از همه ی بچه ها ممنونم.این چند روز تو بحران خیلی بدی بودم که الان یکم رفع شده.اگه خدا بخواد قراره خواهر زاده ام پیشمون بمونه میخوام برم سرکار تا اون کمبودی تو زندگیش حس نکنه.اونم خیلی تنهاست و بی گناه دچار این زندگی شده.من حتی جرات خودکشی رو هم نداشتم.دیگه از دست همه ی خانواده ام خسته شدم از اینکه به خاطر اشتباههای اونها زندگی من داغون میشه خسته شدم.تو این روزها فقط وجود خواهر زاده ام ارومم کرده اگه خواهرم بخواد اون رو با خودش ببره دیگه خیلی محکم جلوش وایمیسم.الان فقط میدونم اون دختر حقش یه زندگی خوب داشته باشه با این سن کمش تا الان هم خیلی تو بحران بوده دیگه نمیذارم چوب ندونم کاری والدینش رو بخوره.








علاقه مندی ها (Bookmarks)