از دوستانی که وقت گذاشتند و به من جواب دادن ممنونم.
راستش منم خیلی میترسم که اوضاع بدتر بشه.چون با وجود بچه مطمئنا شوهرم و خانوادش با خیال راحتتری به کاراشون ادامه میدن.
1 عاشق جون:
خواهرش اصلااهل این حرفها نیست.خیلی به این مسائل پایبند هستند.مطمئنم علتش وابستگی شدیدشون به همه.با ازدواجش احتمالا وضع بدتر هم بشه.چون حل کردن مسائل خانوادگی خواهرش هم به مسئولیتهای شوهرم اضافه میشه!!!!
خواهر شوهرم خیلی اهل خنده و ادا در آوردن و اینطور کاراست.شوهرم هم اینطور شیطنت ها رو دوست داره.ولی من یه آدمم با خصوصیات خودم.آرام و کم حرف و کمی شوخ.خیلی سعی میکنم خودمو به چیزی که شوهرم دوست داره نزدیک کنم اما تا یه حدی خوبه.بیشتر از اون رفتار آدم مصنوعی میشه اگه بخواد خودش نباشه.احساس پوچی به من دست میده.من که نمیتونم هویت خودمو از دست بدم.شوهرم از روز اول منو اینطوری دیده.اگه دوست نداشت چرا با من ازدواج کرد؟؟؟
خانواده شوهرم خیلی حسابگرن.یه فکری عین خوره به جونم افتاده اینه که شوهرم منو دوست نداشته و نداره و علت ازدواجش با من اصرار مادرش اونم به دلیل موقعیت شغلی منه.آخه مادرش خیلی روش نفوذ داره.و خیلی هم حسابگر و موقعیت طلبه.اگه تا الان هم کنار من دوام آورده احساس تعهده نه دوست داشتن.البته من شوهرمو دوست دارم اما وقتی به این چیزا فکر میکنم دیوونه میشم.واقعا درمونده شدم.نمیدونم چطور باید بفهمم فکرم درسته یا نه؟؟؟ ابراز محبتش فقط کلامیه.اصلا به خواست من توجهی نداره.همش فکر میکنم ابراز محبتش هم فقط واسه اینه که دهن منو ببنده و حرف خودشو پیش ببره.چطور میشه بفهمم؟؟؟خواهش میکنم کمکم کنید.چطور بفهمم شوهرم دوستم داره یا ازدواجش با من مصلحتی بوده؟؟؟؟