راستش بیشتر اوقات بی دلیل بیرون می مونه تا 9-10 شب. حتی واسه خریدن یه چیز کوچیک 3-4 ساعت بیرونه. الان من تو خونه دست تنهام چون مامان بزرگم فوت کرده و مامانم اینجا نیست. بارها بهش گفتم چرا هر روز بیرون میری یه روز بمون به من کمک کن. حتی شده من خونه تنها موندم باز بیرون بوده. الان کمک می کنه که بهش گیر ندیم چرا میری بیرون. من همیشه هم سوال نمی کنم بعضی وقتها ازش می پرسم کجا میری و وقتی باورم نمیشه سکوت می کنم. بعضی وقتها هم کاری که شما گفتین رو انجام دادیم مثلا در عوض دیر اومدنش زیاد تحویلش نگرفتیم اما اصلا به روی خودش نمیاره. حتی می دونه مامانم همیشه نگرانه و وقتی ازش سوال می کنه انقدر عصبانی میشه و بد حرف می زنه که مامانم می ترسه دفعه بعد سوال کنه.
حتی الان هم که خیلی ازش دلخورم و نگرانشم باز هم لجشو در نمیارم و سعی می کنم باهاش صمیمی باشم اما انگار هیچ تاثیری نداره. خیلی وقتها خواستم جدی باهاش حرف بزنم و بگم بخاطر کارهاش نگرانم و خیلی فکرم مشغوله. بگم که از روی دوست داشتنشه که نگرانشم وگرنه به نظرتون اگه ازدواج می کرد واسه ما راحت تر نبود؟؟ سختمه که خواهر بزرگترمو نصیحت کنم. امروز به خواهر وسطیم می گم اگه قبول کنه باهاش حرف بزنه خیلی خوب میشه.
یه چیز دیگه هم اینکه خودم چطور آرامشمو حفظ کنم؟ چی کار کنم که انقدر نگران نباشم. من خیلی غصه دیگرانو می خورم و از این بابت خیلی اذیت میشم![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)