سلام کبود عزیز.من هیچ پیشنهادی درمورد ازدواج با این آقا ندارم.اما درمورد علاقه تون به یه مرد سلطه گر و ...برای همسری بخاطر کودکیتون و زندگیتون بوده شما عشق را در قلدری و شرایط سخت زندگی با پدر در ذهن سپردین یعنی زمانی که میخواستین عشقی خالصانه را درک کنید با این اتفاقات مواجه شدین و ناخودآگاه فکر میکنید که با فردی مث پدرتون خوشبخت میشین و اون بدرد شما میخوره.شما الان میگید نه من متنفرم از پدرم اما بدونید که درون شما و ناخودآگاه شما بسیار فعالتر از اون چیزیه که شما فکر میکنید و تاثیر میگرید ازش.اما اینکه میگید هرچه دارم نزدیک میشم احساس میکنم اگه باشیم باهم خوشبخت نمیشیم اینم برمیگرده ب زندگی پدر و مادرت و زندگی جداگانه ای که داشتن و اثراتی که در روح و روان تو گذاشته.شما افسرده هستین و اینهمه تشویش و اضطراب ناشی از همین افسردگیه.
حتما یه مشاور خوب پیدا کن و حضوری چند جلسه برو.میدونم از مشاور ضربه خوردی اما مث هرشغلی خوب و بد داخلش پیدا میشه.پرس و جو کن و حتما برو.خیلی میتونه کمک حالت باشه.
بگذار لبخند بر لبت بیاید و راحت برلبانت بنشید .تو او را نمیخواهی،او که تو را میخواهد.او میخواهد تو را حتی اگر با اکراه برلبانت دعوتش کرده باشی.بگذار بنشیند و خوب میزبانیش کن که مهمان حبیب خداست و برکت دهنده زندگیست.








علاقه مندی ها (Bookmarks)