سلام دوستام
قرار بود نیاما...
خیلی خیلی ممنونم نیکی جون دارم به چیزهایی که نوشتی فکر می کنم. این که از خودم بدم میاد بر می گرده به یه چیزایی که ننویسم بهتره... یعنی جرات ندارم بنویسم...رشته ام تو گروه انسانیه. زیست حتما رشته جالبیه. موفق باشی عزیزم .
آقای میشل متشکرم از نظرتون. حتما تایپکی که بهش لینک دادینو می خوونم. مراقبه رو هم سرچ می کنم و دنبال اون کتابا میگردم.
گیسو جون دستت درد نکنه. متن خوبی برام گذاشتی .فکر نکنم این طوری باشم.... نمیدونم ...!! خب من همه شونو می شناسم و با هیچ کدومشون با دیگران تماس نمی گیرم . البته نمی دونم شایدم ......
خب به هرحال از اون موارد ناتوانی در به یاد آوردن اطلاعات مهم فردی رو ندارم.
البته وقتی تصورشون می کنم اونا یه جای دیگه ان و این جا که من هستم نیستن و یه جسم دیگه دارن . فکر کنم طبق این متن و چیزای دیگه که خوندم چند شخصیتی ها همه شخصیتاشون توی یه جسمن.
دوستام من امروز همه اش به این چیزا فکر کردم . یعنی می خواستم درس بخوونم ولی همه ش کسان دیگه بودم و به این چیزا هم فکر کردم . به نظرم اومد که می دونم دلیلش چیه که این طوری هستم. و خیلی وقته که می دونستم و می دونسته ام که جراتشو ندارم که اینجا بنویسمش و ...
و بعدش فکر کردم اصلا برا چی اومدم این جا نوشتم این چیزا رو در حالی که می دونسته ام جراتشو ندارم واقعا فکر کنم که چرا...
و به نظرم اومد کار اشتباهی کردم . و وقت یه آدمای خوبی رو هم گرفته ام که اومدن و برام نوشتن که این کارا رو بکن... یه آدمایی که من جرات ندارم بهشون بگم واقعا چرا... مثه این می مونه که یه جورایی بهتون دروغ گفته باشم.
چون همه واقعیتو نگفته ام و جراتشم ندارم بگم ولی اومدم باهاتون حرف زده ام.
الان با تشکر خیلی زیاداز دوستام که لطف کردن و خواستن کمکم کنن ،می خوام بگردم تو این سایت ببینم به کجا باید درخواست بدم که لطفا این تایپک منو ببندن .
تا دوستام وقتشون تلف نشه بیان برام بنویسن در حالی که من راستشو بهشون نمی گم... چون جرات ندارم...
می دونم که این رفتارم خل و چلانه است ولی خل و چلم دیگه . ببخشین...
تا همین جا هم که نوشتم سرم خیلی درد گرفت. الان سرم درد می کنه حسابییییییی...
بعضی وقتا قلبمم درد می گیره...
ولی ناراحت نشینا . خوبم در مجموغ.
بازم ممنون از همه .
- - - Updated - - -
سلام دوستام
قرار بود نیاما...
خیلی خیلی ممنونم نیکی جون دارم به چیزهایی که نوشتی فکر می کنم. این که از خودم بدم میاد بر می گرده به یه چیزایی که ننویسم بهتره... یعنی جرات ندارم بنویسم...رشته ام تو گروه انسانیه. زیست حتما رشته جالبیه. موفق باشی عزیزم .
آقای میشل متشکرم از نظرتون. حتما تایپکی که بهش لینک دادینو می خوونم. مراقبه رو هم سرچ می کنم و دنبال اون کتابا میگردم.
گیسو جون دستت درد نکنه. متن خوبی برام گذاشتی .فکر نکنم این طوری باشم.... نمیدونم ...!! خب من همه شونو می شناسم و با هیچ کدومشون با دیگران تماس نمی گیرم . البته نمی دونم شایدم ......
خب به هرحال از اون موارد ناتوانی در به یاد آوردن اطلاعات مهم فردی رو ندارم.
البته وقتی تصورشون می کنم اونا یه جای دیگه ان و این جا که من هستم نیستن و یه جسم دیگه دارن . فکر کنم طبق این متن و چیزای دیگه که خوندم چند شخصیتی ها همه شخصیتاشون توی یه جسمن.
دوستام من امروز همه اش به این چیزا فکر کردم . یعنی می خواستم درس بخوونم ولی همه ش کسان دیگه بودم و به این چیزا هم فکر کردم . به نظرم اومد که می دونم دلیلش چیه که این طوری هستم. و خیلی وقته که می دونستم و می دونسته ام که جراتشو ندارم که اینجا بنویسمش و ...
و بعدش فکر کردم اصلا برا چی اومدم این جا نوشتم این چیزا رو در حالی که می دونسته ام جراتشو ندارم واقعا فکر کنم که چرا...
و به نظرم اومد کار اشتباهی کردم . و وقت یه آدمای خوبی رو هم گرفته ام که اومدن و برام نوشتن که این کارا رو بکن... یه آدمایی که من جرات ندارم بهشون بگم واقعا چرا... مثه این می مونه که یه جورایی بهتون دروغ گفته باشم.
چون همه واقعیتو نگفته ام و جراتشم ندارم بگم ولی اومدم باهاتون حرف زده ام.
الان با تشکر خیلی زیاداز دوستام که لطف کردن و خواستن کمکم کنن ،می خوام بگردم تو این سایت ببینم به کجا باید درخواست بدم که لطفا این تایپک منو ببندن .
تا دوستام وقتشون تلف نشه بیان برام بنویسن در حالی که من راستشو بهشون نمی گم... چون جرات ندارم...
می دونم که این رفتارم خل و چلانه است ولی خل و چلم دیگه . ببخشین...
تا همین جا هم که نوشتم سرم خیلی درد گرفت. الان سرم درد می کنه حسابییییییی...
بعضی وقتا قلبمم درد می گیره...
ولی ناراحت نشینا . خوبم در مجموغ.
بازم ممنون از همه .










علاقه مندی ها (Bookmarks)