه رسیدیم و دیدم اثری نیست و تو ماشین نشستم تا برسن 3 4 دقیقه بعد دوستمم دیرش شده بود پیاده شدم گفتم تو برو.. خلاصه تنها موندم کنار اتوبان و یه معتادم دور و برم میچرخید منم ترس عصبیم کرده بود..حالا هی میزنگم خونه میبینم خواهرم میگه نیستن و گوشی هم نمیدونست همراهشون اوردن یا نه...بماند قبلا هزاربار بهشون گفتم بدون گوشی بیرون نرید...و هی هم گفتم میخواید دنبال من بیاید زود برسید دیر نیاین و گوشی بیارین که بدونم کجای مسیر هستین و فک نکنم خیلی مونده به رسیدنتون و بترسم... سرتونو درد اوردم بعد 7 دقیقه رو پل هوایی دیدمشون و دویدم رفتم بالا. حین بالا رفتن کلی دلیل منطقی واسه یه دعوا و مشاجره ریخت تو ذهنم... خودشونم میدونن من خدای مباحثه هستم.. بعد همه این دلایل عصبانیتمو مامان جواب داد گفت تا زنگ زدی 2 3 دقیقه بعدش راه افتادیم ..خوبه 40 بار قبلنا بهش گفتم این مسیر هر روزه منه و 10 12 دقیقه طول میکشه اون شب اینو دوباره گوشزد کردم.. مادرا هم که میدونید استادن که زمان رو کم و زیاد کنن و بجا 10 دقیقه بگن 2 3 دقیقه.. و گفتم این به کنار چرا گوشی نیاوردین؟ همه با لحن عصبی بود هااااا.... تا خونه هی دعوا و بابا فقط سکوت... اسفند ماه هم این مشکل پیش اومد بابا گوشی نداشت بارون میومد رفته بود اونور پل منم ندیدم تو کوچه ها میدویدم و هیچکس نبود ساعت 11 شب... با بدبختی رسیدم خونه... اینو براشون مثال زده بودم که خیر سرم ایندفعه به موقع برسن که باز هم.....
ببخشید زیاد شد
شرمنده ام بچه ها
خواستم بگم عصبانیم کنن تو خیابونم همون طوری میشم
البته یه بارم سر اینکه چرا هیچ مانتویی بهم نیومد که بخرم ساعت 8 شب به جون مامانم غر زدم اعصابش خورد شد تو کوچه نزدیک بود بحثمون شه
مامانم صبوره منم غرغرو
همه کمبودهای زندگیمو ناشی از پدر و مادرم میدونم واسه همین فقط از اون ها طلبکارم ... فقط این 2 نفر
- - - Updated - - -
pooh عزیز
ببین من یه جورایی ترحم طلب هم هستمعین بچه ها که میخوان جلب توجه کنن
البته تا یه جایی واقعا عصبانیته و از یه جایی به بعد میگم حالا که شما پاسخگو نیستید منم اینطوری ابراز میکنم میرم جلو مامان خودمو میزنم نفرینش میکنم اونم چیزی نمیگه گفت (دور از جونش) خدا منو از تو بگیره تا بفهمی
میخوام تهدیدشون کنم که جواب بدن
میخوام بفهمن بحث جدیه
اینم بگما جوابگو نبودنشون خود پدر مادر و بچه های دیگه هم عصبی میکنه هاااا
بابا به مامان میگه خوب یه چیزی بگو
یا مامان از اینکه بابا با مهمونا حرف نمیزنه شاکی میشه
یا بچه ها از سکوت جفتشون در مواردی
یجورایی کشف من بوده که این سکوت ادمو عصبانی میکنه
بارها در حال ارامش بهشون گفتم حرف بزنید همون موقع سریع جوابمو بدید تا عصبانی نشم
مثلا بچه ها من وقتی خونه ام دو نفر حرفشون شه سریع جمعش میکنم چون میدونم مشکل کجاست
حرفاشون رو به همدیگه میفهمونم و خودمم حرف میزنم
مخصوصا بابا مامان حق با هر کدوم باشه بهش کمک میکنم حرفشو زنه
- - - Updated - - -
بچه ها وقتی به خواستگارم که خارج از کشور بود ج منفی دادم که تو تاپیک دیگه ای توضیحش دادم
عصبی بودم ، بالاخره 5 ماه زندگیم دود شده بود و من باز تنها شده بودم ،یادمه وسط ماه رمضان بود سحر بود ، یادم نیست سر چی یهو با مامانم بحثم شد و اون دوباره ساکت بود و من عصبی خواستم عقده نبود اون خواستگار لعنتی رو سر مامان خالی کنم
اخه انتظار داشتم مامان که در جریان موضوع بود بعد جوابم، که بخاطر حجاب بود، منو حمایت عاطفی بکنه که اما از نظر من انگار نه انگار که من هم بخاطر حکم خدا و هم شان خانواده مذهبیم بود که جواب رد دادم
با وجودیکه بینی مو عمل کرده بودم محکم کوبیدم تو صورت خودم و کوبیدم رو پاهام و حتی نمیتونستم درست دا بزنم فک کنید سحر باشه و کسی داد بزنه تو اپارتمان
10 12 ساله اینجاییم والدینم میگن ابرومونو بردی تو ساختمون
خدا هم مثل مادرم رفتار میکنه سکوت... واسه همین حرف زدن باهاش ارومم نمیکنه
خدا هم مزد خوبی بهم نداد واسه حمایت از حکمش
انقد به دادم نرسید که دست به اون کار (رفتن خونه پسر و...) زدم چون کنترلم دست خودم نبود
اون پسرو مقصر نمیدونم خدا کاری واسم نکرد با اینکه ازش خواسته بودم بعد تصمیمم و جوابم به خواستگار، کمکم کنه و بهم ارامش بده تا فشارش خوردم نکنه که کرد...





عین بچه ها که میخوان جلب توجه کنن


علاقه مندی ها (Bookmarks)