ممنونم سنجاق آبی
مثلا چه تدبیری میتونم به کار بگیرم. اونها هر روز دارن تو زندگی من رژه میرن. سنگینیشون رو هرلحظه رو شونه هام احساس میکنم. شوهرم اصلا نمیتونه بهشون نه بگه. حتی برادرهای کوچکترش هم به خودش و هم به من بی احترامی که چه عرض کنم بی ادبی کردن ولی شوهرم حتی به اونها هم نمیتونه چیزی بگه . از همشون میترسه. بهش یاد دادن امتیازات منو ندید بگیره که یپش من کم نیاره. بهش یاد دادن من وقتی سر کار هستم هیچوقت بهم تلفن نزنه تا حالمو بپرسه. برام مهمه که شوهرم جویای احوال من باشه. از نظر من شوهرم به تنهایی هیچ ارزشی نداره ولی وقتی همسر من هست من ازش توقعاتی دارم . من زنم و میخوام احساسمو درک کنه . میخوام اولویت زندگیش باشم. ولی همیشه حاشیه زندگیش هستم. درسته من واقعا به هیچ چیز اون نیاز ندارم ولی نیاز عاطفی دارم.و اون داره منو اینطوری آزار میده.








علاقه مندی ها (Bookmarks)