
نوشته اصلی توسط
yalda.69
ناراحتیم اینه: چقدر بگذرم از چیزایی که خودم دوست دارم و اون دوست نداره و چقدر تن بدم به چیزایی که خودم دوست ندارم و اون دوست داره.
منتی نیست اما چرا شرط حضورش کنارم دل و غرور شکستنمه؟ و وقتی نیمتونم اونی باشم که میخواد، وقتی گناه میکنم مجازاتم تنهاییه. آدم علایقش با شوهرش فرق کنه دردسره چه برسه به خدا.
همه چیز یادمه. یک دفعه کاری ازم سر میزنه، یه کارهیجانی. چه هیجانم مثبت باشه چه منفی، بعد فکر میکنم که صحیح نبوده و عذاب میشم. نمیتونم ازش دور باشم. سختمه.
میدونم اگر عشق باشه با خدا یکی میشم و واسه هرچی که ازم میخواد عذاب نمیشم. اما هنوز شرایط عشقش رو ندارم. شرایطش هم اینجور که منم حاصل نمیشه.
به نظرم ادمها چون خودشون رو مرکز کائنات می دونند و خودشون رو خیلی دوست دارند فکر می کنند خداشونم اونها باید تعریف کنند و خاص اونها باشه و اگر خداشون مطابق با تعریف و انتظاراتشون نبود به این نتیجه می رسند که باید در وجودش شک کنند. به نظرم تعریفت از خدا اشتباهه (با توجه به قسمتی که قرمز کردم).
- - - Updated - - -
تعریف خدا و می تونی توی قران از زبان خودش پیدا کنی.
هر آنچه را برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند
و هر آنچه را برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند
علاقه مندی ها (Bookmarks)