مرسی یلدای عزیز. خسته شدم از بس سعی کردم بسیار متشخص رفتار کنم. آخه دیگران توقع برخورد بچه گانه از من ندارند. از 18 سالگی که استخدام شدم، سعی کردم بزرگ باشم. بزرگونه برخورد میکردم. الان بعد 8 سال دیگه از بزرگ بودن خسته شدم. از برخوردهای متشخصانه خسته شدم. حرفات قشنگ بود خانومی. ولی کار من از این حرف ها گذشته. نزدیکام خیلی سعی کردند یه جوری بهم کمک کنن. ولی هیشکی نتونسته منو به حالت قبل برگردونن.
میترسم بدجوری بخورم زمین. گاهی پیش خودم میگم قید درس و دانشگاه رو بزنم و کلا از ایران برم. اما بازم شرایطش نیست. اون جا هم مثل اینجا. امروز دوباره تو ذهنم یه فکر ناخوشایند مرور شد. فکر نبودن تو این دنیا.:(
همسرم میگه بریم مشاور حضوری. ولی نمیشه. چون همه تو شهر منو میشناسن.
سردرگمم...
فکر نکنم این تالار هم بتونه کاری کنه برام.
به هر حال از همتون ممنونم که وقت میذارید.








علاقه مندی ها (Bookmarks)