سلام دوستای عزیزم. من اومدم با هدف حل کردن یه مشکل اساسی دیگه
یه کاری می خوام انجام بدم، به این صورت که یه زمینه ای هست و من باید مهارتم رو توش بالا ببرم اما نمیدونم چرا می ترسم. شاید مسخره به نظر میاد، ولی اینجوری بگم که شدت ترسم وقتی می خوام شروعش کنم خیلی بالا میره. این ترسم باعث میشه که اون کار و ببوسم و بذارم کنار و اصلا بهش فک نکنم. با توجه به اینکه آینده تحصیلی و شغلی من در گرو اونه نمی تونم هضمش کنم.
جالبه که تو بچگیم یه شاخه ای از اون زمینه رو به صورت خدادادی داشتم، یعنی من وقتی کارای 7 سال پیشم رو نگاه می کنم باورم نیمشه اون کارارو من انجام داده باشم، مثله اینه که یه من دیگه انجام داده و من خودم الان داره نگاه می کنه، تحسین می کنه ولی گردن نمی گیره که مال خودشه!
پ.ن 1: این ترسم راجع به خیلی از موارد دیگه هست، اصولا هم مربوط به کارایی هستش که تو گذشته (از 6 سالگی تا 15 سالگی) انجام دادم، توش مهارت داشتم، نه اینکه کارایی باشن که برام تازگی داشته باشن. بعدش که اون ترسه اومده سراغم (علتشو نمی دونم، شاید مسائل خانوادگی) ، دیگه ادامه ندادم.
پ.ن 2: اینم بگم تو خونه ما تو یه بازه زمانی یه سری کلمه ها به وسیله پدر و مادرم خیلی استفاده میشد، کلماتی مثل: بیخیال، ولش کن، لازم نیس، می خوای چیکار، الکیه، درستو بخون، درست مهمتره، دوره، کسی نمیره طرفش، سرده!، سرما می خوری، دلت خوشه ها و غیره
الانم چون واقعا می ترسم (نمیتونم توضیح بیشتری بدم چون نمیدونم چجوری توضیح بدم) همش امروز فردا می کنم. آخرشم یه توضیح قانع کننده پیدا می کنم و خودم و توجیه می کنم که بلد نیستم، فراموش کردم، ولش کن و ....
ترسمم یه جوریه که شدیدا وابسته به تپش قلب و حالت تهوعه (ینی تا این حد). مثلا من از بچگی والیبال بازی می کردم، تو مسابقه و اینا مقامم آوردم، الان بخوام برم سراغش حالت تهوع می گیرم.
نمیدونم فک کنم نتونستم خوب توضیح بدم، به هرحال، به نظرتون این ترسا طبیعیه؟ درونیه؟ فیزیکیه؟ چیه واقعا؟!![]()







. من اومدم با هدف حل کردن یه مشکل اساسی دیگه
. شاید مسخره به نظر میاد، ولی اینجوری بگم که شدت ترسم وقتی می خوام شروعش کنم خیلی بالا میره. این ترسم باعث میشه که اون کار و ببوسم و بذارم کنار و اصلا بهش فک نکنم. با توجه به اینکه آینده تحصیلی و شغلی من در گرو اونه نمی تونم هضمش کنم.

علاقه مندی ها (Bookmarks)