سلام به دوتا دوست خوبم....چقدر شما مهربونید اخه...
حقیقت توی ارتباط با خانواده شوهرم حقیقت...رفتارهای من به گفته های دختر جوان نزدیک تر بوده...خوب یا بدش رو هم نمیدونم......گرچه تمام تلاشم توی این چند سال بر این بوده که بشم عین اون خانومی که یاس پاییزی عزیز مثال زدن....ولی نمیدونم چرا اینجوریم.....اخه میدونین من مادر نداشتم که خیلی چیزا رو بهم یاد بده...خیلی هم زود عروس شدم..19 سالگی عروس شدم..20 سالگی هم تک و تنها توی یه شهر غریب بچم رو به دنیا اوردم....یادمه چون بخش زنان بود شوهرم رو هم راه ندادن بیاد کنارم....خلاصه اینکه خیلی تجربه مهارت های برخورد رو نداشتم...من نمیخواستم..یعنی هیچوقت توی ذاتم نبوده که مثلا خودمو واسه خانواده شوهرم بگیرم...اما خب بلد نیستم..یعنی از خودم نمیدونم کجا باید چکار کنم...تا کسی ازم خواهش نکنه کاری رو نمیکنم....یا مثلا تازگیا فهمیدم..وقتی مثلا میرم به مادرشوهرم میگم کمک نمیخواهین...اونم میندازه توی تعارف و میگه نه.....خوب من فکرم نمیرسید که مثلا داره تعارف میکنه....و باید برم حتما کمکش..با یه بار نه گفتنش منم میرفتم دنبال کار خودم.......چون خودم اصلا و ابدا اهل تعارف نیستم...مثلا یادمه چند وقت پیش خواستیم با مادر شوهرم بریم جایی..خوب بهش گفتم برید جلو بشینین....اونم گفت نه من عقب میشینم...منم رفتم جلو نشستم..خب بعد از چند وقت یه بحث بزرگی راه انداخت..که چرا احترام نگه نداشته و رفته جلوی ماشین نشسته....منم گفتم خب من که ازتون خواستم....خودتون قبول نکردین....بعدشم مگه ماشین جلو و عقب داره؟؟؟؟واسه همین به دوستان میگم مثال بزنین....
گرچه واسه من فقط شوهرم مهمه....اما خب اونا هم خانواده همسرم هستن....هیچوقت ازم راضی نمیشن..اما من که از تلاش کردن دست نمیکشم....دوستای خوبم به درخواست شوهرم داریم امروز میریم مسافرت...چند روزی نیستم...شما پیام بزارین..برگردم با تمام وجودم به سر میام میخونمشون...







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)